نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

سادات_طور (۶۵ تصویر)

کاش ماروهم بطلبی... زیارتت قبول باباجونم و ابجی قشنگم #سادات_طور

کاش ماروهم بطلبی... زیارتت قبول باباجونم و ابجی قشنگم #سادات_طور

۶ روز پیش
3K
تنبلا،حوصله ندارین خاطراتتونو بنویسین،نمیخاد بنویسین،فقط از ارزوهاتون بنویسین که فردا که بهشون رسیدین مدرک داشته باشین،برای دیدی گفتم هاتون** #سادات_طور

تنبلا،حوصله ندارین خاطراتتونو بنویسین،نمیخاد بنویسین،فقط از ارزوهاتون بنویسین که فردا که بهشون رسیدین مدرک داشته باشین،برای دیدی گفتم هاتون** #سادات_طور

۱۰ شهریور 1398
5K
عیدتون مبارک😍😍😍 #سادات_طور

عیدتون مبارک😍😍😍 #سادات_طور

۲۹ مرداد 1398
6K
Don't set yourself on fire to keep other people warm. خودت رو به آتش نکش که دیگران رو گرم نگه داری. #سادات_طور

Don't set yourself on fire to keep other people warm. خودت رو به آتش نکش که دیگران رو گرم نگه داری. #سادات_طور

۲ مرداد 1398
12K
Tᴀᴋᴇ ᴄᴀʀᴇ ᴛᴏ ɢᴇᴛ ᴡʜᴀᴛ ʏᴏᴜ ʟɪᴋᴇ ᴏʀ ᴡɪʟʟ ʙᴇ ғᴏʀᴄᴇᴅ ᴛᴏ ʟɪᴋᴇ ᴡʜᴀᴛ ʏᴏᴜ ɢᴇᴛ. -Gᴇᴏʀɢᴇ Bᴇʀɴᴀʀᴅ Sʜᴀᴡ مراقبت کن آنچه دوست داری به دست آوری، در غیر این صورت مجبوری آنچه به دست ...

Tᴀᴋᴇ ᴄᴀʀᴇ ᴛᴏ ɢᴇᴛ ᴡʜᴀᴛ ʏᴏᴜ ʟɪᴋᴇ ᴏʀ ᴡɪʟʟ ʙᴇ ғᴏʀᴄᴇᴅ ᴛᴏ ʟɪᴋᴇ ᴡʜᴀᴛ ʏᴏᴜ ɢᴇᴛ. -Gᴇᴏʀɢᴇ Bᴇʀɴᴀʀᴅ Sʜᴀᴡ مراقبت کن آنچه دوست داری به دست آوری، در غیر این صورت مجبوری آنچه به دست می آوری دوست داشته باشی. -جرج برنارد شو #سادات_طور

۲ مرداد 1398
11K
#رمان_ماتادور_پارت_23 #قسمت_۱ آتش:ببخشیدا ولی منم بودم اعصابم شخمی میشد،مثل اینکه یادت رفته چیکار کردی آقا ابتین رهام:آتش بسه آتش:دروغ نمیگم که،بخاطر یه دختر امیرو زدی،باید بگم خیلی آدم .... رهام:آتش بسهعع _نه،بزار بگه،یه دختر؟ببین اتش ...

#رمان_ماتادور_پارت_23 #قسمت_۱ آتش:ببخشیدا ولی منم بودم اعصابم شخمی میشد،مثل اینکه یادت رفته چیکار کردی آقا ابتین رهام:آتش بسه آتش:دروغ نمیگم که،بخاطر یه دختر امیرو زدی،باید بگم خیلی آدم .... رهام:آتش بسهعع _نه،بزار بگه،یه دختر؟ببین اتش ،داداش من اون دختری که میگی یه دختر همه زندگی منه،تو نمیفهمی دوست داشتن یعنی ...

۲ مرداد 1398
96K
#رمان_ماتادور_پارت_22 #قسمت_۱ رهام:خب،خیلی عالی شد آتش:میشه یه پیشنهاد بدی رهام،که الان باید چیکار کنیم رهام:شاید بهتر باشه شما یه چیزی بگی آقا ابتین _اون سوویچو پس بدین به امییییییییییییر آتش:مثلا بانکه،چاله میدون که نیس صداتو ...

