Anahid

Anahiyd

ســـرم بالاس چون بالا سرم خدآس:
بزن روش+ رمان #حقیقت_رویایی⭐
درحال تایپ...
دلش گرفتــ و أز آدمآ دوڔ شد..اونقدر ڪه حالا مــآه صداش میکنن🌜 🌹


اگه فالــو کردید همه پستاتون لایک میــــشه^_^
اگه لایڪ کردید زیر پستا بگید جبران کنم★

🌖

(فالو کنید و بعد کپی آزاد وگرنــه بلاک میشید)

لایڪ فراموش نشه❤
[درخواستـــ داشتید میتونیـــد زیر پستا بــگید]

#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه ...

#پارت_۵۹ -اخخخ....ولم کنید تروخدا... تو صورتم غرید.. -گورتو با دستای خودت کندی..هنوز نرسیده شر شدی...حالا نشونت میدم سرم تیر میکشید .به خاطر سینوسام ..فشار عصبی و ترس و اینارو نمیتونستم تحمل کنم... موهامم که میکشه بدتر.... سگه که پارس کرد لرزیدم...خدایاااا خودت به دادم برس... فک کنم اون فهمید چون ...

۲۹ دقیقه پیش
4K
چشمان تو دریاییست که من در ان غرق شده ام😍❤❤

چشمان تو دریاییست که من در ان غرق شده ام😍❤❤

۳ روز پیش
4K
#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به ...

#پارت_۵۸ با شنیدن صدایی چشمامو باز کردم.. -اه....خفه کیوان....با این خروپفات... بهش نگاه کردم...نه...این صدای کیوان نبود... دوباره صدا.... یهو ذهنم کشیده شد به اتاق کناری... پتو رو زدم کنار و بلند شدم... اروم به اون سمت رفتم.... صدا بلند تر شد....نه انگار حتما باید یه سرکے بکشم... در و ...

۳ روز پیش
58K
#پارت_۵۷ -آییییی....تروخدا ولم کنید.... -دفعه دیگه هواستو بده....وگرنه...دیگه بخششی در کار نیست...افتااااد.. گوشم کر شد...حالا مگه چیشده!! -چ..چشم...چشم... و حولم داد...نزدیک بود بیفتم...اما تعادلمو حفظ کردم. بدو رفتم بالا... نفس نفس میزدم....این چرا همچین کرد... ...

#پارت_۵۷ -آییییی....تروخدا ولم کنید.... -دفعه دیگه هواستو بده....وگرنه...دیگه بخششی در کار نیست...افتااااد.. گوشم کر شد...حالا مگه چیشده!! -چ..چشم...چشم... و حولم داد...نزدیک بود بیفتم...اما تعادلمو حفظ کردم. بدو رفتم بالا... نفس نفس میزدم....این چرا همچین کرد... سعی کردم دیگه به این چیزا فکر نکنم... خوابیدم رو تخت...و سه نشده خوابم برد... ...

۷ روز پیش
67K
#پارت_۵۶ وقتی رسیدیم رفتم داخل... با صحنه ای که دیدم یهو چشمامو بستم. واااای خدایا...کیوان با بالا تنه برهنه و شلوارک...برعکس روی مبل بود...جوری که پاهاش رو هوا بود و سرش رو مبل....خدایا توبه...توبه... این ...

#پارت_۵۶ وقتی رسیدیم رفتم داخل... با صحنه ای که دیدم یهو چشمامو بستم. واااای خدایا...کیوان با بالا تنه برهنه و شلوارک...برعکس روی مبل بود...جوری که پاهاش رو هوا بود و سرش رو مبل....خدایا توبه...توبه... این چرا اینجوریه...با صدای هامین طرفش برگشتم... -مگه از تو پرو ترم هست....اخه خجالت نمیکشی تو ...

۷ روز پیش
90K
#پارت_۵۵ -مامانم هم میدونه...اخخخ...ایی.. -بریم بالا... از اسانسور پیاده شدم... در خونه باز بود....وااای....گودزیلا دمت گرم....عالیههه... وسایلش هم عالییهه....ناخوداگاه گفتم: -دمت گرمممم....معرکس... دیدم متعجب داره نگاهم میکنه اووف فک کنم سوتی ناجوری دادم... سریع جیم ...

#پارت_۵۵ -مامانم هم میدونه...اخخخ...ایی.. -بریم بالا... از اسانسور پیاده شدم... در خونه باز بود....وااای....گودزیلا دمت گرم....عالیههه... وسایلش هم عالییهه....ناخوداگاه گفتم: -دمت گرمممم....معرکس... دیدم متعجب داره نگاهم میکنه اووف فک کنم سوتی ناجوری دادم... سریع جیم زدم و بقیه اتاقارو نگاه کردم...خودمو زدم به بیخیالی... واقعا عالی بود...دکورش رو که دیگه ...

۷ روز پیش
63K
#پارت_۵۴ مامان سکوت کرده بود...امیر علی هم دست کمی ازون نداشت.... گودزیلا پیاده شد...: -بفرمایید اینم کلید.. بعد کلید و سمت مامانم گرفت... مامانم بالاخره لبخند زد... -خدا خیرت بده پسرم....ممنونم... اما فک کنم ناراحت ...

#پارت_۵۴ مامان سکوت کرده بود...امیر علی هم دست کمی ازون نداشت.... گودزیلا پیاده شد...: -بفرمایید اینم کلید.. بعد کلید و سمت مامانم گرفت... مامانم بالاخره لبخند زد... -خدا خیرت بده پسرم....ممنونم... اما فک کنم ناراحت بود که من خدمتکار شدم... -خب پیاده شید دیگه....منم هنوز ندیدمش... باهم پیاده شدیم...نمای بیرونش ...

۷ روز پیش
76K
تولدمومباارک😊

تولدمومباارک😊

۱ هفته پیش
5K
#پارت_۵۳ آنالـے: دلم براشون یه ذره شده بود.... محکم بغلشون گرفته بودم...فک کنم راه تنفسشون رو بسته بودم...چون امیر علی یه نفس عمیق کشید شروع کرد به سرفه... -آنـــــــــا.....خفم کردی....ولم کن...باش فهمیدم بدون من میمیری..حالا ...

#پارت_۵۳ آنالـے: دلم براشون یه ذره شده بود.... محکم بغلشون گرفته بودم...فک کنم راه تنفسشون رو بسته بودم...چون امیر علی یه نفس عمیق کشید شروع کرد به سرفه... -آنـــــــــا.....خفم کردی....ولم کن...باش فهمیدم بدون من میمیری..حالا ول کن... ولش کردم و اشکام و پاک کردم... -بابا خدای اعتماد با سقف...خیلی بی ...

۱ هفته پیش
45K
این روزا خوشبختی هم رفته دنبال بدبختیاش😏

این روزا خوشبختی هم رفته دنبال بدبختیاش😏

۱ هفته پیش
4K
🌙⭐⚡

🌙⭐⚡

۲ هفته پیش
4K
#پارت_۵۲ نباید انقدر حساس باشم....چم شده.. براش ریخت و اومد سمت من...انگار میخواست چیزی بگه.. -چی میخوای؟؟! -امم..چیزه...نیم ساعت تا چهل دقیقه دیگه مامانم اینا میرسن...گفتم که یادتون نره... ای واای...پاک یادم رفته بود...مگه کیوان ...

#پارت_۵۲ نباید انقدر حساس باشم....چم شده.. براش ریخت و اومد سمت من...انگار میخواست چیزی بگه.. -چی میخوای؟؟! -امم..چیزه...نیم ساعت تا چهل دقیقه دیگه مامانم اینا میرسن...گفتم که یادتون نره... ای واای...پاک یادم رفته بود...مگه کیوان میزاره... -باش...اماده شو که بعد از اینکه غذامو خوردم بریم... -چشم.. و بدو بدو رفت ...

۲ هفته پیش
46K
#پارت_۵۱ منتظر نگاهش کردم... -فردا یه مستبقه دیگس...نمیای؟! -نه...فک نکنم... -عهههه....باز ضد حالی نزن...هامی جون بیا... -درست صدام کن...وگرنه به جای حریف تورو میزنم.. خودشو انداخت تو بغلم و اویزونم شد...که دوتایی باهم افتادیم... -چیکار ...

