تمام عمر خود را صرف گریستن پای چیزی کردم که هیچگاه محقق ن
تمام عمر خود را صرف گریستن پای چیزی کردم که هیچگاه محقق نشده بود، متنهایم برای کسی بود که هیچگاه نرفته بود، روزهایی که بیدلیل خود را در اتاقم حبس میکردم، برای هیچ بودند، انگار در تقدیر نوشته شده بود که در تک تک لحظاتش میبایست اندوهگین و منزوی باشد، متنفر از هرچه شادی و خنده در هستیست،
من اما نمیدانم چرا، نمیتوانم این تقدیر را بشکنم، از تار مویی نارک تر است اما نمیتوانم..
راستش، نمیخواهم، دلم نمیخواهد خلاف این سرنوشت قدم بردارم. دلم نمیخواهد مانند این انسانهایِ ابله سر کوچک و بزرگ قهقه بزنم، مرا دیوانه میخوانند اما خودشان از روانیها دست کم ندارند، جوری میخندند که انگار هیچ مشکلی نیست، و این مرا عذاب میدهد.
برای عشق هم حوصلهای ندارم؛
مقداری شهوت و توهمی از احساسات با کمی دوپامین که "عشق" خوانده میشود چیزی نیست که دلم بخواهد تجربهاش کنم؛ اما با این حال
شاید روزی، جایی که باید، به کسی اجازه دهم تا بیاید و مرا بشکند، تا این همه غم و رنج مستحق باشد. ولی حالا، گنجایش زخمی دیگر بر این پیکر نیمه جان را ندارم، پیرهن سفیدم جایی برای لکه خونی جدید ندارد، سراپا سرخ شده است، خنجر های بسیاری بر من فرو آمده، گویی هرکس که میآید منتظر است زخمش را ببندم تا برای تشکر مرا به درد خود دچار کند...
من اما نمیدانم چرا، نمیتوانم این تقدیر را بشکنم، از تار مویی نارک تر است اما نمیتوانم..
راستش، نمیخواهم، دلم نمیخواهد خلاف این سرنوشت قدم بردارم. دلم نمیخواهد مانند این انسانهایِ ابله سر کوچک و بزرگ قهقه بزنم، مرا دیوانه میخوانند اما خودشان از روانیها دست کم ندارند، جوری میخندند که انگار هیچ مشکلی نیست، و این مرا عذاب میدهد.
برای عشق هم حوصلهای ندارم؛
مقداری شهوت و توهمی از احساسات با کمی دوپامین که "عشق" خوانده میشود چیزی نیست که دلم بخواهد تجربهاش کنم؛ اما با این حال
شاید روزی، جایی که باید، به کسی اجازه دهم تا بیاید و مرا بشکند، تا این همه غم و رنج مستحق باشد. ولی حالا، گنجایش زخمی دیگر بر این پیکر نیمه جان را ندارم، پیرهن سفیدم جایی برای لکه خونی جدید ندارد، سراپا سرخ شده است، خنجر های بسیاری بر من فرو آمده، گویی هرکس که میآید منتظر است زخمش را ببندم تا برای تشکر مرا به درد خود دچار کند...
- ۴۲۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط