𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
#BeforeISawYou
#Part_۹
ـ بالاخره بیدار شدی؟
اخم کردم.
ـ نمیخوام بدونم ساعت چنده.
...
ـ دوازده و نیم.
ـ لعنت.
...
لنا خندید.
ـ پاشو.
...
ـ چرا؟
ـ چون از صبح داری مثل خرس خواب زمستونی میخوابی.
...
ـ ولم کن.
ـ نه.
...
این بار کامل وارد اتاق شد.
و پشت سرش...
جونگکوک هم ایستاده بود.
دستهاش توی جیبش بود.
...
ـ اومدیم نجاتت بدیم.
اخم کردم.
ـ من نیاز به نجات ندارم.
...
جونگکوک بدون تغییر حالت گفت:
ـ دقیقاً همینو همه آدمهایی میگن که نیاز به نجات دارن.
...
و برای اولین بار از صبح...
گوشه لبم تکون خورد.
...
حدود ظهر روی مبل نشسته بودم.
لنا رفته بود اتاقش.
و من فقط به صفحه خاموش گوشیم خیره شده بودم.
حتی حوصله جواب دادن به پیامهای مامان رو هم نداشتم.
همون موقع یه لیوان آب جلوم ظاهر شد.
سرمو بلند کردم.
جونگکوک بود.
ـ باید آب بخوری.
ـ تشنه نیستم.
ـ مهم نیست.
لیوان رو روی میز گذاشت.
ـ بازم بخور.
...
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد آروم لیوان رو برداشتم.
جونگکوک چیزی نگفت.
نه نصیحتم کرد.
نه گفت آروم باش.
نه گفت همه چیز درست میشه.
فقط کنار مبل نشست.
و اجازه داد سکوت بینمون بمونه.
...
عجیبه.
ولی برای اولین بار از دیشب...
احساس نکردم تنها هستم.
...
عصر همون روز.
گوشیم دوباره زنگ خورد.
تهیونگ.
برای چند ثانیه فقط به اسمش خیره شدم.
بعد تماس رو رد کردم.
قلبم فشرده شد.
و همون لحظه احساس گناه کردم.
چون میدونستم اونم قربانیه.
میدونستم اونم این ازدواج رو انتخاب نکرده.
اما...
هنوز نمیتونستم باهاش حرف بزنم.
هنوز نه.
...
ـ جواب ندادی.
سرمو بلند کردم.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
ـ میدونم.
ـ ناراحته.
نفسم لرزید.
ـ میدونم.
ـ ولی بهت وقت میده.
...
برای چند ثانیه فقط نگاش کردم.
ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟
برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ چون از دیشب صد بار بهم زنگ زده.
...
و ناخواسته خنده کوتاهی از بین اشکام بیرون اومد.
صد بار؟
واقعاً شبیه تهیونگ بود.
و برای اولین بار بعد از اون مهمونی...
احساس کردم شاید هنوز همه چیز از بین نرفته باشه.
#BeforeISawYou
#Part_۹
ـ بالاخره بیدار شدی؟
اخم کردم.
ـ نمیخوام بدونم ساعت چنده.
...
ـ دوازده و نیم.
ـ لعنت.
...
لنا خندید.
ـ پاشو.
...
ـ چرا؟
ـ چون از صبح داری مثل خرس خواب زمستونی میخوابی.
...
ـ ولم کن.
ـ نه.
...
این بار کامل وارد اتاق شد.
و پشت سرش...
جونگکوک هم ایستاده بود.
دستهاش توی جیبش بود.
...
ـ اومدیم نجاتت بدیم.
اخم کردم.
ـ من نیاز به نجات ندارم.
...
جونگکوک بدون تغییر حالت گفت:
ـ دقیقاً همینو همه آدمهایی میگن که نیاز به نجات دارن.
...
و برای اولین بار از صبح...
گوشه لبم تکون خورد.
...
حدود ظهر روی مبل نشسته بودم.
لنا رفته بود اتاقش.
و من فقط به صفحه خاموش گوشیم خیره شده بودم.
حتی حوصله جواب دادن به پیامهای مامان رو هم نداشتم.
همون موقع یه لیوان آب جلوم ظاهر شد.
سرمو بلند کردم.
جونگکوک بود.
ـ باید آب بخوری.
ـ تشنه نیستم.
ـ مهم نیست.
لیوان رو روی میز گذاشت.
ـ بازم بخور.
...
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد آروم لیوان رو برداشتم.
جونگکوک چیزی نگفت.
نه نصیحتم کرد.
نه گفت آروم باش.
نه گفت همه چیز درست میشه.
فقط کنار مبل نشست.
و اجازه داد سکوت بینمون بمونه.
...
عجیبه.
ولی برای اولین بار از دیشب...
احساس نکردم تنها هستم.
...
عصر همون روز.
گوشیم دوباره زنگ خورد.
تهیونگ.
برای چند ثانیه فقط به اسمش خیره شدم.
بعد تماس رو رد کردم.
قلبم فشرده شد.
و همون لحظه احساس گناه کردم.
چون میدونستم اونم قربانیه.
میدونستم اونم این ازدواج رو انتخاب نکرده.
اما...
هنوز نمیتونستم باهاش حرف بزنم.
هنوز نه.
...
ـ جواب ندادی.
سرمو بلند کردم.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
ـ میدونم.
ـ ناراحته.
نفسم لرزید.
ـ میدونم.
ـ ولی بهت وقت میده.
...
برای چند ثانیه فقط نگاش کردم.
ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟
برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ چون از دیشب صد بار بهم زنگ زده.
...
و ناخواسته خنده کوتاهی از بین اشکام بیرون اومد.
صد بار؟
واقعاً شبیه تهیونگ بود.
و برای اولین بار بعد از اون مهمونی...
احساس کردم شاید هنوز همه چیز از بین نرفته باشه.
- ۷۶۳
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط