_خب نماینده باشین ، به نمایندگیتون کار ندارم میگم اینجا چیکا...

_خب نماینده باشین ، به نمایندگیتون کار ندارم میگم اینجا چیکارمی کنین؟

بادش خالی شد ، چند لحظه رفت تو فکر اما بعد انگار یه چیزی یادش اومد
_ خب ، نماینده جهاد کشاورزی چیکار می کنه؟
یه ابرومو انداختم بالا
_چی کار می کنه ؟
_ به باغ ها سر می زنه ، سرکشی و این حرفا دیگه
_ اها ، بعد شما از کجا اسم منو می دونین؟
_ خب ازاهالی پرسیدم
_ مگه شما نباید برا اساس لیست ادارتون سرکشی کنید ؟ اسم من تو لیست بود ، شما چرا از اهالی پرسیدین ؟
فکر کنم مچشو گرفتم
_ خب یادم رفته بود از یکی پرسیدم اون هم اسمتونو گفت
سیر رو گذاشتم رو زمین و دستامو پشت سرم گره زدم
_پس باید لیستتون همراهتون باشه ، اگه زحمتی نیست می خواستم لیستو ببینم
یه خورده شل شد اما بهخودش اومد
_بنده لازم نمی بینم که لیست کاریمو نشونتون بدم در ضمن افرین که سیر دارین ، سیر برای سلامتی خیلی خوبه ، با اجازه من برم
سریع جیم شد و از باغ رفت بیرون
_خداحافظ خانم
سرمو براش خم کردم

چد دقیقه بعد کار بذر پاش هم تموم شدو من رفتم باهاش حساب کردم و رفتم توخونه ، خب نمی تونستم خودمو گول بزنم ، هر چی هم این کارگرا سرشون به کار گرم باشه باز هم مرد هستن و نمیشه بهشون اعتماد کرد ....

.....

پنج روز کامل از کار و زندگیم افتادم تا کار ساخت و تمیز کاری اتاقک تموم بشه ، قراره فردا اقا ابراهیم نگهبان باغ و زنش بیان ، علی می گفت وسایل خونه رو هم همراه خودشون میارن ، اتاقشون که خیلی شیک و تمیز بود ، یه اتاق 30متری که یه گوشش یه اشپزخونه 5 متری اپن داشت ، پشت خونه هم حمام و دستشویی بود که متصل می شد به خونه ... من که خیلی خوشم اومد

شب درها رو قفل کردم و لپ تاپمو برداشتم اوردم تو سالن و همونجا نشستم ، یه خورده وب گردی کردم ، یه خورده بازی کردم اما باز هم ساعت جلو نرفت روی 9 مونده بود یهو یادم اومد که یه فیلم باحال و خنده دار تو لپ تاپ دارم که کمی هم ترسناک بود اما وقت نکرده بودم ببینم سریع لپ تاپو به تی وی وصل کردم و از اشپزخونه دو تا چیپس اوردم ونشستم جلوی تی وی ، فیلم خیلی باحالی بود ، کلی خندیدم اما اخرش به طرز وحشتناکی تموم شد جوری که حتی از ترس نمی تونستم چشممو از تی وی جدا کنم اما بسم ا.. گویان از روی میل بلند شدمو دستگاهو خاموش کردم ، می خواستم برگردم به اتاقم که دیدم پنجره رو به باغ کمی از پردش کنار رفته ، با ترس و لرز رفتم پرده رو درست کردم اما در اخرین لحظه چشمم به باغ افتاد .
احساس کردم از ته باغ یه نور قرمز خیلی ضعیفی مشخصه ، سریع رومو از پنجره برگردوندم و روی زمین نشستم ، قلبم خودشو محکم می کوبید به در و دیوار ، اروم از روی زمین بلند شدم و از گوشه پنجره به ته باغ نگاه کردم اما باز هم نور قرمز مشخص بود ، گریم در اومد ... دوباره روی زمین نشستم و این بار چند تا از سوره های قران رو خوندم ، یه چیزی ته دلم می گفت اونی که ته باغه جن و پریه .

تا ده دقیقه سوره های قران رو که بلد بودم رو خوندم و دوباره سرمو کشیدم سمت پنجره و به ته باغ نگاه کردم اما خدا رو شکر دیگه چیزی نبود ... یه نفس راحت کشیدم و با ارامش رفتم به اتاقم اما یهو یادم اومد که با خوندن قرآن نور از بین رفت ، سرجام خشک شدم واب دهنمو قورت دادم .

سریع دویدم سمت قرانی که روی دراورم بود و بغلش کردم،پریدم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم ، هر لحظه منتظر بودم قلبم بایسته ...... یعنی این باغ جن داره ؟

ادامه دارد ....



صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم ، یه چشممو باز کردم و از روی تختم بلند شدم. کورمال کورمال و رفتم کنار ایفون
_کیه ؟
_ سلام خانم ، درو باز کنین ابراهیم رضایی هستم ، علی اقا منو فرستاده برای نگهبانی
دکمه در باز کن رو زدم
_ باز شد؟
_بله خانم
گوشی ایفونو گذاشتم سر جاش و رفتم تو دستشویی اما دلم رضا نمی داد صورتمو بشورم ، انقدر دیشب ترسیده بودم که نزدیک ساعت 3 خوابم برد الان هم که ساعت 7 صبح بود .
چشمام کاملا باز کردم و به قیافم تو اینه نگاه کردم ، اسفناک بود ... چشمام پف کرده و قرمز شده بودن ، از گوشه لبم هم اب دهن اویزون شده بود ، فکر کنم بالشتمو به گند کشیدم . دستو صورتمو شستم و برگشتم به اتاقم و یه مانتو شلوار و شال سر کردم و رفتم تو باغ .
یه نیسان که توش اثاثیه خونه بود با دو تا مرد و یه زن کنارخونه ایستاده بودن
_ سلام خانم
به مرد نگاه کردم
_ سلام
_ ابراهیم هستم ، از طرف علی اقا اومدم
دقیق نگاه کردم ، یه مرد چهل و خورده ای ساله قد کوتاه بود ، در حدود 165 ، یه کلاه سبز کوچولو هم رو سرش بود ، قیافش خیلی محترم بود
لبخند زدم
_ سلام خوش اومدید ، چرا وسایل رو نبردین تو خونه ؟
_ کلید نداشتیم خانم
سریع برگشتم تو خونه و کلید رو اوردم
_بفرمائید این هم کلید
کلید رو گرفت و شروع کردن به خالی ک

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار