مدتی همه چیز آرام بود ، شبها به خواب میرفتم و با خود رو
مدتی همه چیز آرام بود ، شبها به خواب میرفتم و با خود رو به رو نمیشدم . ولی در این مدت دنیا برایم دسیسهای چیده بود ، دنیا چیزهایی گرانبها را از من گرفت ، دوستانم و آرامش خوابم .
دیگر شبها خواب به چشمانم نمیاید ، ساعتها بیدار میمانم و میاندیشم که بعد از این چه خواهد شد ؟ آیا بعدی وجود خواهد داشت ؟ ایا من تاب اینهمه فلاکت را دارم ؟
و دوباره زندگی چشمه امیدی بهم میبخشد ؛ خودم . خودم و تاریکی درونم . او میداند چگونه باشد ، میداند چگونه از خود و احساسات خویش مراقبت کند ، پس من خود را به او میسپارم ، کورکورانه اما با امید به او چشم میدوزم تا از من دربرابر دنیا محافظت کند .
دیگر شبها خواب به چشمانم نمیاید ، ساعتها بیدار میمانم و میاندیشم که بعد از این چه خواهد شد ؟ آیا بعدی وجود خواهد داشت ؟ ایا من تاب اینهمه فلاکت را دارم ؟
و دوباره زندگی چشمه امیدی بهم میبخشد ؛ خودم . خودم و تاریکی درونم . او میداند چگونه باشد ، میداند چگونه از خود و احساسات خویش مراقبت کند ، پس من خود را به او میسپارم ، کورکورانه اما با امید به او چشم میدوزم تا از من دربرابر دنیا محافظت کند .
- ۲۱.۱k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط