رمان دورترین نزدیک

#پارت_۲۱۷

ماهور
رادوین: وای وای وای دخترا قیافتون دیدنیه!
شیدا:زهرمار
+خوبه رادوین پیشنهاد داد بریم بیرون
رادوین: اره چ ذوقم کردن
شیدا: اوهه میگم رادوینتو ی سیب بزار رو سرت من یکم تمرین کنم هوم؟ نظرت چیه؟!
رادوین: نمیخواد من ب هدف گیریت ایمان ندارم میزنی میکشیم
شمیم: ن خیلیم خوب میزنه حتی بهتر از شروین!
شیدا: از بچگی بکش بکش دوسداشتم
رادوین: از اون دختر ترسناکا
شیدا خندید: کجا بریم؟!
رادوین: اقا بریم بار یکم بیخیال این دنیا شیم خیلی خونه کسل کنندس!
شیدا: منکه زندگی هیجان انگیزی دارم
+برعکس من
شمیم: خب بریم دیگ
راه افتادیم بریم
شیدا: بذار بپرسم بقیه میان یا ن
شمیم: داداشم کار داشت قطعا شروین نمیاد برو از ترانه و روشنک بپرس
شیدا رفتو ما منتظر بودیم بیاد
رادوین: چیشد؟
شیدا:نمیان
+بهتره!...

ترانه
داشتم اهنگ گوش میکردم ک در باز شد
شروین داشت با این دختره دلارا روبوسی میکرد
روشنک: بیا بازم این دختره!
_ عه عه شروین عجب کثافتیه! اصا انگار ن انگار نامزد داره اه
روشنک: بشین حرص بخور
_اصا بذار امشبو خوش باشه من ی قهری بکنم خودش توش بمونه
روشنک: بعد انتظارم داری بیاد منت کشی اره؟
_میاد!
روشنک: تا ببینیم!
بیخیال رفتم آشپزخونه یچی آوردم بخوریم
روشنک: میگم تتر
_هان
روشنک: اینا هنوز تواتاق باهمنا
_ب درک
روشنک: کوفت
_چیه خو
روشنک: گمشو برو نامزدتو جمع کن!
_نووووچ
روشنک:وا این مدلیشو ندیده بودما!
_الان ببین
روشنک هووفی کردو رفت بالا
منم یکم بعد رفتم پیشش ، میخواستم بخوابم‌‌
_شب بخیر غرغرو
روشنک: شب بخیر دیووانه!‌
صبح زود بلند شدم روشنک در کمال آرامش خوابیده بود
یه ساپورت تنگ مشکی پوشیدم و ی تاپ چسبون ک خیلی باز بود رژ زرشکی زدم موهامو بالا بستم
داشتم ریمل میزدم ک صدای سوت زدن روشنک در اومد : اوهه چ میکنه ترانه!
_صب بخیر
روشنک: بازم مهمونی کوفتی چیزی؟!
_نخیر
روشنک: چرا تیپ زدی سر صبحی خو!
_بشینو تماشا کن!
روشنک: اوم خوبه!
بلند شد بره حموم
روشنک: اوهه زیر این تاپه یچی پوشیدی خو نصف دارو ندارت بیرون
زد زیر خنده
_زهرمار مدلشه گمشو برو تو چرا جشت دنبال مال مردمه!
با قهقهه رفت تو حموم دیوونه
منم بعد تموم شد کارم رفتم پایین همه نشسته بودن سرمیز
همه شونم یجوری نگام میکردن!
_صبح همگی بخیر صبحونه هاتون دست من نیست رو میز جلوتونه!
بیتفاوت نشستم و مشغول خوردم شدم علاوه بر شروین حتی نگاه سنگین ماهورم حس میکردم
اهمیتی ندادم و ب خوردن ادامه دادم روشنک اومد پایین مشغول خوردن صبحونه شد
روشنک اروم گفت: میگما فقط کار دست خودت ندی!
_دست خودم ک نه ولی دست بقیه میدم!
روشنک ریز میخندید و نگاشون میکرد!
یکمم شماها اذیت شین!
بعد صبحونه بلند شدم کیفمو برداشتم زدم بیرون...

#دورترین_نزدیک


#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پست_جدید #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #خاص #شیک #عاشقانه #عشق #جذاب #زیبا #دخترونه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است