نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_آقای_سریع (۹ تصویر)

#پارت_27 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع سوییچو اول تو قفل در بعد توی جعبه استارت چرخوندم بعد از چن ثانیه معطلی بالاخره روشن شد کلاچو گرفته نگرفته عجول دنده رو با صدای ناهنجاری سمت دنده یک اوردم و ...

#پارت_27 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع سوییچو اول تو قفل در بعد توی جعبه استارت چرخوندم بعد از چن ثانیه معطلی بالاخره روشن شد کلاچو گرفته نگرفته عجول دنده رو با صدای ناهنجاری سمت دنده یک اوردم و به راه شدم سمت مقصد اول که یه بوتیک بود مزیت این ساعت از روز ...

۱۷ مرداد 1398
64K
#پارت_17 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع -مرسی بابت ضیافتتون...شب بخیر آقایون از ماشین پیاده شد غیر ارادی دستم به سمت در رفت و نذاشتم درو ببنده +صب کن وحید و یاور سرشونو به عقب چرخوندن خود شیرین هم ...

#پارت_17 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع -مرسی بابت ضیافتتون...شب بخیر آقایون از ماشین پیاده شد غیر ارادی دستم به سمت در رفت و نذاشتم درو ببنده +صب کن وحید و یاور سرشونو به عقب چرخوندن خود شیرین هم متعجب از رفتارم بهم نگاه میکرد -بله؟ +کارت دارم...برو تو ماشینت الان میام -پس فعلا ...

۳۱ تیر 1398
78K
#پارت_14 #رمان_آقای_سریع #فصل_2 ... چند ساعت بعد ... نمیدونم چندمین بار بود که طول اتاقو میرفتم و میومدم یا چندمین قدمی بود که برمیداشتم و هرچند دقیقه به نتیجه ای متفاوت با نتیجه قبلی میرسیدم ...

#پارت_14 #رمان_آقای_سریع #فصل_2 ... چند ساعت بعد ... نمیدونم چندمین بار بود که طول اتاقو میرفتم و میومدم یا چندمین قدمی بود که برمیداشتم و هرچند دقیقه به نتیجه ای متفاوت با نتیجه قبلی میرسیدم -احسان...باید بریم +میام الان وقت تنگ بود مزیت دزدیده شدن این بود که لازم نبود ...

۲۷ تیر 1398
58K
#پارت_6 #رمان_آقای_سریع #فصل_2 -احسان ... بیدار شو دیگه زیادی خوابیدی ضربه های مکرری به صورتم میخورد مثل سیلی به محض به دست اوردن هوش و حواسم مچ دستشو گرفتم +بازم تو چشمامو باز کردم و ...

#پارت_6 #رمان_آقای_سریع #فصل_2 -احسان ... بیدار شو دیگه زیادی خوابیدی ضربه های مکرری به صورتم میخورد مثل سیلی به محض به دست اوردن هوش و حواسم مچ دستشو گرفتم +بازم تو چشمامو باز کردم و زل زدم به چشمای یاور دستشو از مچم ازاد کرد و اینبار اون با گرفتن ...

۱ تیر 1398
21K
#پارت_4 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع صدای هشدار ساعت بلند شد هشدارو بستم و روی تخت نشستم کسل کمی چشمامو مالیدم پنج دقیقه ای به همون حالت هنگ کرده روی تخت نشستم و منتظر موندم ویندوزم بالا بیاد ...

#پارت_4 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع صدای هشدار ساعت بلند شد هشدارو بستم و روی تخت نشستم کسل کمی چشمامو مالیدم پنج دقیقه ای به همون حالت هنگ کرده روی تخت نشستم و منتظر موندم ویندوزم بالا بیاد گنگ از روی تخت بلند شدم در حینی که راهمو به سمت سرویس میکشیدم پاچه ...

۲۹ خرداد 1398
91K
#رمان_آقای_سریع #ادامه_پارت_3 پامو روی کلاچ گذاشتم و دنده رو خلاص کردم انگشتامو دور سوییچ پیچوندم و سوییچو چرخوندم صدای کلفت ماشین بلند شد چندتا نفس عمیق کشیدم نباید به هیجانم اجازه چیره شدن به عقلمو ...

#رمان_آقای_سریع #ادامه_پارت_3 پامو روی کلاچ گذاشتم و دنده رو خلاص کردم انگشتامو دور سوییچ پیچوندم و سوییچو چرخوندم صدای کلفت ماشین بلند شد چندتا نفس عمیق کشیدم نباید به هیجانم اجازه چیره شدن به عقلمو میدادم کمربندمو بستم و مث یه راننده قانونمند بعد چک کردن آینه ها وارد جاده ...

۲۹ خرداد 1398
58K
#پارت_98 #رمان_آقای_سریع بعد پیچیده شده نسخه قطره ها منتظر برای گذشت زمان یک ساعت عینک ساز برای جفت و جور کردن عینکی که به راحتی و بدون کلاس میتونست کمتر از 1 دقیقه حاضرش کنه ...

#پارت_98 #رمان_آقای_سریع بعد پیچیده شده نسخه قطره ها منتظر برای گذشت زمان یک ساعت عینک ساز برای جفت و جور کردن عینکی که به راحتی و بدون کلاس میتونست کمتر از 1 دقیقه حاضرش کنه داخل ماشین بیکار و ساکن نشسته بودیم صندلی رو کمی عقب داده بودم و با ...

۳ دی 1397
15K
#پارت_61 #رمان_آقای_سریع تلفنو روی میز گذاشتم -همسرت بود؟ سرمو به معنی نه بالا انداختم -دوس دخترت بود؟ بازم همون حرکت قبلی رو تکرار کردم -پس کی بود +رئیسم -اها چند دقیقه بعد پیتزاهامون رسید بعد ...

#پارت_61 #رمان_آقای_سریع تلفنو روی میز گذاشتم -همسرت بود؟ سرمو به معنی نه بالا انداختم -دوس دخترت بود؟ بازم همون حرکت قبلی رو تکرار کردم -پس کی بود +رئیسم -اها چند دقیقه بعد پیتزاهامون رسید بعد از اینکه هردوتامون شاممونو خوردیم به طرف یخچال رفتم +با نوشابه موافقی؟ -داری؟ +اره -ممنون ...

۵ آذر 1397
18K
#پارت_53 #رمان_آقای_سریع از بین کوچه پس کوچه های تاریخی مارسی گذشتیم تا به کافی شاپی مستقر روی یه اسکله رسیدیم -پیاده شو داشم پیاده شدم و تمام اطرافو رصد کردم کافی شاپ اسکله دو تا ...

#پارت_53 #رمان_آقای_سریع از بین کوچه پس کوچه های تاریخی مارسی گذشتیم تا به کافی شاپی مستقر روی یه اسکله رسیدیم -پیاده شو داشم پیاده شدم و تمام اطرافو رصد کردم کافی شاپ اسکله دو تا راه ساعت فروشی سمت راست راه باریک سمت چپ ازادتر -بیا بریم دیگه به وحید ...

۳ آذر 1397
11K