نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پروانه_الف (۵۴ تصویر)

شما تا حالا ندیدینش باهاش هم کلام نشدید روو خط خنده هاش نبودید با صداش آروم نشدید تا حالا توو جنگل موهاش قدم نزدید توو دریای چشاش غرق نشدید اگه دیده بودینش مث من عاشقش ...

شما تا حالا ندیدینش باهاش هم کلام نشدید روو خط خنده هاش نبودید با صداش آروم نشدید تا حالا توو جنگل موهاش قدم نزدید توو دریای چشاش غرق نشدید اگه دیده بودینش مث من عاشقش میشدید #پروانه_الف #پری #عشق #عشقم #عکس #عکاسی #عکاسی_هنری #عکاسی_پرتره #زن #لب #لباس #لباسمجلسی #فشن #گل

۴ هفته پیش
9K
#نامه_بیست_و_نهم قلمم را چند روزی به مرخصی اجباری فرستاده بودم نه که مرغ عشقت از بام دلم پریده باشد یا پاک گشته خاطرم از یادت هنوز هم مثل تندیس معبدها میپرستمت و چون آیه الکرسی ...

#نامه_بیست_و_نهم قلمم را چند روزی به مرخصی اجباری فرستاده بودم نه که مرغ عشقت از بام دلم پریده باشد یا پاک گشته خاطرم از یادت هنوز هم مثل تندیس معبدها میپرستمت و چون آیه الکرسی بخاطر سپردمت فقط اندکی خسته ام مچاله ام در سرم سودای رسیدنهاست و کلافه ام ...

۴ هفته پیش
8K
علت وجود چشمهایم دیدن روی ماه توست و گوشهایم را برای شنیدن صدایت کنار گذاشته ام لبهایم برای بوسیدنت و مشامم برای بوییدنت آماده اند دستهایم انتظار انگشتانت را می کشند و پاهایم از تصور ...

علت وجود چشمهایم دیدن روی ماه توست و گوشهایم را برای شنیدن صدایت کنار گذاشته ام لبهایم برای بوسیدنت و مشامم برای بوییدنت آماده اند دستهایم انتظار انگشتانت را می کشند و پاهایم از تصور آمدنت سست گشته اند به سینه دلی ست که کارش تپیدن برای توست و عشقی ...

۴ هفته پیش
8K
آن مرد آمد. آن مردِ مهربان آمد. آن مردِ مهربانِ تنها آمد. . . . . آن مرد رفت. آن مرد با دیگری رفت. آن مردِ تنها ، دیگر مهربان نبود. آن مردِ تنها ، ...

آن مرد آمد. آن مردِ مهربان آمد. آن مردِ مهربانِ تنها آمد. . . . . آن مرد رفت. آن مرد با دیگری رفت. آن مردِ تنها ، دیگر مهربان نبود. آن مردِ تنها ، دیگر تنها نبود. آن مرد ، مردِ ماندن نبود. #پروانه_الف #عشق #کلیپ #عشق_چیست #نیاز #زن ...

۲۴ اردیبهشت 1398
23K
#کوه_انگیزه اگه توو سرت یه ذره فکرِ من باشه دیگه چی از خدا میخوام؟! همین که بدونی قلبم تپشهاشو به تو مدیونه کافیه بهم حق بده دچارت باشم آخه هر کی تو رو دیده ازت ...

#کوه_انگیزه اگه توو سرت یه ذره فکرِ من باشه دیگه چی از خدا میخوام؟! همین که بدونی قلبم تپشهاشو به تو مدیونه کافیه بهم حق بده دچارت باشم آخه هر کی تو رو دیده ازت دست نکشیده!!! امیدوارم دور و برت هیچ آدم و آینه ای نباشه من از تموم ...

۲۴ اردیبهشت 1398
31K
#نامه_به_فرمانده جدای از حرفات که مث پُتک توو سرم میخوره سوای حقارت و عشقی که آدم رو خوار و خفیف میکنه چطور یکی که حالش خوب نیست میتونه حالتو خوب کنه؟! راستی میگم این شبیخون ...

#نامه_به_فرمانده جدای از حرفات که مث پُتک توو سرم میخوره سوای حقارت و عشقی که آدم رو خوار و خفیف میکنه چطور یکی که حالش خوب نیست میتونه حالتو خوب کنه؟! راستی میگم این شبیخون دیشبت یه کم نامهربونانه نبود؟! بی معرفت؛ منه تنها رابطه رو خراب کردم؟! به خودم ...

۲۷ فروردین 1398
26K
#روسری روسریم رو کشید جلو و گفت: -تو که میدونی چقد روت حساسم چرا این تارهای بلا که دست میندازه دورِ گردن هر کس و نا کسی نمیکنی توو؟! تو که میدونی یکی بهت چپ ...

#روسری روسریم رو کشید جلو و گفت: -تو که میدونی چقد روت حساسم چرا این تارهای بلا که دست میندازه دورِ گردن هر کس و نا کسی نمیکنی توو؟! تو که میدونی یکی بهت چپ نگاه کنه چنان چپه ش میکنم که چشاش چپکی ببینه ، خوشت میاد شر به ...

۲۷ فروردین 1398
19K
همه چی رو که نمیشه نوشت!😕 همه چی رو که نمیشه خوند!😕 یه وقتایی یه چیزایی رو باید حس کرد👌 باید فهمید👌 حتما که نباید یکی بهت بفهمونه!😏 #پروانه_الف #کلیپعاشقانه😍 #منوتو #طُ #کلیپ #پست #سیاست ...

همه چی رو که نمیشه نوشت!😕 همه چی رو که نمیشه خوند!😕 یه وقتایی یه چیزایی رو باید حس کرد👌 باید فهمید👌 حتما که نباید یکی بهت بفهمونه!😏 #پروانه_الف #کلیپعاشقانه😍 #منوتو #طُ #کلیپ #پست #سیاست #مشکی #مشکین #سیاه_سفید #سیاه #bellydance #bela #beach #b #p #s #f #e #a #y #x

۲۷ فروردین 1398
33K
ای یار کجایی که به آغوشِ خیالم گره خورده یک تار از آن زلفِ پریشانِ تو دلخواه #پروانه_الف #سلفی #عشق #زلف #گیسو #گیسوم #بنت_العرب #بنت_الاهواز #سیل

ای یار کجایی که به آغوشِ خیالم گره خورده یک تار از آن زلفِ پریشانِ تو دلخواه #پروانه_الف #سلفی #عشق #زلف #گیسو #گیسوم #بنت_العرب #بنت_الاهواز #سیل

۲۱ فروردین 1398
20K
چند دقیقه ای میشه که رفتم توو فکر یه لبخند که نمیدونم از کجا اومده نشسته گوشه ی لبم دیگه برعکس دیشب و چند شب پیش مث برج زهرمار نیستم! خیلی خستم ولی به تو ...

چند دقیقه ای میشه که رفتم توو فکر یه لبخند که نمیدونم از کجا اومده نشسته گوشه ی لبم دیگه برعکس دیشب و چند شب پیش مث برج زهرمار نیستم! خیلی خستم ولی به تو که فکر میکنم خستگیم در میره از تو چه پنهون انقد هوس آغوشتو کردم که ...

۲۱ فروردین 1398
13K
#نامه_به_فرمانده اون روزی که دیگه نتونی عاشقونه بنویسی ینی ظرف احساست خالی شده به جای آدما عاشق گل ُ درخت ُدریا ُ چند تا جک و جونور مث گربه و قناری یا نمیدونم خنزر پنزرهای ...

#نامه_به_فرمانده اون روزی که دیگه نتونی عاشقونه بنویسی ینی ظرف احساست خالی شده به جای آدما عاشق گل ُ درخت ُدریا ُ چند تا جک و جونور مث گربه و قناری یا نمیدونم خنزر پنزرهای رنگ رنگی ُ النگ دولنگای دستفروشها ُ مجسمه های مینیاتوری یا تابلوهای خوشنویسی و پرتره ...

۲۱ فروردین 1398
25K
#قطره و تاب بیاور این تحمل را از من تا تو فاصله ایست به اندازه ی یک قرن قحطی نه رودیم نه دریا و به هیچ اقیانوسی نمیریزیم آرزویمان باران شدن بود قطره شدیم چکیدیم ...

#قطره و تاب بیاور این تحمل را از من تا تو فاصله ایست به اندازه ی یک قرن قحطی نه رودیم نه دریا و به هیچ اقیانوسی نمیریزیم آرزویمان باران شدن بود قطره شدیم چکیدیم میان شنزاری که به شلاق باد تازیانه میخورد @pardismusic1 #پروانه_الف #کارگاه_نویسندگی #کتاب #شعر #پردیس #پردیس_موزیک ...

۲۱ فروردین 1398
17K
من اینجا به همان اندازه که تو تنهایی را در سایه ی مصلحت ها ترجیح داده ای بغل کرده ام یک تنهایی مبهم را و چسبیده ام به یک مشت خاطره که بوی نا گرفته ...

من اینجا به همان اندازه که تو تنهایی را در سایه ی مصلحت ها ترجیح داده ای بغل کرده ام یک تنهایی مبهم را و چسبیده ام به یک مشت خاطره که بوی نا گرفته اند #پروانه_الف #سریال_عاشقانه_ها #ساره_بیات #خاطره #رضاگلزار #محمدرضاگلزار #محسن_ابراهیم_زاده #امشب_ازهمون_شباست

۲۱ فروردین 1398
11K
#نامه_سیزدهم یه خونه ی کاهگلی بودم که هر روزی که ازش گذشت یه خشت از دیوار دلش افتاد...حالا یه خونه ی خرابه م که نمیشه به دیوارش تکیه داد...توو این خونه پرنده هم رغبت آشیونه ...

#نامه_سیزدهم یه خونه ی کاهگلی بودم که هر روزی که ازش گذشت یه خشت از دیوار دلش افتاد...حالا یه خونه ی خرابه م که نمیشه به دیوارش تکیه داد...توو این خونه پرنده هم رغبت آشیونه کردن نداره...ماهی ها که مردند رنگ و لعاب از کاشی های کف حوض رفت...موریانه افتاد ...

۲۲ اسفند 1397
21K
#قربون_صدقه تو رو باید ببوسم مث قرآن از توو گوشه ی طاقچه **** تو رو باید بدوزم مث سنجاق به رُزِ تووی باغچه **** تو رو باید بپرستم مث حضرت مسیح از رو نیمکت کلیسا ...

#قربون_صدقه تو رو باید ببوسم مث قرآن از توو گوشه ی طاقچه **** تو رو باید بدوزم مث سنجاق به رُزِ تووی باغچه **** تو رو باید بپرستم مث حضرت مسیح از رو نیمکت کلیسا **** تو رو باید بِفِرستم مث نامه واسه ی حضرت والا **** تو رو باید ...

۲۲ اسفند 1397
19K
#یه_متن_قدیمی #سال۱۳۸۲ _همیشه از این میترسیدم که یه روز معروف بشی...حتما با خودت میگی معروف شدن که چیز خوبیه!!! آره...خوبه...اما اگه تو معروف بشی،وضعت خوب میشه،همه عاشقت میشن،بهت احترام میزارن،حتی ممکنه تو هم عاشقشون بشی... ...

#یه_متن_قدیمی #سال۱۳۸۲ _همیشه از این میترسیدم که یه روز معروف بشی...حتما با خودت میگی معروف شدن که چیز خوبیه!!! آره...خوبه...اما اگه تو معروف بشی،وضعت خوب میشه،همه عاشقت میشن،بهت احترام میزارن،حتی ممکنه تو هم عاشقشون بشی... +خبببب.... -خب اونوقت من چی میشم؟!😔 +قراره چی بشی عزیزم؟! 😜 -خودتو لوس نکن...من میدونم ...

۲۲ اسفند 1397
24K
#پارت_هشتم #پارت_آخر #این_یک_داستان_نیست انگار میدانستم بعد از آغوش مادر فقط بخاری میتواند گرمم کند! خواهر بزرگترم هم چشم به دهان بقیه دوخته بود و گهگاهی اشکش را با گوشه ی دستمال کاغذی پاک میکرد صورتش ...

#پارت_هشتم #پارت_آخر #این_یک_داستان_نیست انگار میدانستم بعد از آغوش مادر فقط بخاری میتواند گرمم کند! خواهر بزرگترم هم چشم به دهان بقیه دوخته بود و گهگاهی اشکش را با گوشه ی دستمال کاغذی پاک میکرد صورتش قرمز شده بود از بس گریه کرده بود.خواهر کوچکترم هم که شش سال بیشتر نداشت ...

۲۹ بهمن 1397
14K
#پارت_هفتم #این_یک_داستان_نیست پادری به تصرف تعداد کثیری دمپایی و کفش در آمده بود همه لنگه به لنگه روی هم غش کرده بودند به گمانم پاهایی که داخلشان بوده خیلی عجله داشتند که محرم و نامحرمی ...

#پارت_هفتم #این_یک_داستان_نیست پادری به تصرف تعداد کثیری دمپایی و کفش در آمده بود همه لنگه به لنگه روی هم غش کرده بودند به گمانم پاهایی که داخلشان بوده خیلی عجله داشتند که محرم و نامحرمی را کنار گذاشته بودند! از میان آنها راه باریکی باز کردم دستگیره ی در را ...

۲۹ بهمن 1397
11K
#پارت_ششم #این_یک_داستان_نیست دستان خانم تصدیقی روی شانه ام سوار شد و مانند اتومبیلی که روشن نمیشود به جلو هولم داد. آنقدر از دیدن عمو با آن حال آشفته، بهتم برده بود که نفهمیدم چگونه پله ...

#پارت_ششم #این_یک_داستان_نیست دستان خانم تصدیقی روی شانه ام سوار شد و مانند اتومبیلی که روشن نمیشود به جلو هولم داد. آنقدر از دیدن عمو با آن حال آشفته، بهتم برده بود که نفهمیدم چگونه پله ها را بالا آمدم ! چشم باز کردم دیدم زیر نگاه متعجب همکلاسی ها خودکار ...

۱۴ بهمن 1397
11K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که نوک زبانش ورجه وورجه میکردند را یکی یکی سر جایشان نشاند و اجازه داد با ...

۱۴ بهمن 1397
18K