MaRy_bnd

AnnabeLLe...

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.O_O

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
1M
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
637K
هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب ...

هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثلا با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه ...

۲۵ آبان 1397
522K
#۱۴ حالم بهتر بود و ظهر از بیمارستان مرخص شدم. بامداد هم تونسته بود بابا رو بپیچونه و بفرستش خونه و بلاخره تونستم یه نفس راحتی بکشم.قرار شد بامداد به بابام اینا بگه که من ...

#۱۴ حالم بهتر بود و ظهر از بیمارستان مرخص شدم. بامداد هم تونسته بود بابا رو بپیچونه و بفرستش خونه و بلاخره تونستم یه نفس راحتی بکشم.قرار شد بامداد به بابام اینا بگه که من تا غروب مرخص نمیشم،می خواستم این چند ساعت رو بدون اعصاب خُردی سر کنم.با اینکه ...

۱۶ آبان 1397
8K
#۱۳سوزش شدیدی توی چشم هام احساس می کردم.حس می کردم نفسم بالا نمیاد.به زور چشم هامو باز کردم.اصلا باورم نمیشد.در کمال تعجب روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم.به جز خودم کس دیگه ای توی اتاق ...

#۱۳سوزش شدیدی توی چشم هام احساس می کردم.حس می کردم نفسم بالا نمیاد.به زور چشم هامو باز کردم.اصلا باورم نمیشد.در کمال تعجب روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم.به جز خودم کس دیگه ای توی اتاق نبود.به خاطر تنگی نفس دو سه بار سُرفه کردم که بامداد وارد اتاق شد. نگران ...

۱۶ آبان 1397
4K
#۱۲ ساعت شش بعد از ظهر بود.گوشه ی اتاق نشسته بودم و به مجله ی توی دستام خیره شده بودم.نیم ساعتی میشد که سرگرم خوندن بودم.صدای زنگ، سکوت خونه رو شکست و شایان رفت تا ...

#۱۲ ساعت شش بعد از ظهر بود.گوشه ی اتاق نشسته بودم و به مجله ی توی دستام خیره شده بودم.نیم ساعتی میشد که سرگرم خوندن بودم.صدای زنگ، سکوت خونه رو شکست و شایان رفت تا درو باز کنه. چند ثانیه بعد شایان به همراه بامداد وارد اتاق شدن.بر خلاف چیزی ...

۱۶ آبان 1397
6K
#۱۱ شب موقع خواب به پشت گرمی ِ بامداد، تمرین و این بساط ها رو هم بی خیال شدم.موبایلم رو گذاشتم سر ساعت هفت صبح تا به کلاس باحال ترین استاد دانشگاه مون برسم...و خیلی ...

#۱۱ شب موقع خواب به پشت گرمی ِ بامداد، تمرین و این بساط ها رو هم بی خیال شدم.موبایلم رو گذاشتم سر ساعت هفت صبح تا به کلاس باحال ترین استاد دانشگاه مون برسم...و خیلی زود خوابم برد. صبح قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه بیدار شدم.چند دقیقه سر جام ...

۱۶ آبان 1397
24K
#۱۰ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که از خونه ی شایان زدم بیرون.انقدر پای تلویزیون نشسته بودم که چشم هام سیاهی می رفت.موقع بازی اصلا متوجه گذشت زمان نبودم.به حدی هم گرسنه بودم ...

#۱۰ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که از خونه ی شایان زدم بیرون.انقدر پای تلویزیون نشسته بودم که چشم هام سیاهی می رفت.موقع بازی اصلا متوجه گذشت زمان نبودم.به حدی هم گرسنه بودم که حوصله ی راه رفتن نداشتم.سریع یه تاکسی گرفتم و خودمو به خونه رسوندم.هر چند ...

۱۶ آبان 1397
6K
#۹ صبح جمعه قبل از اینکه مامان یهو بپره توی اتاق،خودم اومدم بیرون.اولین برنامه ام این بود که برم پیش شایان و بامداد.طبق عادت همیشگی رفتم توی آشپزخونه تا یه چایی بخورم اما مامان هنوز ...

