𝑙𝑜𝑣𝑒 ℎ𝑖𝑑𝑒𝑛 𝑖𝑛 𝑡ℎ𝑒 ℎ𝑒𝑎𝑟𝑡 𝑜𝑓 ℎ𝑒𝑙𝑙...
𝑙𝑜𝑣𝑒 ℎ𝑖𝑑𝑒𝑛 𝑖𝑛 𝑡ℎ𝑒 ℎ𝑒𝑎𝑟𝑡 𝑜𝑓 ℎ𝑒𝑙𝑙...
𝑝𝑎𝑟𝑡 2
☆☆☆
یکدفعه خداوند ساعقه بزرگی به سمت لوسیفر و اورلین نشانه میگیره و شلیک میکنه...
لوسیفر برای اینکه از معشوقش محافظت کنه اون رو زیر خود مخفی میکنه و ساعقه به لوسیفر برخورد میکنه، بال های لوسیفر آتش میگیرن و میسوزن...او از درد زیاد فریادی بلند میکشه که بهشت رو میلرزونه.
لوسیفر_"اگه میخوای به من اسیب بزنی بزن ولی کاری با اورلین نداشته باش!"
او با عصبانیت و قطره اشکی که از گوشه چشمش میچکه فریاد میزنه
خداوند_"لوسیفر مورنینگ استار یا خودت با پای خودت بهشت رو ترک میکنی و به جهنم میری یا من اورلین رو از بین میبرم و تو را هم بزور به جهنم میفرستم"
طغیان خداوند در تن تمامی فرشتگان ترس میندازه جوری که بعضیاشون هم فرار کردن و میکائیل کاری جز سکوت ازش برنمیامد
میکائل_"ولی پروردگارا...اورلین هیچ تقصیری نداره او-..."
خداوند نزاشت حرف میکائیل تمام شه و با چشمانی پر از خشم بهش خیره شد
خداوند_"اگر توهم میخواهی از لوسیفر و اورلین دفاع کنی توهم تبعید میکنم به جهنم!"
خداوند درحالی که فریاد میزد گفت که یکدفعه لوسیفر با درد با اورلین در اغوش خود بلند میشه و به سمت رافائل میره و اورلین رو میزاره در اغوش او.
لوسیفر_"رافائل...از تو میخوام اورلین رو به یه جای امن ببری و درمانش کنی...این اخرین درخواست من از توعه"
رافائل خواست چیزی بگوید اما بدون توجه به حرفی که رافائل میخواست بزنه با چهره ای که خشم در اون نمایان بود به سمت پروردگار میره
لوسیفر_"من به جایی که تو میگی میرم ولی باید یه قولی بدی..."
با لحن سردی میگه اما درد در ان نمایان است.
پروردگار_"برای اخرین درخواستت از بهشت و خودم این رت قبول میکنم، بگو درخواستت چیست؟"
لوسیفر_"ازت میخوام هیچ صدمه ای به اورلین نزنی و بزاری در بهشت بمونه، اون مقصر کار هایی که من میکنم نیست و اگر..."
به سمت خداوند قدم برمیداره، قدم های با درد اما محکم.
پروردگار_"و اگر چی، مورنینگ استار؟"
لوسیفر_"اکر تار مویی از موهای او کم بشه تمام جهنم رو به اتش میکشم و تک به تک فرشتگانت رو از بین میبرم"
لوسیفر این رو با لحنی جدی و ترسناک میگه...لحنی که هیچکسی تا به حال از او نشنیده بود.
پروردگار کمی مکث میکنه و فکر میکنه، بعد از یک دقیقه بلاخره حرف میزنه.
پروردگار_"باشه، قبول میکنم ولی این رو میگم... "
با قدم های محکم برمیگرده و بر تختش میشینه.
پروردگار_"تو دیگر حق نداری اورلین رو ببینی تا زمانی که من میخوام"
این حرف...قلب لوسیفر رو به درد میاره...پاهاش از غم سست میشه و چهرش رو در هم میبره اما سریع به حالت اول برمیگرده.
لوسیفر_"باشه...میپذیرم"
به سمت خداوند میره و دستش رو دراز میکنه و با خداوند دست میده که این...شروع یه نقشه انتقام جدید در ذهن لوسیفر بود...
☆☆☆
𝐸𝑛𝑑....
𝑝𝑎𝑟𝑡 2
☆☆☆
یکدفعه خداوند ساعقه بزرگی به سمت لوسیفر و اورلین نشانه میگیره و شلیک میکنه...
لوسیفر برای اینکه از معشوقش محافظت کنه اون رو زیر خود مخفی میکنه و ساعقه به لوسیفر برخورد میکنه، بال های لوسیفر آتش میگیرن و میسوزن...او از درد زیاد فریادی بلند میکشه که بهشت رو میلرزونه.
لوسیفر_"اگه میخوای به من اسیب بزنی بزن ولی کاری با اورلین نداشته باش!"
او با عصبانیت و قطره اشکی که از گوشه چشمش میچکه فریاد میزنه
خداوند_"لوسیفر مورنینگ استار یا خودت با پای خودت بهشت رو ترک میکنی و به جهنم میری یا من اورلین رو از بین میبرم و تو را هم بزور به جهنم میفرستم"
طغیان خداوند در تن تمامی فرشتگان ترس میندازه جوری که بعضیاشون هم فرار کردن و میکائیل کاری جز سکوت ازش برنمیامد
میکائل_"ولی پروردگارا...اورلین هیچ تقصیری نداره او-..."
خداوند نزاشت حرف میکائیل تمام شه و با چشمانی پر از خشم بهش خیره شد
خداوند_"اگر توهم میخواهی از لوسیفر و اورلین دفاع کنی توهم تبعید میکنم به جهنم!"
خداوند درحالی که فریاد میزد گفت که یکدفعه لوسیفر با درد با اورلین در اغوش خود بلند میشه و به سمت رافائل میره و اورلین رو میزاره در اغوش او.
لوسیفر_"رافائل...از تو میخوام اورلین رو به یه جای امن ببری و درمانش کنی...این اخرین درخواست من از توعه"
رافائل خواست چیزی بگوید اما بدون توجه به حرفی که رافائل میخواست بزنه با چهره ای که خشم در اون نمایان بود به سمت پروردگار میره
لوسیفر_"من به جایی که تو میگی میرم ولی باید یه قولی بدی..."
با لحن سردی میگه اما درد در ان نمایان است.
پروردگار_"برای اخرین درخواستت از بهشت و خودم این رت قبول میکنم، بگو درخواستت چیست؟"
لوسیفر_"ازت میخوام هیچ صدمه ای به اورلین نزنی و بزاری در بهشت بمونه، اون مقصر کار هایی که من میکنم نیست و اگر..."
به سمت خداوند قدم برمیداره، قدم های با درد اما محکم.
پروردگار_"و اگر چی، مورنینگ استار؟"
لوسیفر_"اکر تار مویی از موهای او کم بشه تمام جهنم رو به اتش میکشم و تک به تک فرشتگانت رو از بین میبرم"
لوسیفر این رو با لحنی جدی و ترسناک میگه...لحنی که هیچکسی تا به حال از او نشنیده بود.
پروردگار کمی مکث میکنه و فکر میکنه، بعد از یک دقیقه بلاخره حرف میزنه.
پروردگار_"باشه، قبول میکنم ولی این رو میگم... "
با قدم های محکم برمیگرده و بر تختش میشینه.
پروردگار_"تو دیگر حق نداری اورلین رو ببینی تا زمانی که من میخوام"
این حرف...قلب لوسیفر رو به درد میاره...پاهاش از غم سست میشه و چهرش رو در هم میبره اما سریع به حالت اول برمیگرده.
لوسیفر_"باشه...میپذیرم"
به سمت خداوند میره و دستش رو دراز میکنه و با خداوند دست میده که این...شروع یه نقشه انتقام جدید در ذهن لوسیفر بود...
☆☆☆
𝐸𝑛𝑑....
- ۱۸۲
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط