عاشقانه طبیعت گردی
یکنفر با برق چشمانش دلم را ساده برد
دلبری ها کرد و دل را واله و دلداده برد
آمد از افسانه ها همراه یک اسب سفید
این گدای پاپتی را مثل یک شهزاده برد
مست چشمانش شدم بیآنکه لب را تر کنم
از سرم هوش و حواسم را بدون باده برد
شک ندارم از خوشی جان داده بودم بین راه
جسم بیجان مرا بر دوشِ خود افتاده برد
ریسمانی از وفا آویخت دور گردنم
مرغکی پربسته را در بند خود آزاده برد
هرشب از چشمان من تا مرز امن شانهاش
حس نابی را که با او در دلم شد زاده برد
همسفر شد با دلم در راه ناهموار عشق
با خودش این خسته را تا انتهای جاده برد
او که در دستان خود قلب تهیدست مرا
با خدا هر نیمه شب در قاب یک سجاده برد
دلبری ها کرد و دل را واله و دلداده برد
آمد از افسانه ها همراه یک اسب سفید
این گدای پاپتی را مثل یک شهزاده برد
مست چشمانش شدم بیآنکه لب را تر کنم
از سرم هوش و حواسم را بدون باده برد
شک ندارم از خوشی جان داده بودم بین راه
جسم بیجان مرا بر دوشِ خود افتاده برد
ریسمانی از وفا آویخت دور گردنم
مرغکی پربسته را در بند خود آزاده برد
هرشب از چشمان من تا مرز امن شانهاش
حس نابی را که با او در دلم شد زاده برد
همسفر شد با دلم در راه ناهموار عشق
با خودش این خسته را تا انتهای جاده برد
او که در دستان خود قلب تهیدست مرا
با خدا هر نیمه شب در قاب یک سجاده برد
۷.۱k
۰۹ خرداد ۱۴۰۲