#رمان_ماتادور_پارت_22 #قسمت_۱ رهام:خب،خیلی عالی شد آتش:میشه یه پیشنهاد بدی رهام،که الان باید چیکار کنیم رهام:شاید بهتر باشه شما یه چیزی بگی آقا ابتین _اون سوویچو پس بدین به امییییییییییییر آتش:مثلا بانکه،چاله میدون که نیس صداتو انداختی پشت سرت مث گاو داد میزنی _نوع رفتار من به خودم مربوطه آتش:ولی اصولا ...

۳۰ تیر 1398
58K
#رمان_ماتادور_پارت_21 #قسمت_۱ آوا رفت دسشویی و یه پنج‌دیقه بعد اومدو گفت :بریم بچه ها ریحانه:بریم آوا:حساب نکردیم برم حساب کنم بیام آوا رفت حساب کرد و اومد یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه هامون،البته همه ...

#رمان_ماتادور_پارت_21 #قسمت_۱ آوا رفت دسشویی و یه پنج‌دیقه بعد اومدو گفت :بریم بچه ها ریحانه:بریم آوا:حساب نکردیم برم حساب کنم بیام آوا رفت حساب کرد و اومد یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم خونه هامون،البته همه رفتیم خونه سوگند اینا .......................... ((((((((((((آبتین)))))))))))) _این امیر ذلیل مرده الان کدون گوریه؟ آتش:حالا چرا ...

۱۴ تیر 1398
101K
#رمان_ماتادور_پارت_۱۹ #قسمت_1 _خب الان میشه بپرسم کجا میری؟ ویلیام:دنبالم بیا _خو کجا؟ ویلیام:بیا دیگه یه هوووف کشیدمو رفتم دنبالش رسیدیم در باغ ویلیام:یه دیقه همینجا وایسا _کجا؟ ویلیام:الان میام دیگه وایسا خب _باشههه ویلیام رفتو ...

#رمان_ماتادور_پارت_۱۹ #قسمت_1 _خب الان میشه بپرسم کجا میری؟ ویلیام:دنبالم بیا _خو کجا؟ ویلیام:بیا دیگه یه هوووف کشیدمو رفتم دنبالش رسیدیم در باغ ویلیام:یه دیقه همینجا وایسا _کجا؟ ویلیام:الان میام دیگه وایسا خب _باشههه ویلیام رفتو دو دیقه بعد با ماشینش اومد ویلیام:بپر بالا _ماشینت خیس میشه ویلیام:فدای سرت پاشو بیا ...

۱۷ خرداد 1398
92K
ایشون خو عشق منه😍😍انقد این مدلی بش میاد😍 #سادات_طور

ایشون خو عشق منه😍😍انقد این مدلی بش میاد😍 #سادات_طور

۱۶ خرداد 1398
27K
#رمان_ماتادور_پارت_۱۸ #قسمت_2 راهمو کشیدم و رفتم سمت باغ ارم یکمی استرس داشتم خودمم نمیدونسم چرا قبول کردم با ویلیام بیام سر قرار خب اومدم یعنی منم دوسش دارم؟(سر جام وایسادم)خدایا یعنی من دارم با ویلیام ...

#رمان_ماتادور_پارت_۱۸ #قسمت_2 راهمو کشیدم و رفتم سمت باغ ارم یکمی استرس داشتم خودمم نمیدونسم چرا قبول کردم با ویلیام بیام سر قرار خب اومدم یعنی منم دوسش دارم؟(سر جام وایسادم)خدایا یعنی من دارم با ویلیام وارد یه رابطه میشم؟منکه اصلا ویلیامو نمیشناسم هوووف دارم چیکار میکنم راهمو کج کردم که ...

۱۴ خرداد 1398
76K
#رمان_ماتادور_پارت_17 #قسمت_1 ((((((((((یاسمین)))))))))) هوووف این رهام بنظرم خیالاتی شده بود چی میگف بچم؟بگیرم بخوابم سنگین ترم،سرمو گذاشتم رو بالشتم یه چند ثانیه حرف رهام و تو مخم تکرار کردم،از ضمیر ناخوداگاهم بهم رسید که جیغ ...

