نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

ملیچک (۴۶ تصویر)

(پارت اول) افکار شُخمی دو سه سال پیش بود که برای انجام یه کار اداری مجبور شدم چند روزی رو تو یکی از شهرستانها بگذرونم به پیشنهاد پدرم قرار شد این چند روزه رو خونه ...

(پارت اول) افکار شُخمی دو سه سال پیش بود که برای انجام یه کار اداری مجبور شدم چند روزی رو تو یکی از شهرستانها بگذرونم به پیشنهاد پدرم قرار شد این چند روزه رو خونه یکی از همکارای بابا که در ضمن از دوستان خوب خانوادگیمونم محسوب میشن بگذرونم آقای ...

۳ هفته پیش
134K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۳ هفته پیش
255K
#عروسی مان خوب برگزار شد . حالا در خانه خودمان نشسته ایم و این اولین شب آرامش ماست ، هنوز لباس عروس و کت شلوار دامادی بر تن مان است ، خسته ایم و این ...

#عروسی مان خوب برگزار شد . حالا در خانه خودمان نشسته ایم و این اولین شب آرامش ماست ، هنوز لباس عروس و کت شلوار دامادی بر تن مان است ، خسته ایم و این شیرین ترین خستگی دنیاست که پس از سال ها به هم رسیده ایم با همان ...

۳ هفته پیش
28K
همین طور که داشت نمک و فلفل به املتی که درست کرده بود أضافه می کرد گفت ونسان ونگوگ رو میشناسی ؟ قاشقای شسته شده رو از ظرف شویی دراوردم و گفتم : ونسان ونگوگ ...

همین طور که داشت نمک و فلفل به املتی که درست کرده بود أضافه می کرد گفت ونسان ونگوگ رو میشناسی ؟ قاشقای شسته شده رو از ظرف شویی دراوردم و گفتم : ونسان ونگوگ ؟! نه... کیه ؟! بازیگری خواننده ای چیزیه ؟! با دستمال ماهیتابه رو گذاشت روی ...

۳ هفته پیش
73K
نزدیکای عصر بود روی تخت دو نفره کنار پنجره توی اتاق ولو شده بودیم حسابی مشغول عشق بازی بودیم یِه نسیم خُنک از لای پنجره نوازشمون میکرد خیلی غرق شده بودم تو احساس و هوس ...

نزدیکای عصر بود روی تخت دو نفره کنار پنجره توی اتاق ولو شده بودیم حسابی مشغول عشق بازی بودیم یِه نسیم خُنک از لای پنجره نوازشمون میکرد خیلی غرق شده بودم تو احساس و هوس خودشو چسبونده بود بهم طوری کِه چند باری گوشیم زنگ خوردو نتونستم جواب بدم. باز ...

۴ هفته پیش
47K
زری یه زنه از اهالی همین اطراف..پدری سختگیر و مذهبی و مادری مطیع و فرمانبر داشته وقتی به واسطه ی ازدواج از محیط خونه ی پدری بیرون میاد تصمیم میگیره مثل مادرش نباشه,می ره رانندگی ...

زری یه زنه از اهالی همین اطراف..پدری سختگیر و مذهبی و مادری مطیع و فرمانبر داشته وقتی به واسطه ی ازدواج از محیط خونه ی پدری بیرون میاد تصمیم میگیره مثل مادرش نباشه,می ره رانندگی یاد می گیره و در مهمونیا مشروب می خوره,وقتی برای دخترش خواستگار میاد شرط مهریه ...

۴ هفته پیش
27K
چشمهای دُرشت و مُژهای کمرنگِ بلندی داشت و یک رگ آبی رنگ در پیشانیش نمایان بود.آن خشونت روحی و تکبرِ همیشگیش تغییر کرده بود، خیلی صاف و ساده مینمود. خودش را در حال عجیبی کِ ...

چشمهای دُرشت و مُژهای کمرنگِ بلندی داشت و یک رگ آبی رنگ در پیشانیش نمایان بود.آن خشونت روحی و تکبرِ همیشگیش تغییر کرده بود، خیلی صاف و ساده مینمود. خودش را در حال عجیبی کِ حاکی از ترس و هوای نفس بود بمن چسبانده بود بطوری کِ بویِ بدَنش را ...

۴ هفته پیش
13K
بخش PTSD: از نیمه شب گذشته بود از خاب پریدم بی اختیار رفتم کنار پنجره... نشسته بود روی صندلی راحتی موهای مشکیش تو شب زیر نور مهتابی ک از لای پنجره میتابید میدرخشید پوست سفیدش ...

بخش PTSD: از نیمه شب گذشته بود از خاب پریدم بی اختیار رفتم کنار پنجره... نشسته بود روی صندلی راحتی موهای مشکیش تو شب زیر نور مهتابی ک از لای پنجره میتابید میدرخشید پوست سفیدش برق میزد هیچی نگفت با لبخند نیگام کرد هیچی نگفتم رفتم اروم موهاشو بوسیدم عطر ...

۱۳ آبان 1398
15K
ادبیات طیمارستانی(میم ر دال)(پارت3 18+) وقتی فکرش را می کنم، بیشتر دوستی های خوبم را با مردان داشته ام، شاید برای این که روح من هیچ وقت روح زنانه ای نبود، من برای کفش پاشنه ...

ادبیات طیمارستانی(میم ر دال)(پارت3 18+) وقتی فکرش را می کنم، بیشتر دوستی های خوبم را با مردان داشته ام، شاید برای این که روح من هیچ وقت روح زنانه ای نبود، من برای کفش پاشنه بلند و جوراب نایلونی و لباس حریر که به هر جا می گیرد در می ...

۱۲ آبان 1398
58K
ادبیات طیمارستانی(میم ر دال)(پارت2 18+) وقتی مردی در خانه را می زند کمتر به این که خانه جارو شده فکر می کنم، اگر جورابم سوراخ باشد باکی نیست، می توانم خیلی راحت بشینم کف آشپزخونه ...

ادبیات طیمارستانی(میم ر دال)(پارت2 18+) وقتی مردی در خانه را می زند کمتر به این که خانه جارو شده فکر می کنم، اگر جورابم سوراخ باشد باکی نیست، می توانم خیلی راحت بشینم کف آشپزخونه و از توی لیوان پلاستیکی تا نصف شب تکیلا بخوریم و بخندیم و حرفهای زشت ...

۱۲ آبان 1398
99K
دیشب توی بیمارستان یِ مَردیو اورده بودن کِ از شدت مستی حالش خراب شده بود ی زنم همراهش بود با رنگ پریده چشمای سبزو خیسِِ اشک مردِ انقه مست بود کِ ی ادکلن زنونه زده ...

دیشب توی بیمارستان یِ مَردیو اورده بودن کِ از شدت مستی حالش خراب شده بود ی زنم همراهش بود با رنگ پریده چشمای سبزو خیسِِ اشک مردِ انقه مست بود کِ ی ادکلن زنونه زده بودو مدام اسم لیلارو میگف در حالی ک اسم زنش مهسا بود...بالای سرش وایساده بود ...

۱۲ آبان 1398
17K
سلین: تو چند ساعت پیش گفتی که عاشقا برای این تو گذر زمان از هم دلسرد و بیزار میشن که همه چیز طرف مقابلشون براشون تکراری و معمولی میشه، اما من فکر می کنم که ...

سلین: تو چند ساعت پیش گفتی که عاشقا برای این تو گذر زمان از هم دلسرد و بیزار میشن که همه چیز طرف مقابلشون براشون تکراری و معمولی میشه، اما من فکر می کنم که می تونم عاشق کسی بمونم که همه چیزش رو می دونم. اگه جادویی تو این ...

۱۱ آبان 1398
32K
نگاه سردمو دوخته بودم به پاکت سیگارم، فشار روحی و #روانی عجیبی روم بود از یه طرف اخراج شدنم از شرکت و بیکاری، از یه طرف ارزو که تنهام گذاشته بود. میخواستم یه کاری کنم ...

نگاه سردمو دوخته بودم به پاکت سیگارم، فشار روحی و #روانی عجیبی روم بود از یه طرف اخراج شدنم از شرکت و بیکاری، از یه طرف ارزو که تنهام گذاشته بود. میخواستم یه کاری کنم که از این بنبست بیرون بکشم خودمو هر چقدر دستوپا میزدم بیشتر تو بدبختیای زندگی ...

۱۱ آبان 1398
165K
شما میدونستی ماها چجور با گریه ی توو چشامون آرایش کردیم؟ میدونستی وقتی بادقت مداد میکشیدیم پشت پلکامون چه همه اشکو قورت داده بودیم توو شیکممون؟ میدونستی فکر ریختن ریملا باعث میشد توو اتوبوس لبامونو ...

شما میدونستی ماها چجور با گریه ی توو چشامون آرایش کردیم؟ میدونستی وقتی بادقت مداد میکشیدیم پشت پلکامون چه همه اشکو قورت داده بودیم توو شیکممون؟ میدونستی فکر ریختن ریملا باعث میشد توو اتوبوس لبامونو گاز بگیریم و تا مقصد #گریه ها رو کبود کنیم رو لبامون؟ شما میدونستی ما ...

۱۱ آبان 1398
11K
آخرین چیزی که دیدم آلارم ساعت بود که 12:07 رو نشون میداد ، قبل از اینکه اون ناخُن های بلند و پوسیده ش رو توی سینه م فرو کرد و با دست دیگه ش جیغ ...

آخرین چیزی که دیدم آلارم ساعت بود که 12:07 رو نشون میداد ، قبل از اینکه اون ناخُن های بلند و پوسیده ش رو توی سینه م فرو کرد و با دست دیگه ش جیغ هام رو خفه میکرد. با جیغ از خواب پریدم و نگاهی به ساعت انداختم که ...

۱۱ آبان 1398
14K
غریبه‌تر از هر غریبه‌ای زندگی می‌کنم. در این سال های گذشته، به طورِ متوسط روزی بیش از بیست کلمه با مادرم حرف نزده‌ام، به پدرم هم جز سلام چیزی نگفته‌ام. با خواهر‌های ازدواج کرده و ...

غریبه‌تر از هر غریبه‌ای زندگی می‌کنم. در این سال های گذشته، به طورِ متوسط روزی بیش از بیست کلمه با مادرم حرف نزده‌ام، به پدرم هم جز سلام چیزی نگفته‌ام. با خواهر‌های ازدواج کرده و شوهر خواهرهایم که ابداً صحبت نمی‌کنم، و این نه به خاطرِ آن است که با ...

۱۱ آبان 1398
14K
“در گشت‌زنی برای آب و غذا وارد خانه‌ها می‌شدیم. سه نفر بودیم، اما نفر سوم نبود. در پی‌اش وارد کوچه‌ای شدیم، نفر سوم‌مان در حال زنا با جسد دختری ایرانی بود. خواستیم بکشیمش، فریاد زد ...

“در گشت‌زنی برای آب و غذا وارد خانه‌ها می‌شدیم. سه نفر بودیم، اما نفر سوم نبود. در پی‌اش وارد کوچه‌ای شدیم، نفر سوم‌مان در حال زنا با جسد دختری ایرانی بود. خواستیم بکشیمش، فریاد زد اینها آتش‌پرستند، اشکالی ندارد.” ‏⁧ #عراق ⁩ ⁧ #خرمشهر ⁩ ⁧ #جنگ ⁩ ⁧ #مشهد ...

۱۰ آبان 1398
8K
من بغض گلوی زنی ام که تویِ خونه ی پونصد متریش جایی برای موندن پیدا نمیکنه! من درد زایمان مادری ام که بابایِ بچش فقط هم خوابش و هم خونش بود! من خط خطی هایِ ...

من بغض گلوی زنی ام که تویِ خونه ی پونصد متریش جایی برای موندن پیدا نمیکنه! من درد زایمان مادری ام که بابایِ بچش فقط هم خوابش و هم خونش بود! من خط خطی هایِ روی رگ دست چپ دختر دبیرستانی هام! من تنگیه حلقه ازدواجی ام که جایِ انگشت ...

۱۰ آبان 1398
12K
سوق به تاریکی دارم, و تسلط به یک روح که در نهایت قدرت قلاده اش را در دست گرفته ام، سوار بر یک جسم بی حس و شروع سالها #افسردگی ... #ملیچک

سوق به تاریکی دارم, و تسلط به یک روح که در نهایت قدرت قلاده اش را در دست گرفته ام، سوار بر یک جسم بی حس و شروع سالها #افسردگی ... #ملیچک

۱۰ آبان 1398
8K
کهکشان های بسیاری وجود دارد که باید خدا به آنها رسیدگی کند، اما او به شدت مشتاق این است که بداند وقتی ما برهنه ایم چه میکنیم. #ملیچک

کهکشان های بسیاری وجود دارد که باید خدا به آنها رسیدگی کند، اما او به شدت مشتاق این است که بداند وقتی ما برهنه ایم چه میکنیم. #ملیچک

۹ آبان 1398
7K