عـسل

sogand1881

@asal_16_bu اکانت دوم
نامـ رمان:ماهــور
وضعیت:کامل شدع...
نویسنده:خودمـ
توضیح:این رمان مربوط به گروه ماکان بند میشه و همش ساخته ذهنم هست..

زندہ بآد دیوانه اے ڪہ هرگز عآقݪ نشڋ...


عاقآے قآضے حرفآش حرف نۍ!مسڪنـ دردآمح!❤
ارزوی مرگـ!♥

#پارت31 #فصل2 رمان ماهور زانیار در رو باز کرد و خودش پشت دیوار پنهان شد. انگشت اشاره اش رو جلوی لبش گرفت و با صدای آروم تری گفت: اگه میخوای همین الان یه گوله خالی ...

#پارت31 #فصل2 رمان ماهور زانیار در رو باز کرد و خودش پشت دیوار پنهان شد. انگشت اشاره اش رو جلوی لبش گرفت و با صدای آروم تری گفت: اگه میخوای همین الان یه گوله خالی نشه تو مغزش خفه شو! چیزی نگفتم چون از ترس نمیتونستم چیزی بگم. گوشه ای ...

#پارت24 #فصل2 رمان ماهور {رهام} -امیر پاشو بریم. ترجیح دادم چیزی به باران نگم. چون واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم. رفتیم سمت در خروجی. باران: رهام. برگشتم سمتش اون هم چند قدمی به سمتمون ...

#پارت24 #فصل2 رمان ماهور {رهام} -امیر پاشو بریم. ترجیح دادم چیزی به باران نگم. چون واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم. رفتیم سمت در خروجی. باران: رهام. برگشتم سمتش اون هم چند قدمی به سمتمون برداشت. -جبران میکنم... {باران} ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. وارد حیاط شرکت شدم. ...

#پارت19 #فصل2 رمان ماهور {پرهام} ممکن بود چیزی که از صحبت های باران دست گیرم شده بود اپنقدرا هم مهم نبوده باشه اما تا وقتی که به رهام نگم آرپم نمیگیرم. نگاهی به ساعت کردم. ...

#پارت19 #فصل2 رمان ماهور {پرهام} ممکن بود چیزی که از صحبت های باران دست گیرم شده بود اپنقدرا هم مهم نبوده باشه اما تا وقتی که به رهام نگم آرپم نمیگیرم. نگاهی به ساعت کردم. ساعت ده صبح بود با اینکه رهام دیشب تا دیر وقت بیدار بود ولی عادت ...

#پارت16 #فصل2 رمان ماهور با صدای جیغ یه دختر به خودم اومدم. اول فکر کردم بارانه اما وقتی دیدم باران صدای جیغ رو شنیده و تعجب کرده متوجه شدم ک صدا از بیرونه. صداهای جیغش ...

#پارت16 #فصل2 رمان ماهور با صدای جیغ یه دختر به خودم اومدم. اول فکر کردم بارانه اما وقتی دیدم باران صدای جیغ رو شنیده و تعجب کرده متوجه شدم ک صدا از بیرونه. صداهای جیغش ادامه پیدا کرد و بین جیغ هاش کمک میخواست. اومدم برم سمت در و ببینم ...

#پارت13 #فصل2 رمان ماهور {مهراب(زانیار)} بیلیط ها رو روی میز گذاشتم و کتم رو بیرون اووردم. به سختی تونستم برای فردا شب بیلیط پیدا کنم. دم اتاق ماهور رفتم هنوز بیدار نشده بود چون دیشب ...

#پارت13 #فصل2 رمان ماهور {مهراب(زانیار)} بیلیط ها رو روی میز گذاشتم و کتم رو بیرون اووردم. به سختی تونستم برای فردا شب بیلیط پیدا کنم. دم اتاق ماهور رفتم هنوز بیدار نشده بود چون دیشب از سردرد نتونسته بود بخوابه. دلم نیومد بیدارش کنم و از اتاق اوند بیرون. {ماهور(هانا)} ...

#پارت11 #فصل2 رمان ماهور خسته در اتاق رو باز کردم و تو دلم فحشی به رهام دادم. وارد اتاق که شدم دویدم نشسته رو صندلی و پاش رو داراز کرده روی میز و داره با ...

#پارت11 #فصل2 رمان ماهور خسته در اتاق رو باز کردم و تو دلم فحشی به رهام دادم. وارد اتاق که شدم دویدم نشسته رو صندلی و پاش رو داراز کرده روی میز و داره با گوشیش کار میکنه. -ای*** -ا کی اومدی. -صبح تا حالا دارم دنبال تو میگردم.ئ -من ...

#پارت9 #فصل2 رمان ماهور {باران} چشمام رو مالیدم و توی راه رو خلوت بیمارستان شروع به راه رفتن کردم که در بیمارستان باز شد و مجروحی رو اووردن داخل. سریع رفتم سمتش که دیدم زانیار ...

#پارت9 #فصل2 رمان ماهور {باران} چشمام رو مالیدم و توی راه رو خلوت بیمارستان شروع به راه رفتن کردم که در بیمارستان باز شد و مجروحی رو اووردن داخل. سریع رفتم سمتش که دیدم زانیار داره دنبالش میاد. نگاهی کردم و با دیدن چهره خون آلود ماهور جیغ خفه ای ...

خــــــطََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِ کََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِدََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِ یََََََََََِِِِِِِِِِکََََََََََِِِِِِِِِِ کََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِسََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِیََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِسََََََََََِِِِِِِِِِت ََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِمََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِ تََََََََََِِِِِِِِِِکََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِ یََََََََََِِِِِِِِِِکََََََََََِِِِِِِِِِ کََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِ حََََََََََِِِِِِِِِِیََََََََََِِِِِِِِِِوََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِیََََََََََِِِِِِِِِِ!! #جذاب #خاص #عکس_نوشته

خــــــطََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِ کََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِدََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِ یََََََََََِِِِِِِِِِکََََََََََِِِِِِِِِِ کََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِسََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِیََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِسََََََََََِِِِِِِِِِت ََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِمََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِ تََََََََََِِِِِِِِِِکََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِ اََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِ یََََََََََِِِِِِِِِِکََََََََََِِِِِِِِِِ کََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِرََََََََََِِِِِِِِِِ حََََََََََِِِِِِِِِِیََََََََََِِِِِِِِِِوََََََََََِِِِِِِِِِاََََََََََِِِِِِِِِِنََََََََََِِِِِِِِِِیََََََََََِِِِِِِِِِ!! #جذاب #خاص #عکس_نوشته

#پارت7 #فصل2 رمان ماهور زنگ زدم. باران اومد دم در و بازش کرد. -سلام. -سلام رفتم داخل. امیرمیلاد از تو آشپزخونه اومد بیرون. -سابولا مستر هادیان. -چطوری داداش. -خوبم، بیا بشین. نشستم روی یکی از ...

#پارت7 #فصل2 رمان ماهور زنگ زدم. باران اومد دم در و بازش کرد. -سلام. -سلام رفتم داخل. امیرمیلاد از تو آشپزخونه اومد بیرون. -سابولا مستر هادیان. -چطوری داداش. -خوبم، بیا بشین. نشستم روی یکی از مبل ها و امیرمیلاد نشست کنارم. بارون:چایی یا قهوه؟ -هیچکدوم بیا بشین کارت دارم. میلاد: ...

قبرســتون هـا پر از ادمهاییــه که منتظـر یکـ روز فوق الــعادــه بودن:) #جذاب #خاص #عکس_نوشته

قبرســتون هـا پر از ادمهاییــه که منتظـر یکـ روز فوق الــعادــه بودن:) #جذاب #خاص #عکس_نوشته

#پارت5 #فصل2 رمان ماهور صداش از هنسفری بیرون میومد و توی گوشم میپیچید. این بار هزارمی بود که گوشش میدادم. به استاد خیره شده بود اما انگار اصلا سر کلاس نبودم. استاد: Hana (هانا.) به ...

#پارت5 #فصل2 رمان ماهور صداش از هنسفری بیرون میومد و توی گوشم میپیچید. این بار هزارمی بود که گوشش میدادم. به استاد خیره شده بود اما انگار اصلا سر کلاس نبودم. استاد: Hana (هانا.) به خودم اومدم. -What? (چی؟) -Are you okay? (حالت خوبه؟) نمیتونستم سر کلاس بشینم فکر پر ...

#لئوناردو_داوینچی انسانــها هرچــه درکـ بیشـتری داشتــه باشــند رنـج بیشــتری میکــشند.. #عکس_نوشته #خاص #خلاقیت #هنر

#لئوناردو_داوینچی انسانــها هرچــه درکـ بیشـتری داشتــه باشــند رنـج بیشــتری میکــشند.. #عکس_نوشته #خاص #خلاقیت #هنر

#پارت4 #فصل2 رمان ماهور کیارش:آرین اگه جلسه معارفت تموم شد تا یه هنر نمایی بکنیم. -بفرما تیریبون خالی در اختیار شما. -مرسی... پاشو نیما. نیما گیتاری رو از پشت میز برداشت و کوکش کرد. کیارش ...

#پارت4 #فصل2 رمان ماهور کیارش:آرین اگه جلسه معارفت تموم شد تا یه هنر نمایی بکنیم. -بفرما تیریبون خالی در اختیار شما. -مرسی... پاشو نیما. نیما گیتاری رو از پشت میز برداشت و کوکش کرد. کیارش کمی صداش رو صاف کرد. -خوب میخوایم یه کار احساسی بخونم براتون از جوانان وطن. ...

#کپشن بــند کفــشاتو Me بســتمـ واسـه کــی انــقد تنــد میـدویی؟ #خاص #عکس_نوشته #خلاقیت #هنر

#کپشن بــند کفــشاتو Me بســتمـ واسـه کــی انــقد تنــد میـدویی؟ #خاص #عکس_نوشته #خلاقیت #هنر

#پارت3_فصل2 رمان:ماهور بی حوصله سمت کلاس رفتم. -هانا چیزی شده؟ -نه. -نکنه تو فکر حرفای دیشب مهرابی؟ -مگه تو میدونی چی گفت؟ -نه ولی حتما یه چیزی گفته که تو این جوری غرق فکری. -نه ...

#پارت3_فصل2 رمان:ماهور بی حوصله سمت کلاس رفتم. -هانا چیزی شده؟ -نه. -نکنه تو فکر حرفای دیشب مهرابی؟ -مگه تو میدونی چی گفت؟ -نه ولی حتما یه چیزی گفته که تو این جوری غرق فکری. -نه چیز مهمی نگفت. سرعتم رو به سمت کلاس تند تر کردم تا از جواب دادن ...

#پارت2_فصل2 رمان ماهور زنگ زدم. از آیفون تصویری دیدمون و در رو زد. در رو باز کردم و از پله ها بالا رفتیم. در رو باز کرد. -سلام. مکثی کرد. -سلام. و نگاهی به آرین ...

#پارت2_فصل2 رمان ماهور زنگ زدم. از آیفون تصویری دیدمون و در رو زد. در رو باز کردم و از پله ها بالا رفتیم. در رو باز کرد. -سلام. مکثی کرد. -سلام. و نگاهی به آرین کرد. کنار رفت تا بریم داخل. -آرین سمت اتاق نشیمن رفت و روی یکی از ...

#پارت1_فصل2 رمان:ماهور {هانا} دفترم رو بستم توی کیف گذاشتم و منتظر آرین شدم. کنار هم راه افتادیم و از کلاس خارج شدیم. تا اومدم شروع به حرف زدن کنم پسری از کنارمون گذشت. آرین:Good bay ...

#پارت1_فصل2 رمان:ماهور {هانا} دفترم رو بستم توی کیف گذاشتم و منتظر آرین شدم. کنار هم راه افتادیم و از کلاس خارج شدیم. تا اومدم شروع به حرف زدن کنم پسری از کنارمون گذشت. آرین:Good bay (خدانگهدار) اما پسر فقط لبخندی زد. -تو چته؟ -هیچی... میای بریم یه جا درد و ...

#پارت29 پارت اخر فصل اول رمان ماهور در رو باز کردم و سوار شدم. بلافاصله پشت رل نشست. -خوبی؟ -بله. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. -می شنوم. -خوب راستش... میخوام یه بار دیگه ...

#پارت29 پارت اخر فصل اول رمان ماهور در رو باز کردم و سوار شدم. بلافاصله پشت رل نشست. -خوبی؟ -بله. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. -می شنوم. -خوب راستش... میخوام یه بار دیگه شانسم رو امتحان کنم. با من ازدواج می کنی؟ -ببینم تو نمی فهمی یا خودت ...

#پارت28 رمان ماهور -اهل سخنرانی نیستم. حقیقتش اینه که بلد نیستم. اما یه سری چیزا رو باید بهتون بگم. اصلا دلم نمیخواد به خاطر اینکه من یه دخترم من رو به عنوان رئیس این شرکت ...

#پارت28 رمان ماهور -اهل سخنرانی نیستم. حقیقتش اینه که بلد نیستم. اما یه سری چیزا رو باید بهتون بگم. اصلا دلم نمیخواد به خاطر اینکه من یه دخترم من رو به عنوان رئیس این شرکت ندونین و بدون هماهنگی با من هرکاری دلتون میخواد بکنین. نگاهم رو روی سینا انداختم. ...

#پارت26 رمان ماهور {ماهور) -نازی. داخل اتاق شد. -چرا هرچی اتاق سینا رو می گیرم جواب نمیده؟ -آخه مرخصی هستن دیگه. -مرخصی؟ که بهش مرخصی داده؟ -آقا زانیار. -زانیار؟ الان زانیار میبینی اینجا؟ مگه این ...

#پارت26 رمان ماهور {ماهور) -نازی. داخل اتاق شد. -چرا هرچی اتاق سینا رو می گیرم جواب نمیده؟ -آخه مرخصی هستن دیگه. -مرخصی؟ که بهش مرخصی داده؟ -آقا زانیار. -زانیار؟ الان زانیار میبینی اینجا؟ مگه این شرکت مدیر نداره. نمیدونم واقعا حتمن اگه من میخواستم صبر کنم تا چهلم پدر خدا ...