{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_ناگهانی

#عشق_ناگهانی

part_22

تمین نظرت راجب سهون چیه؟

تمین لبخند تلخی زد و گفت: اوه اون...خب اون تنها کسی بود که هوام و داشت نمیدونم چیشد ...اونم از ی جایی به بعد اینگورم میکرد و نادیده ام می‌گرفت.

+ چیز خاصی بینتون اتفاق نیوفتاده؟

متفکر به نقطه ای نگاه کرد و گفت: نه یادم نمیاد فقط همیشه برام شیر توت فرنگی میخرید.

+ اوکی مامان کجاست؟

_تازه از سرکار اومده رفته دوش بگیره

لبخندی زد و گفت: مواظبش باش

_من مثل تو نمیتونم از کسی مواظبت کنم ولی تلاشمو میکنم.

تماس و قطع کرد و راهی خونه شد.

.
.
.
.
.
.

بعد از اتمام کلاس تنهایی به سمت حیاط رفت سهون داشت برای امتحان کشوری ریاضی آماده میشد و این مدت هم مجبور بود بیشتر وقتش و با معلمش بگذرونه قطعاً خوش به حالش بود وقت گذروندن با اون معلم جذاب؟ قطعاً خوش به حالش بود.

برای خودش قدم میزد قصد داشت کل مدرسه رو بگرده.

تو افکار خودش غرق بود که صدای دعوا و کتک کاری به گوشش رسید نگاهی به اطرافش انداخت.

+ شتتتت!! کدوم گوری اومدم؟

با تردید رد صدا و گرفت.اینجا دیگه کجا بود ؟ پشت مدرسه؟ عجب محیط داغونی


با دیدن درگیری دستاشو به هم مالید و با ذوق بهشون نگاه کرد اما اون دعوا منطقی نبود چند نفر رو ی نفر....کمی دقت لازم داشت تا اون فردی که در حال کتک خوردنه جیمینه دستاش و پایین انداخت و با تعجب به اون چهار نفری که لباس فرم مدرسه ی دیگه ای پوشیده بودن زل زد.

جلو رفت پاش و محکم روی طی کوبید که دسته ی طی بالا اومد با جدا کردن سرش چوبش و دست گرفت و با بیصدا ترین حالت،خودش و به اونا رسوند و با همون چوب ضربه ی نسبتاً محکمی به شونه ی فردی که جلوش بود زد که اون پسر با داد خودش و عقب کشید همشون با تعجب به فرد جدید نگاه کردن تهیونگ مثل سپر مقابل جیمین ایستاد و سر دیگه ی چوب رو روی شونش گذاشت.

@تو دیگه کدوم خری هستییی؟؟

+ خر هیکلته بیریخیت

@بیا برو کنار بچه

+ بچه باباته

@خفه شو!

+ بیا در کونم چپه شو

پسر از زبون درازی تهیونگ با عصبانیت میخواست سمتش هجوم ببره که تهیونگ چوبش و مقابلش گرفت و گفت: اوی اوی اوی جلوتر بیای ی جوری میزنمت که نتونی پاشی ...!!
پسر گیج به تهیونگ نگاه کرد و گفت: تو چی وراجی میکنی؟!
تهیونگ کمی ترسیده بود نمیدونست می‌تونه از پس آون چهار نفر بر بیاد یا نه با عجز زیر لب نالید: زر میزنم به جدم!!

جیمین با خنده بلند شد و دستش و گذاشت رو شونه ی تهیونگ و گفت: فکر میکردم به خونم تشنه ای!

@فکر نمی‌کردم آنقدر باهوش باشی پارک جیمین...!

جیمین با تعجب بهش نگاه کرد تهیونگ با هجوم یکی از اون افراد دادی زد و چوب رو با ضرب بلند کرد ولی واقعا اون لحظه انتظار داد کشیدن جیمین و نداشت...!
با تردید سمتش برگشت که جیمین و در حالی که. دو دستش و روی سرش گذاشته بود دید با هول چوب و انداخت و گفت: هی هی حالت خوبه؟؟

جیمین با حرص دستاش و برداشت و گفت: آخرش زهر خودت و ریختی تمین!



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

#عشق _ناگهانیpart_21تهیونگ هم تمام تلاشش و برای نخندیدن میکر...

#عشق _ناگهانیpart_20بعد از قطع شدن تماس نامجون کن تا اون موق...

#عشق_ناگهانیpart_16تمین رو شو از یونگی گرفت و با نیم نگاهی ب...

# عشق_ناگهانی part_9تهیونگ تو این مدرسه هیچکس و نمی‌شناخت پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط