نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت (۳۲۰ تصویر)

#پارت صدو پنجاه و هفت.... #کارن... چشمام رو که باز کرردم روی تخت یه دست لباس مردونه یه دست لباس مجلسی ابی زنونه بود واقعا ست خوشکلی بود ... من: اووووووه چه کردی دختر ...سایز ...

#پارت صدو پنجاه و هفت.... #کارن... چشمام رو که باز کرردم روی تخت یه دست لباس مردونه یه دست لباس مجلسی ابی زنونه بود واقعا ست خوشکلی بود ... من: اووووووه چه کردی دختر ...سایز منو از کجا میدونستی... جانان: از رو لباسات نگاه کردم حالا میخوای بپوش ببین اندازه ...

۱۵ ساعت پیش
75K
#پارت صدو پنجاه و شش... #جانان... گفت که خودش میشه همه کسم اون روز کلی حالم خوب شد کامین دو هفته ی دیگه عروسیشونه و الان مشغول کارای عروسی هستن این وسط همه کمکشون میکنیم ...

#پارت صدو پنجاه و شش... #جانان... گفت که خودش میشه همه کسم اون روز کلی حالم خوب شد کامین دو هفته ی دیگه عروسیشونه و الان مشغول کارای عروسی هستن این وسط همه کمکشون میکنیم و هر یه گوشه کارا رورفته منم چون تونستم بعد از تلاش فراوان این زبون ...

۱۶ ساعت پیش
79K
#پارت صدوپنجاه و پنج.... #کارن... بوسه ای که قصدش رو نداشتم ولی نصیبم شدم واقعا سر حال بودم این بوسه از لبای جانان واقعا عالی بود... تا اخر شب کلی سر به سرش گذاشتم وقتی ...

#پارت صدوپنجاه و پنج.... #کارن... بوسه ای که قصدش رو نداشتم ولی نصیبم شدم واقعا سر حال بودم این بوسه از لبای جانان واقعا عالی بود... تا اخر شب کلی سر به سرش گذاشتم وقتی که روی کبل وا رفته بود و واسه خودش داشت یه چیزایی رو زمزمه میکرد ...

۱۷ ساعت پیش
78K
#پارت صدو پنجاه و چهار... #جانان... با جدا شدن لب کارن از لبم تازه یادم اومد باید نفس بکشم... کارن از کمر گرفتمو بلندم کرد با صاف ایستادنمون همه مهمون ها شروع کردن به دست ...

#پارت صدو پنجاه و چهار... #جانان... با جدا شدن لب کارن از لبم تازه یادم اومد باید نفس بکشم... کارن از کمر گرفتمو بلندم کرد با صاف ایستادنمون همه مهمون ها شروع کردن به دست زدن ... اگه میتونستم حتما یه جوری محو میشدم... زیر نگاهاشون داشتم اب میشدم..... کارن: ...

۱۷ ساعت پیش
77K
#رمان دختر فراری #پارت بیست و پنجم نیلوفر صدای قدم های یه نفرو بالا سرم میشنیدم سرگرد امیری : اعتراف کن به همه چیز - کاغذ خودکار بدید به همه چیز اعتراف کردم هرچیم از ...

#رمان دختر فراری #پارت بیست و پنجم نیلوفر صدای قدم های یه نفرو بالا سرم میشنیدم سرگرد امیری : اعتراف کن به همه چیز - کاغذ خودکار بدید به همه چیز اعتراف کردم هرچیم از باندای اعتراف میدونستم گفتم سرگرد میشش تا ته باز شده بود سرگرد : اینا عالین ...

۱۹ ساعت پیش
41K
#پارت۱۳۶ گوشی رو قطع کردم رادمهر دست به سینه نگاهم کرد و گفت: من اخمو و بداخلاقم؟! با خنده گفتم: ـ نه کی گفت؟! عزیزم به خودت شک داری؟! رادمهر تا خواست چیزی بگه لیلا ...

#پارت۱۳۶ گوشی رو قطع کردم رادمهر دست به سینه نگاهم کرد و گفت: من اخمو و بداخلاقم؟! با خنده گفتم: ـ نه کی گفت؟! عزیزم به خودت شک داری؟! رادمهر تا خواست چیزی بگه لیلا خانم اومد و باعث شد رادمهر سرجاش بشینه، قهوهٔ رادمهر رو روی میز گذاشت و ...

۱ روز پیش
44K
#پارت۱۳۳ تینا با این سوالم انگار چیزی یادش اومد، رفت توی فکر و بعد از چند ثانیه گفت: راستش اولین بار بود که میخواستم از خودم و مهرداد یا همون تیرداد عکسی توی پیجم بزارم، ...

#پارت۱۳۳ تینا با این سوالم انگار چیزی یادش اومد، رفت توی فکر و بعد از چند ثانیه گفت: راستش اولین بار بود که میخواستم از خودم و مهرداد یا همون تیرداد عکسی توی پیجم بزارم، وقتی اون استوری رو گذاشتم ده دقیقه بعد تیرداد زنگ زد، عصبی بود وکلی بخاطر ...

۱ روز پیش
33K
#پارت پنجاه و سه... #جانان... تیام: شما بگین اخه این انصافه من توی این چند وقته دنیا اومدن این وروجک ها درست حسابی با خانمم نبودم...بابا منم دل دارم... کارن: تا تو باشی حواست به ...

#پارت پنجاه و سه... #جانان... تیام: شما بگین اخه این انصافه من توی این چند وقته دنیا اومدن این وروجک ها درست حسابی با خانمم نبودم...بابا منم دل دارم... کارن: تا تو باشی حواست به کارات باشه...بچه اوردین باید بسازین باهاش دیگه تیام خان... تیام: خوب باشه بابا من پای ...

۱ روز پیش
83K
#پارت صدو پنجاه و دو... #جانان... کارن که برگشت طرف در عمارت نگاهم به اون سمت رفت.... سویل و سورین اومده بودن با لباسی که سویل پوشیده بود نگاه هیز خیلی از پسرای جمع رو ...

#پارت صدو پنجاه و دو... #جانان... کارن که برگشت طرف در عمارت نگاهم به اون سمت رفت.... سویل و سورین اومده بودن با لباسی که سویل پوشیده بود نگاه هیز خیلی از پسرای جمع رو به خودش جلب کرده بود من که دختر بودم خجالت کشیدم از وضعش.. جلو اومدن ...

۱ روز پیش
68K
رمان>شیطنت #پارت 35به قلم مینا اشرافی عسل ادای سهیل دراورد سهیل حرصی به عسل نگاه کرد که عسل زبونشو بیرون اورد تو اون وضعیت خندم گرفته بود که با حس اینه مبل پاین اومده رو ...

رمان>شیطنت #پارت 35به قلم مینا اشرافی عسل ادای سهیل دراورد سهیل حرصی به عسل نگاه کرد که عسل زبونشو بیرون اورد تو اون وضعیت خندم گرفته بود که با حس اینه مبل پاین اومده رو برگردوندم که سورن کنارم نشسته سورن:خیلی خوشحالی که همچین پسری گیرت اومده، من:همچین خودتو بالا ...

۱ روز پیش
19K
رمان #شیطنت #پارت 24/به قلم مینا اشرافی. مامان:می دونم پسرایی خوبی هستن دیگه چیزی نفهم برین بالا لباساتونو عوض کنید بیاید نهار بخورید مثل این لشکر شکست خورده ها رفتیم داخل اتاقم نشسته بودیم روی ...

رمان #شیطنت #پارت 24/به قلم مینا اشرافی. مامان:می دونم پسرایی خوبی هستن دیگه چیزی نفهم برین بالا لباساتونو عوض کنید بیاید نهار بخورید مثل این لشکر شکست خورده ها رفتیم داخل اتاقم نشسته بودیم روی زمین به هم نگاه می کردیم عسل:بچه ها این یه هفته که پسرا اینجان یه ...

۱ روز پیش
13K
#پارت۱۳۰ حرفاش رو دوس داشتم... من معتقدم که هر مردی واسه زنی غیرتی بشه این به این معنیه که واسش مهمی! حتی اگر درمورد رادمهر اینطور نباشه ولی من دلم میخواد غیرتش، اخمش و حساسیتش ...

#پارت۱۳۰ حرفاش رو دوس داشتم... من معتقدم که هر مردی واسه زنی غیرتی بشه این به این معنیه که واسش مهمی! حتی اگر درمورد رادمهر اینطور نباشه ولی من دلم میخواد غیرتش، اخمش و حساسیتش رو اینجور برای خودم تعبیر کنم! ـ خب تو چی؟! می دونم وقتی با هلیا ...

۲ روز پیش
24K
رمان #شیطنت #پارت>30به قلم مینا اشرافی. بعد از انجام عملیات بیرون اومدم مانتو پوشیدم از اونجایی که اوزا خطری بود از در نرفتم بیرون پنجررو باز کردم خوب/ الان چجوری برم پاین اها روتختیمو سفت ...

رمان #شیطنت #پارت>30به قلم مینا اشرافی. بعد از انجام عملیات بیرون اومدم مانتو پوشیدم از اونجایی که اوزا خطری بود از در نرفتم بیرون پنجررو باز کردم خوب/ الان چجوری برم پاین اها روتختیمو سفت بسام به پایی تخت روتختیو از پنجر پاین انداختم ازش اویزون شدم رفتم پاین اخیش ...

۲ روز پیش
12K
#پارت۱۲۷ ـ نمی دونم... حس میکنم اتفاقات بدی توراهه! رادمهر زل زد بهم و گفت: فکرای الکی نکن... هیچ اتفاقی نمی یوفته. ـ امیدوارم! میز رو جمع کردم و ظرف ها رو توی ماشین ظرف ...

#پارت۱۲۷ ـ نمی دونم... حس میکنم اتفاقات بدی توراهه! رادمهر زل زد بهم و گفت: فکرای الکی نکن... هیچ اتفاقی نمی یوفته. ـ امیدوارم! میز رو جمع کردم و ظرف ها رو توی ماشین ظرف شویی چیدم...به میز تکیه دادم و چشمام رو بستم...ای کاش این ماجرا خیلی زود تمام ...

۲ روز پیش
21K
#پارت۱۲۶ رو به کامیار گفتم: ـ ببخشید زحمتتون انداختم، امیدوارم بتونید کمکم کنید. کامیار پسر مودبی بود... کامیار: خواهش میکنم، من همیشه آمادهٔ کمک به افرادی مثل شما هستم! ـ ممنونم... کامیار: خب چه کمکی ...

#پارت۱۲۶ رو به کامیار گفتم: ـ ببخشید زحمتتون انداختم، امیدوارم بتونید کمکم کنید. کامیار پسر مودبی بود... کامیار: خواهش میکنم، من همیشه آمادهٔ کمک به افرادی مثل شما هستم! ـ ممنونم... کامیار: خب چه کمکی از دستم برمیاد؟! ـ راستش میخوام از طریق هک کردنه شخصی به اسم مهرداد شایان ...

۲ روز پیش
27K
#پارت۱۲۵ در باز شد و رادمهر توی چارچوب در ظاهر شد رادمهر: سلام روی تخت نشستم و با لبخند گفتم: ـ سلام، کی اومدی؟! رادمهر: همین الان رادمهر اومد و روی تخت کنارم نشست، دست ...

#پارت۱۲۵ در باز شد و رادمهر توی چارچوب در ظاهر شد رادمهر: سلام روی تخت نشستم و با لبخند گفتم: ـ سلام، کی اومدی؟! رادمهر: همین الان رادمهر اومد و روی تخت کنارم نشست، دست کرد داخل جیبش و یه جعبه رو درآورد...گرفتش سمتم و با لبخند گفت: این برای ...

۲ روز پیش
27K
#پارت صدو پنجاه... #جانان... اخ خدا واسه چی منو فلج کردی ....زدم زیر گریه..... یهو صدای کارن اومد... کارن: چیه چته جانان واسه چی گریه میکنی ...چشمات رو واسه چی بستی.... من: میترسم چشمام رو ...

#پارت صدو پنجاه... #جانان... اخ خدا واسه چی منو فلج کردی ....زدم زیر گریه..... یهو صدای کارن اومد... کارن: چیه چته جانان واسه چی گریه میکنی ...چشمات رو واسه چی بستی.... من: میترسم چشمام رو باز نمیکنم... کارن: چته واسه چی میترسی خوب .... من: من ...من..فلج شدم...نمیتونم دستو پام ...

۳ روز پیش
90K
#پارت صدو چهل و نه.. #جانان... کارن: پس مثل ادم پامیشه وسایلت رو جمع میکنی میاری تو اتاق من میچینی.... من: اخه.... کارن: هیسسسسس هیچی نشنوم جانان اتاقم بدو.... از حرفش لجم گرفته بود من ...

#پارت صدو چهل و نه.. #جانان... کارن: پس مثل ادم پامیشه وسایلت رو جمع میکنی میاری تو اتاق من میچینی.... من: اخه.... کارن: هیسسسسس هیچی نشنوم جانان اتاقم بدو.... از حرفش لجم گرفته بود من کاری میکنم بیرونم کنی خودت از اتاق.... بلند شدم و شروع کردم جمع کردن وسایلم ...

۳ روز پیش
76K
#پارت صدو چهل و هفت ... #کارن... واسه خودش لبه راه میرفت و بستنی میخورد ... من: بیا این ور میوفتی خیس میشی جانان... جانان: مگه کوچیکم میتونم تعادلم رو حفظ کنم بابا... هوفی کردم ...

#پارت صدو چهل و هفت ... #کارن... واسه خودش لبه راه میرفت و بستنی میخورد ... من: بیا این ور میوفتی خیس میشی جانان... جانان: مگه کوچیکم میتونم تعادلم رو حفظ کنم بابا... هوفی کردم و نشستم رو نیمکت روبه روی حوض خلاصه کمی بعد خانم یهو دویید سمتم و ...

۴ روز پیش
80K
#پارت صدو چهل و شش.... #کارن... مرد مدل های بدون نگین رو واسمون اورد که جانان یه مدل ست رو برداشت به فروشنده دادیم و حساب کردیم و اومدیم بیرون سوار ماشین که شدیم جعبه ...

#پارت صدو چهل و شش.... #کارن... مرد مدل های بدون نگین رو واسمون اورد که جانان یه مدل ست رو برداشت به فروشنده دادیم و حساب کردیم و اومدیم بیرون سوار ماشین که شدیم جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم و... من: دستت رو بده... جانان: واسه چی ...؟؟ ...

۴ روز پیش
110K