#۹ صبح جمعه قبل از اینکه مامان یهو بپره توی اتاق،خودم اومدم بیرون.اولین برنامه ام این بود که برم پیش شایان و بامداد.طبق عادت همیشگی رفتم توی آشپزخونه تا یه چایی بخورم اما مامان هنوز بیدار نشده بود که صبحونه آماده کنه.خودم هم که اصلا حال و حوصله نداشتم،برای همین ...

۱۶ آبان 1397
4K
#۸ جلوی تلویزیون نشسته بودم داشتم کلیپ می دیدم.یکی از سرگرمی های مهم ام همینِ.خیلی ازش لذت می برم. - این لیدی گاگا دماغ شو عمل کرده اینه، حالا ببین قبل عمل چی بوده! شیرین ...

#۸ جلوی تلویزیون نشسته بودم داشتم کلیپ می دیدم.یکی از سرگرمی های مهم ام همینِ.خیلی ازش لذت می برم. - این لیدی گاگا دماغ شو عمل کرده اینه، حالا ببین قبل عمل چی بوده! شیرین – تو چرا انقدر به بقیه گیر میدی؟! فکر می کنی خودت خیلی خوشگلی؟ - ...

۱۶ آبان 1397
6K
#۷ بعد از کلاس رفتیم توی حیاط دانشگاه.من و بامداد روی نیمکت نشستیم و شایان هم رفت تا برامون شیرکاکائو بگیره. بامداد – خب خواستگاری خواهرت چی شد؟! - اومدن و واسه یکی دو هفته ...

#۷ بعد از کلاس رفتیم توی حیاط دانشگاه.من و بامداد روی نیمکت نشستیم و شایان هم رفت تا برامون شیرکاکائو بگیره. بامداد – خب خواستگاری خواهرت چی شد؟! - اومدن و واسه یکی دو هفته ی دیگه قرار عقد گذاشتن. بامداد – یارو خوشتیب بود؟ - اِی...بد نبود.به نظرم معمولی ...

۱۶ آبان 1397
5K
#۶ چند ثانیه بعد برگشت توی آشپزخونه و گفت : با شما کار دارن،جناب! - کیه؟ شیرین – دوستت. بلند شدم و رفت سمت تلفن. - بله؟! بامداد – احمق چرا موبایلت رو خاموش کردی؟! ...

#۶ چند ثانیه بعد برگشت توی آشپزخونه و گفت : با شما کار دارن،جناب! - کیه؟ شیرین – دوستت. بلند شدم و رفت سمت تلفن. - بله؟! بامداد – احمق چرا موبایلت رو خاموش کردی؟! مجبور شدم به خونه تون زنگ بزنم. - حالا که نمُردی! چی کار داری سر ...

۱۶ آبان 1397
24K
#۵ ساعت نزدیک هفت و نیم بود که زنگ به صدا در اومد.یهو همه به هول و ولا افتادن.انگار پیف پاف زده بود به لونه مورچه! جوونا رفتن توی اتاق من ِ بدبخت.ایرج هم رفت ...

#۵ ساعت نزدیک هفت و نیم بود که زنگ به صدا در اومد.یهو همه به هول و ولا افتادن.انگار پیف پاف زده بود به لونه مورچه! جوونا رفتن توی اتاق من ِ بدبخت.ایرج هم رفت دم در تا شخصا درو باز کنه.چند ثانیه بعد خانواده ی داماد یکی یکی وارد ...

۱۴ آبان 1397
15K
#۴ خیلی وقت بود که توی اتاق نشسته بودم و کتاب می خوندم.انقدر از این کتاب به اون کتاب پریدم که هنگ کرده بودم.همش دنبال یه راه حل ساده برای ارتباط بودم اما هیچ فایده ...

#۴ خیلی وقت بود که توی اتاق نشسته بودم و کتاب می خوندم.انقدر از این کتاب به اون کتاب پریدم که هنگ کرده بودم.همش دنبال یه راه حل ساده برای ارتباط بودم اما هیچ فایده ای نداشت.همه ی راه ها نیاز به کلی تمرین داشت تازه اون جور که کتاب ...