#پارت_۵۱ منتظر نگاهش کردم... -فردا یه مستبقه دیگس...نمیای؟! -نه...فک نکنم... -عهههه....باز ضد حالی نزن...هامی جون بیا... -درست صدام کن...وگرنه به جای حریف تورو میزنم.. خودشو انداخت تو بغلم و اویزونم شد...که دوتایی باهم افتادیم... -چیکار میکنی؟؟!...اه..کیوان...گم شو اونور... موهام و بهم ریخت... -داداش گل خودمی...پس میای -باش حالا...پاشو.. بلند شد ...

۲ هفته پیش
72K
خوشی یعنی نتیجــہ تمام زحماتت رو ببینی😍💪

خوشی یعنی نتیجــہ تمام زحماتت رو ببینی😍💪

۲ هفته پیش
7K
#پارت_۵۰ دلم براش سوخت.... -اگر میخوای همراهم بیا... پرو کرده بلند شد و گفت: -حتما... -میدونستی خیلی پررویی.. -البته...لطف داری داداش.. در حینی که داشت بلند میشد...صورتشو مچاله کرد... -اه حالم ازین غذا دیگه بهم ...

#پارت_۵۰ دلم براش سوخت.... -اگر میخوای همراهم بیا... پرو کرده بلند شد و گفت: -حتما... -میدونستی خیلی پررویی.. -البته...لطف داری داداش.. در حینی که داشت بلند میشد...صورتشو مچاله کرد... -اه حالم ازین غذا دیگه بهم میخوره...دلم برای غذا های شهین خانم تنگ شده... بعد دستی به شیکمش کشید.. -به به.. ...

۲ هفته پیش
83K
#پارت_۴۹ داشتیم حرف میزدیم که صدای در اومد... -انگار اومد.. -اره...بیا بریم استقبالش... -چشم... رفتیم بیرون..صدای خنده میومد...انگار یه نفر همراهش بود... ناخداگاه فکرمو به زبون اوردم.... -اره انگار... بعد باذوق گفت -فکر کنم کیوان... ...

#پارت_۴۹ داشتیم حرف میزدیم که صدای در اومد... -انگار اومد.. -اره...بیا بریم استقبالش... -چشم... رفتیم بیرون..صدای خنده میومد...انگار یه نفر همراهش بود... ناخداگاه فکرمو به زبون اوردم.... -اره انگار... بعد باذوق گفت -فکر کنم کیوان... تعجب و کنجکاویم چند برابر شد... -کیوان..؟؟!! یهو در باز شد و یه پسر قد ...

۲ هفته پیش
49K
#پارت_۴۸ ماشین و تو پارکینگ پارک کردم و سوار اسانسور شدم.. طبقه سوم ایستاد....خدا خدا میکردم اون کسی که فکرشو میکردم نباشه... در باز شد و با اون لبخند چندش اور اومد داخل.... -علیک سلام... ...

#پارت_۴۸ ماشین و تو پارکینگ پارک کردم و سوار اسانسور شدم.. طبقه سوم ایستاد....خدا خدا میکردم اون کسی که فکرشو میکردم نباشه... در باز شد و با اون لبخند چندش اور اومد داخل.... -علیک سلام... جواب ندادم... -نمیخوای از کینه های قدیمی دست برداری... سکوتـــــ -به هر حال..... نزاشتم ادامه ...

۲ هفته پیش
63K
کوچه بهمن....پلاک ۲۱😍

کوچه بهمن....پلاک ۲۱😍

۲ هفته پیش
6K
#پارت_۴۷ تصمیم گرفتم برنج عدس درست کنم...سریع تر درست میشد.. پس دست به کار شدم و شروع کردم به پاک کردن عدس.. حالا اگه خونه بودم...هععییی....مامان میگفت اگه درس نداری بیا کمک... منم میگفتم.....بعلـــــه...شما دختر ...

#پارت_۴۷ تصمیم گرفتم برنج عدس درست کنم...سریع تر درست میشد.. پس دست به کار شدم و شروع کردم به پاک کردن عدس.. حالا اگه خونه بودم...هععییی....مامان میگفت اگه درس نداری بیا کمک... منم میگفتم.....بعلـــــه...شما دختر اوردی که کوزت بازی کنه دیگه... و اونم میگفت اصلا نمیخواد بچه تو درس بخونی ...

۲ هفته پیش
85K
👌🌙⭐⚡

👌🌙⭐⚡

۲ هفته پیش
5K