#رمان_ماتادور_پارت_17 #قسمت_1 ((((((((((یاسمین)))))))))) هوووف این رهام بنظرم خیالاتی شده بود چی میگف بچم؟بگیرم بخوابم سنگین ترم،سرمو گذاشتم رو بالشتم یه چند ثانیه حرف رهام و تو مخم تکرار کردم،از ضمیر ناخوداگاهم بهم رسید که جیغ بزن ،یه جیغ بنفش کشیدم و رفتم تو اتاق صحرا(خواهر دوقولوم)درو باز کردم که خورد ...

۱۴ خرداد 1398
50K
#رمان_ماتادور_پارت_16 #قسمت_۱ _چشم استاد کاغذ هارو که ریز ریز کرده بودم ریختم تو کوله ام ،اصلا نمیفهمیدم که استاد داره چی ور میزنه فقط مثل مونگلا نگاش میکردم بالاخره کلاس تموم شد و رفتم بیرون ...

#رمان_ماتادور_پارت_16 #قسمت_۱ _چشم استاد کاغذ هارو که ریز ریز کرده بودم ریختم تو کوله ام ،اصلا نمیفهمیدم که استاد داره چی ور میزنه فقط مثل مونگلا نگاش میکردم بالاخره کلاس تموم شد و رفتم بیرون دیدم امیر و ابتین و اتش تو ماشین نشسته ان دارن میگن میخندن یه هوووف ...

۱۱ اردیبهشت 1398
19K
#رمان_ماتادور_پارت_15 _میشه با لبخند جواب ندی خواهشاااا ویلیام:خب در واقع به شما اعتماد میکنم،چون پاتون گیره،اگه کسی بفهمه حتی چند ساعت اینا دستتون بوده براتون خیلی بد میشه،حتی ممکنه به قیمت جونتون باشه با تا ...

#رمان_ماتادور_پارت_15 _میشه با لبخند جواب ندی خواهشاااا ویلیام:خب در واقع به شما اعتماد میکنم،چون پاتون گیره،اگه کسی بفهمه حتی چند ساعت اینا دستتون بوده براتون خیلی بد میشه،حتی ممکنه به قیمت جونتون باشه با تا اخر عمرتون زندان،برای همینه که شما نمیتونین لو بدین وپرسیدی که چرا اومدم پسشون بگیرم،چون ...

۲۹ فروردین 1398
35K
#رمان_ماتادور_پارت_13 _مگه میییشه من باشم و شما حالتون بد باشه یاسمین:خفههه سوگند:اعتماد به عرشت منو میکشه اخر آوا _واقعیتو گفتم ..... میخواسم بقیه حرفمو بزنم که ریحانه هولم داد به سمت جلو ریحانه:بریم آقا دیر ...

#رمان_ماتادور_پارت_13 _مگه میییشه من باشم و شما حالتون بد باشه یاسمین:خفههه سوگند:اعتماد به عرشت منو میکشه اخر آوا _واقعیتو گفتم ..... میخواسم بقیه حرفمو بزنم که ریحانه هولم داد به سمت جلو ریحانه:بریم آقا دیر شد همگی باهم راه افتادیم و بعد چند دیقه پیاده روی رسیدیم به خیابون اصلی،از ...

۲۵ فروردین 1398
25K
#رمان_ماتادور_پارت_12 گوشیو قطع کرد،به جییییییغ زدم که عسل پس افتاد بیچاره،پریدم رو تختم و یهو نمیدونم از کجام اومد بلند داد زدم،خداایا مرسی عشقمو آفرییییدییییی ((((((((((((((آوا))))))))))))))))))))) ببینم اینا خشک شدن؟رفتم تو تراس و کاغذارو چک ...

#رمان_ماتادور_پارت_12 گوشیو قطع کرد،به جییییییغ زدم که عسل پس افتاد بیچاره،پریدم رو تختم و یهو نمیدونم از کجام اومد بلند داد زدم،خداایا مرسی عشقمو آفرییییدییییی ((((((((((((((آوا))))))))))))))))))))) ببینم اینا خشک شدن؟رفتم تو تراس و کاغذارو چک کردم،بععلع خشک شدن همشونو از تو تراس برداشتم،بعد نشستم دونه دونه پارچه گذاشتم روشونو اتوشون ...

۲۳ فروردین 1398
30K
#رمان_ماتادور_پارت_11 عسل مثل برق اومد تو بغلم و چند دیقه بعد مهیار با کلی اسباب بازی اومد تو _اتاقم به فنا میره که مهیار:مهم نیس مهم اینه که من بخوابم _هوووف،لعنت مهیار اسباب بازی هارو ...

#رمان_ماتادور_پارت_11 عسل مثل برق اومد تو بغلم و چند دیقه بعد مهیار با کلی اسباب بازی اومد تو _اتاقم به فنا میره که مهیار:مهم نیس مهم اینه که من بخوابم _هوووف،لعنت مهیار اسباب بازی هارو ریخت رو زمین و عسل مثل جت اسکی از بغلم اومد بیرونو رفت سراغ اسباب ...

۲۰ فروردین 1398
36K
#رمان_ماتادور_پارت_10 دیگه هیچی نگفتیمو تا خونه آوا اینا سرمون تو یقه هامون بودو راه میرفتیم ،بعد یه ده دیقه پیاده روی رسیدیم خونه آوا اینا ،کلیدو انداخت تو قفلو رفتیم تو به زن عمو(مامان آوا)سلام ...

#رمان_ماتادور_پارت_10 دیگه هیچی نگفتیمو تا خونه آوا اینا سرمون تو یقه هامون بودو راه میرفتیم ،بعد یه ده دیقه پیاده روی رسیدیم خونه آوا اینا ،کلیدو انداخت تو قفلو رفتیم تو به زن عمو(مامان آوا)سلام کردیمو رفتیم اتاق آوا سوگند:به حسی بهم میگه این پسره عاشق یکیمون میشه یاسمین: چه ...

۱۶ فروردین 1398
16K
#رمان_ماتادور_پارت_۹ ((((((((((((((ریحانه))))))))) خورده بودم زمینو پام حسابی درد میکرد ولی با شوخیای بچه ها کلی انرژی گرفتم،رفتیم تو کتابخونه،آوا و یاسمین شروع کردن ب مسابقه دادن،خانوم مومنی هم هی داد میزد سرو و صدا نکنین ...

#رمان_ماتادور_پارت_۹ ((((((((((((((ریحانه))))))))) خورده بودم زمینو پام حسابی درد میکرد ولی با شوخیای بچه ها کلی انرژی گرفتم،رفتیم تو کتابخونه،آوا و یاسمین شروع کردن ب مسابقه دادن،خانوم مومنی هم هی داد میزد سرو و صدا نکنین ،یکی باید اینم به خودش میگفت ،سوگند ام ازما جدا شده بودو یجا دیگه نشسه ...

۱۴ فروردین 1398
30K
#رمان_ماتادور_پارت_8 ((((((((((((سوگند))))))))))) داشتم درس میخوندم که گوشیم زنگ خورد،مث برق برداشتم گوشیمو دیدم آبتین _سلاااام عشقم آبتین:سلام،زندگیم،چطوری؟خوبی؟ _مرسی مرسی خوبم تو خوبیی؟ آبتین:صداتو شنیدم عالی شدم _چخبراع؟ آبتین:سوگند _جانم؟ آبتین:میشه خواهش کنم با ریحانه حرف ...

#رمان_ماتادور_پارت_8 ((((((((((((سوگند))))))))))) داشتم درس میخوندم که گوشیم زنگ خورد،مث برق برداشتم گوشیمو دیدم آبتین _سلاااام عشقم آبتین:سلام،زندگیم،چطوری؟خوبی؟ _مرسی مرسی خوبم تو خوبیی؟ آبتین:صداتو شنیدم عالی شدم _چخبراع؟ آبتین:سوگند _جانم؟ آبتین:میشه خواهش کنم با ریحانه حرف بزنی؟ _چیشده مگه؟ آبتین:امیر داره داغون میشه،بهش جواب منفی داده _با این کارش انتظار داشتی ...

۲۳ اسفند 1397
16K