۱۴ آبان 1397
16K
#۳ برای اینکه دیرتر به خونه برسم تصمیم گرفتم تمام راه رو پیاده گز کنم. هوا زیاد سرد نبود.برای پیاده روی روز خوبی بود.از خیابون رد شدم و خودمو به بلوار رسوندم تا از اونجا ...

#۳ برای اینکه دیرتر به خونه برسم تصمیم گرفتم تمام راه رو پیاده گز کنم. هوا زیاد سرد نبود.برای پیاده روی روز خوبی بود.از خیابون رد شدم و خودمو به بلوار رسوندم تا از اونجا به راهم ادامه بدم.با اینکه فصل پاییز بود اما درخت ها همچنان سبز بودن.بدون شک ...

۱۴ آبان 1397
15K
#۲ بلاخره به خونه ی شایان رسیدم و زنگ زدم.طولی نکشید که شایان اومد و درو باز کرد. - سلام . شایان – سلام ، بیا تو در هم پشت سرت ببند. شایان جلوتر از ...

#۲ بلاخره به خونه ی شایان رسیدم و زنگ زدم.طولی نکشید که شایان اومد و درو باز کرد. - سلام . شایان – سلام ، بیا تو در هم پشت سرت ببند. شایان جلوتر از من رفت.درو بستم و کفش هامو در اوردم و وارد خونه شدم.هر وقت وارد خونه ...

۱۳ آبان 1397
7K
#۱ یه قرص کافی ِ تا باهاش بی حال بشه. یه قرص می تونه کاری کنه که اون کس دیگه ای باشه... اما هیچ کدوم از دارو ها درین جهان باعث نمیشه اون از خودش ...

#۱ یه قرص کافی ِ تا باهاش بی حال بشه. یه قرص می تونه کاری کنه که اون کس دیگه ای باشه... اما هیچ کدوم از دارو ها درین جهان باعث نمیشه اون از خودش نجات پیدا کنه.. دهان اون شکافی خالی بود.. اون منتظر سقوط بود.. مثل پولاروید ازش ...

۱۳ آبان 1397
13K
((آخرین بی خوابی)) ۲ در باز شد و مرد داخل کلبه رفت فرش رنگ نویی به خودش داشت و داخل کلبه مملو از وسایل زندگی بود زن جوان و زیبایی آنجا قرار داشت مرد به ...

((آخرین بی خوابی)) ۲ در باز شد و مرد داخل کلبه رفت فرش رنگ نویی به خودش داشت و داخل کلبه مملو از وسایل زندگی بود زن جوان و زیبایی آنجا قرار داشت مرد به پشتی تکیه زد و لیوان چایی را یک نفس نوشید سپس با آستینش دهانش رو ...

۱۱ آبان 1397
7K
((آخرین بی خوابی)) ۱ صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آیینه نگاهی به خودم انداختم ، تلویزیون رو روشن کردم در یک دستم کنترل و در دست دیگرم لیوان ...

((آخرین بی خوابی)) ۱ صبح به آرامی بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم در آیینه نگاهی به خودم انداختم ، تلویزیون رو روشن کردم در یک دستم کنترل و در دست دیگرم لیوان چایی ام گرفته بودم که یکدفعه صدای جیغ زنانه و بلندی از اتاقم بلند شد ...

۱۱ آبان 1397
29K
#۴۶ اون به تویی که بچه دار میشدی حسادت میکرد! کمر به کشتن بچت میزد! (از درون لرزیدم) آوا!..فکر کنم خبر داشتی؟! اونم آریا رو دوست داشت! از حرکاتش عشق بیداد میکرد! (آره!..بو برده بودم ...

#۴۶ اون به تویی که بچه دار میشدی حسادت میکرد! کمر به کشتن بچت میزد! (از درون لرزیدم) آوا!..فکر کنم خبر داشتی؟! اونم آریا رو دوست داشت! از حرکاتش عشق بیداد میکرد! (آره!..بو برده بودم که آوا آریا رو دوست داره!) من اونو کشتم میدونی چرا؟! هان؟!..میدونی؟! خندید.. آب دهنمو ...

۱۱ آبان 1397
11K