****رمان در تعقیب شیطان****پارت۵بعد از کلی گردش به خونه برگش...

****رمان در تعقیب شیطان****

پارت۵ بعد از کلی گردش به خونه برگشتم و طبق معمول یه دوش گرفتم تا خستگی از تنم خارج بشه خونه ی زهرا خانوم شلوغ بود فکر کنم فردا مراسم هفتم پسرشه آخه نفهمیدم که اون بدبخت رو برای چی کشتن. مگه چیکار کرده بود؟ چرا باید به اون شکل فجیع کشته می شد طفلک زهرا خانوم حتما خیلی براش سخت بوده. بعد از خشک کردن موهام رفتم تو تختم دلم برای بابا تنگ شده بود یه هفته ای می شد که ندیده بودمش بابا برای اینکه قرار دادی رو با یه شرکت خارجی تنظیم کنه رفته بود آلمان بابا صاحب یه شرکت ساختمانی و پل سازی بود از همون اول باید می رفتم رشته معماری تا بعد لیسانسم حداقل بتونم تو شرکت بابا مشغول به کار بشم امید وارم زود تر برگرده دلم تنگشه تو این افکار بودم که به خواب عمیقی فرو رفتم.  ******* صدای زوزه ی گرگ از هر طرف به گوش می رسید تا چشم کار می کرد تاریکی و ظلمت بود و شاخه های درخت. صدای باد توی درختا می پیچید و وحشت عجیبی رو ایجاد می کرد از دور دست ها صدای جغدی شوم به گوش می رسید. آسمون شب سرخ رنگ بود از ترس و وحشتی که تو وجودم رخنه کرده بود بی اراده می دویدم هیچی رو نمیدیدم فقط می دویدم با تموم سرعت توی اون جنگل سیاه می دویدم که ناگهان پام به چیزی گیر کرد و محکم خوردم زمین بر عکس تصورم که فکر می کردم الان باید درد شدیدی رو تحمل کنم روی جای نرمی افتادم یکم سطحی رو که روش افتاده بودم رو لمس کردم به نظرم انگار افتادم تو بغل کسی توی اون تاریکی مطلق تنها سفیدی لباسش مشخص بود کور مال کور مال جلوتر رفتم تا شاید بتونم بفهمم که روی چه کسی افتادم اینقدر جلو رفتم که تقریبا جلوی صورتش قرار گرفتم اما جز تاریکی مطلق چیزی دید نداشت هر چقدر سعی کردم چهرش رو ببینم نمی شد یه دفعه نور رعد و برق تموم جنگل رو روشن کرد و بعدش صدای وحشتناگ رعد به گوش رسید همزمان با روشن شدن هوا چهره ی فردی که روش افتاده بودم رو دیدم ناگهان از وحشت جیغ کشیدم اون جسد شهرام بود که تموم بدنش غرق در خون بود و با خون روی لباسش نوشته بود چه زیباست مرگ در آغوش شیطان صورتش غرق در خون بود و تقریبا متلاشی شده بود و چشم راستش از حدقه بیرون زده بود از شدت ترس جیغ می زدم تنها کاری که می کردم همین بود جیغ می زدم و فرار می کردم می دویدم با تموم وجود می دویدم تا جون داشتم می دویدم. ****** پریسا؟ پریسا؟ مامان حالت خوبه بیدار شو قربونت برم. یه دفعه مثل مرده ای که زنده میشه از حالت دراز کش روی تخت نشستم کمی طول کشید که موقعیت رو درک کنم به محض دیدن مامان خودم رو تو بغلش انداختم و شروع کردم به گریه کردن مامان هم آروم موهام رو نوازش می کرد و می گفت: خواب دیدی عزیزم همش خواب بود قربونت برم نترس من پیشتم خوشگلم. بعد از کمی گریه تو بغلش  آروم شدم برای اینکه آروم بخوابم مامان هم دیگه به اتاقش نرفت و تو اتاقم کنارم خوابید. صبح که از خواب بیدار شدم تموم بدنم کوفته و خسته بود انگار تموم شب رو در حال دویدن بودم. مامان توی اتاق نبود احتمالا رفته بود تا صبحانه رو آماده کنه. بدون توجه به اطرافم از تخت بلند شدم و به طبقه ی پایین رفتم امروز اولین روز کلاسم بود باید به موقع می رسیدم یونی. برای همین تند تند کمی صبحانه خوردم و به طرف یونی جدید به راه افتادم. هنوز وحشت خواب دیشب، خواب که چه عرض کنم کابوس دیشب تو دلم بود و با هر بار یاد آوری تموم وجودم می لرزید این بود که برای منحرف کردن ذهنم از افکار وحشتناک پخش ماشین رو روشن کردم بعد از چند دقیقه به دانشگاه رسیدم. یه لحظه از خودم خندم گرفت با ۲۴ سال سن تازه دارم میرم ترم اول!!! خب چه عیبی داره آدمای ۶۰ – ۷۰ ساله هم ممکنه ترم اول باشند. راه کسب دانش سن و سال نمی شناسه که ... سریع ماشین رو پارک کردم و به طرف ساختمون کلاس ها حرکت کردم. با رسیدن به کلاس شادی رو دیدم که روی یکی از صندلی های دانشجویی نشسته و داره با یکی از دخترا صحبت می کنه. با دیدن من بلند شد و اومد و باهام دست داد بعد از سلام و احوال پرسی دختری رو که داشت باهاش می حرفید رو به من معرفی کرد. پری جون ایشون سحر خانوم هستند دوست جدید من. - واقعا؟ چه زود دوست پیدا کردی؟ شادی خنده ای کرد و گفت: خب ما اینیم دیگه. شادی یه دختر شاد و شنگول با موهای خرمایی و تاب دار بود چشماش درشت و مشکی بود یه دماغ خوش فرم و کشیده داشت دندوناش هم خیلی سفید و مرتب بود یه هیکل متوسط تو پر داشت که خیلی خوش تیپش می کرد رنگ پوستش هم سفید بود و خیلی لطیف به نظر میومد همین طور یه صورت گرد و بامزه هم داشت که باعث می شد زود تو دل همه جا باز کنه شادی همیشه زود با همه دوست می شد بر عکس من که زیاد اهل دوستی و رفاقت نبودم. **** #رمان#Novel# رمان#درتعقیب#شیطان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار