پارت۴#من: یونا کم کن اون بی صاحابو یونا : صاحابش خودتی هیچ ض...

پارت۴#


من: یونا کم کن اون بی صاحابو 

یونا : صاحابش خودتی هیچ ضرری به من نمیرسه ها 

یونا همیشه اعصاب خورد کن بود وقتی من در اوج عصبانیت هستم اون خونسرده 

من هخامنش آریا بزرگترین خلافکار در آسیا به همراه پسر عموم یونا آریا تو تهران زندگی میکردیم تا حالا هیشکی نتونسته نفوذ کنه ولی قراره فردا ی نفر جدید استخدام شه 

ی دختره ولی میگن با همه فرق میکنه 

لقبش خوناشام یا چشم قرمزه 

باید دختر خفنی باشه مشتاقم ببینمش   

(افرا) 

مامان رو ویلچر نشسته بود داشت غذا میخورد در اصل چیزی نمی خورد با غذاش بازی میکرد کلافه شدم 

من: مامان چرا غذاتو نمیخوری؟ ها؟ دوست نداری؟

پرهان: از زیر میز به پام لگد زد که یعنی حرف نزن 

مامان سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت با سر اشاره کردم بگه مامان چش شده 

پرهان زمزمه وار گفت : امروز سالگرد پروا 

اشتهام کور شد فوری بلند شدم رفتم کلید ماشین و برداشتم زدم بیرون الان باید کجا باشم؟

مثل همیشه بام تهران 

نشستم پشت رول آهنگ من باهات قهرم تتلو پلی شد 

گذاشتم بخونه تا اونجا میانبور زدم با سرعت میرفتم 

رسیدم اونجا بدون توجه به ی ماشین دیگه سریع از ماشین زدم بیرون صدای آهنگ میومد رو ریپیت بود 

کافه دستی تو موهام که کوتاه کرده بودم زدم لباسام لش بود مث همیشه

آهنگ با داد و عربده خوندم 

من باهات قهررم ولی خب تنها ترین آدم این شهرم 

ی مشت به درخت کنارم زدم برگشتم دیدم دو تا پسره دارن نگام میکنن دهنشون بازه ی پوزخند زدم رفتم سوار ماشین شدم