پارت1_رمان جاده گودالی

پارت1_رمان جاده گودالی

💜❤️💜❤️💜❤️
#پارت_اول
دست برد سمت موهای لختش،که تازه تا روی شانه‌اش رسیده بود.
آن‌ها را به زور کش بالای سرش ثابت نگه داشت.
چند تاره از موهایش از لای انگشتانش جدا شد و پشت کردنش ریخت
لجش گرفت به روی آینه به خودش تنه زد.
- مثل موهای گربه!
دوباره تلاش کرد و موهای عسلی رنگش را با کش بالای سرش نگه داشت
بی معطلی مقنعه را در سرش گذاشت و آخرین نگاهش را به آینه انداخت.دوست نداشت در اولین روز دانشگاه‌اش دیر به سر کلاسش برود،هیجانی گفتار ناپذیری دلش را قلقلک می‌داد
ترم اول دانشگاه تهران ،همان دانشگاهی که روزی آرزو داشت درون آن را مشاهده کند!
و حالا در آنجا قبول شده بود.
ودیگر حالا در مقطعه‌ی یک دانشجو بود ،در یک فضای متفاوت و اجتماعی و با یک عده جنس مذکر در یک کلاس و یک استاد .
یک پله بالاتر از دوران دبیرستانی آمده بود.
و حالا باید مواظب باشد که پسران دانشگاه با حرف‌های اضافی اورا اذیت نکند ،یا مزاحمش نشوند،همیشه از جنس مذکر فراری بود. دلیلش هم برای خودش واضح نبود که چرا همچین رفتاری با پسران دارد شاید اینکه آنها فقط دختران را بازیچه‌ی دست خود می‌دانند.یا هزاران بهانه‌ی دیگری که در ذهنش برای خودش می‌ساخت.و به منطق خود ،از پسر‌ها دوری می‌کرد.
بخاطره همین تا حد امکان آرایشش را کم کرد.
چند تاره از موهای عسلی خوش‌رنگش را روی پیشونی‌ بلندش ریخت
دگر کامل آماده شده بود کیف جینش را از روی صندلی چوبی شکلی که کنار پنجره‌ی بلند بود برداشت و از اتاقش بیرون رفت
صدای مادرش از آشپزخانه میامد که مدام اورا صدا می‌زد که برای صبحانه به آشپزخانه بیاید.
-رزا....رزا ! بیا صبحونه.
به سمت آشپزخانه حرکت کرد و هل‌ هلکی به صبحونه مفصلی که مادرش برای او درست کرده بود ناخونک می‌زد
مادرش چشم غره‌ای به رزا رفت که مدام انگشت کوچکش را درون ظرف عسل می‌کرد و به سمت دهانش می‌برد.
گفت:
- بشین پشت میز صبحونه‌ات رو بخور ،میدونی که من ازین کار بدم میاد!
لبانش رابرچید و یک لقمه‌ی بزرگ برای خودش گرفت.
- ببخش مامان! وقت زیادی ندارم .
یک قلوپ از چایی‌اش را خورد و از میز صبحونه فاصله گرفت و بلند بلند خداحافظی می‌کرد و به غرغرهای مادرش توجه‌ای نداشت.
پدر رزا در یک شرکت بزرگ دارو سازی حساب‌دار آنجا بود
زندگی معمولی‌اش داشتند. و همیشه او سر صبح به سرکار می‌رفت و رزا فرصت نمی‌کرد که با پدرش خداحافظی کند مگر اینکه کلاسش سر صبح باشد و همراه پدرش برود.
#رمان#عاشقانه#دانشگاهی
#رزا#آریا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار