تشنه لب در آب رفتم این سخن با خویش گفتممن چگونه آب نوشم رهبر...

تشنه لب در آب رفتم این سخن با خویش گفتم
من چگونه آب نوشم رهبرم عطشان ببینم
مشک را پر کردم از آب و به خود گفتم که باید
راه نزدیکی برای خیمه رفتن بر گزینم
راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن
قطع شد دست علم گیر از یسار و از یمینم
فکر کردم دست دادم آب دارم غم ندارم
سرفرازم ساقی اطفال عطشان حزینم
ناگهان دیدم که در ره ریخت آب و سوخت قلبم
تیر زد بر مشک آن خصمی که بود اندر کمینم
دیگر از دیدار اطفال حسین شرمنده بودم
تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم
گفتم اکنون خوب است برگردم به خیمه
ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار