رمان تک پارتی
سلام من ات هستم با جونگ کوک که بهترین بوکسور کره ست ازدواج کردم صبح از خواب بیدار شدم که دیدم جونگ کوک پیشم خوابیده می خواستم بوسش کنم اما یادم ٱفتاد باهاش قهرم
فلش بک دیشب
ات:به من چه برو سر خواهرت داد بزن
جونگ کوک :من تنها کسی که کامل بهش اعتماد دارم خواهرمه
ات:پس من چی ؟
جونگ کوک :با این دروغی که درباره ی خواهرم گفتی نظرم رو عوض کردی
ات:اما من دروغ نگفتم اون گفت باید جدا بشیم
بهم محل ندادو رفت
زمان حال
رفتم صبحونه درست کردم و رفتم سمت ٱتاق که دیدم جونگ کوک بیدار شده
ات:صبح بخیر (سرد )
جونگ کوک :صبح بخیر (سرد )
ات:امروز نمیری تمرین ؟(سرد )
جونگ کوک :نه (سرد )
دیگه باهاش حرفی نزدم رفتم تو سالن که دیدم زنگ خونه خورد درو باز کردم که دیدم خواهر جونگ کوکه
خواهر کوک : سلام
ات:سلام کجا داری میری ؟
خواهر کوک:جدا شدی ؟
ات:براچی باید از جونگ کوک جدا بشم ؟(بلند )
یهو هم خواهرش زد تو گوشم
خواهر کوک :صداتو رو من بلند نکن هرزه
یهو جونگ کوک اومد پیشم بغلم کرد که خواهرش چشاش چهارتا شد
کوک :برو از خونه بیرون تا پرتت نکردم بیرون
خواهر کوک:ببین جونگ کوک
جونگ کوک :میری یا بندازمت بیرون
خواهر کوک :همش تقصیر توعه هرزست (رو به ات)
جونگ کوک :گمشو بیرون دیگه (با عربده)
وقتی خواهرش رفت همین طوری که تو بغلش بودم داشت نگام می کرد
که یهو لباش رو گذاشت رو لبامو شروع کرد مک زدن وقتی نفس کم آور ازم جدا شد
جونگ کوک : متاسفم بخاطر اینکه بهت اعتماد نکردم
ات :اشکالی نداره بیب
جونگ کوک :چطوری انقدر مهربونی
ات:خب بسه دیگه من گشنمه
جونگ کوک گذاشتم زمین
جونگ کوک :بریم صبحونه بخوریم
داشت میرفت که دستشو گرفتم
ات:من اون غذا رو نمیخوام (به لبای جونگ کوک اشاره کرد ) من اینو میخوام
جونگ کوک :با کمال میل
پایان
ببخشید اگه بد شد همین الان هرچی از ذهنم میومد رو نوشتم
دیدگاه ها (۱۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.