نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

maryam (۱۸۸ تصویر)

والا.... #maryam

والا.... #maryam

۶ روز پیش
5K
سلام همراهای عزیز رمانی به قلم یلدا.ر برای شما همراهای عزیز تو بخش کامنتا هر روز روزی دو پارت لطفا برای ارتباط و انتقادات و پیشنهادات در مورد رمان حتما لطفا تو پستی ک نوشته ...

سلام همراهای عزیز رمانی به قلم یلدا.ر برای شما همراهای عزیز تو بخش کامنتا هر روز روزی دو پارت لطفا برای ارتباط و انتقادات و پیشنهادات در مورد رمان حتما لطفا تو پستی ک نوشته شده نظرات شما کامنت کنید نه تو این بخش و حتما هم تگ کنین و ...

۴ هفته پیش
9K
#شعر_عاشقی پارت۴٣ تو فکر رفتم تو فکر این ک چجوری اینهمه اتفاق خوب و بد افتاده ساعت ها گذشت ساعت ها تمرین دیگ احسان ماهر شده بود ولی گفت ک واسه اجرا گیتار خودشو میاره ...

#شعر_عاشقی پارت۴٣ تو فکر رفتم تو فکر این ک چجوری اینهمه اتفاق خوب و بد افتاده ساعت ها گذشت ساعت ها تمرین دیگ احسان ماهر شده بود ولی گفت ک واسه اجرا گیتار خودشو میاره سعیدی و احسان چند دقیقه ای با هم ی گوشه صحبت کردن خسته و کوفته ...

۱۴ شهریور 1398
49K
سلام ب دوستای نویسندمون دوستان عزیزم این رمان شعر عاشقی ک تموم بشه دیگ مدارس باز میشه منم امسال کنکوریم و نمیتونم رمان جدید بزارم اون دوستانی ک رمان مینویسن اگر مایل ب همکاری هستن ...

سلام ب دوستای نویسندمون دوستان عزیزم این رمان شعر عاشقی ک تموم بشه دیگ مدارس باز میشه منم امسال کنکوریم و نمیتونم رمان جدید بزارم اون دوستانی ک رمان مینویسن اگر مایل ب همکاری هستن بگن ک بقیه بدون رمان نمونن فقط ی نکته وجود داره ک من رمز و ...

۱۳ شهریور 1398
19K
#شعر_عاشقی پارت۴١ بابام و عموی احسان با خنده اومدن بیرون ی سلام علیک با عموش کردم اصلا صداهای اطراف و نمیشنیدم همش تو فکر احسان بودم سوار ماشین شدیم و ب سمت خونه راه افتادیم ...

#شعر_عاشقی پارت۴١ بابام و عموی احسان با خنده اومدن بیرون ی سلام علیک با عموش کردم اصلا صداهای اطراف و نمیشنیدم همش تو فکر احسان بودم سوار ماشین شدیم و ب سمت خونه راه افتادیم تو راه احسان و بابا بگو بخند میکردن گوشیم زنگ خورد نگاهی ب گوشیم کردم ...

۱۳ شهریور 1398
37K
#شعر_عاشقی پارت٣۶ چهره ها خسته اما خوشحال بود اما بادیدن من و احسان جیغ هر دوشون ب اسمون رفت تا بخوایم ارومشون کنیم و جریان و بگیم کلی زمان برد دو تا مامانا جفتشون هی ...

#شعر_عاشقی پارت٣۶ چهره ها خسته اما خوشحال بود اما بادیدن من و احسان جیغ هر دوشون ب اسمون رفت تا بخوایم ارومشون کنیم و جریان و بگیم کلی زمان برد دو تا مامانا جفتشون هی میگفتن پدرشو در میارم و منو احسان هم نگاشون میکردیم فکرم در گیر بود درگیر ...

۱۲ شهریور 1398
40K
سلام دوستان و همراهای رمان شعر عاشقی شرمنده دو روزه ک پست نزاشتم یعنی با امروز میشع دوروز چون من درگیر ی داستانی شدم ی مشکلی پیش اومده حتما فردا پارت میزارم مرسی از صبوریتون ...

سلام دوستان و همراهای رمان شعر عاشقی شرمنده دو روزه ک پست نزاشتم یعنی با امروز میشع دوروز چون من درگیر ی داستانی شدم ی مشکلی پیش اومده حتما فردا پارت میزارم مرسی از صبوریتون این دوروز و ب اون ۶تا پارت تو ی روز ببخشین #maryam

۱۱ شهریور 1398
11K
#شعر_عاشقی پارت٣٣ صبح از خواب ک بیدار شدم اول دنبال گوشیم گشتم با دردی ک از دستم حس کردم یاد ماجرای دیشب افتادم و بیخیال گوشی شدم لحافمو ک جمع کردم رفتم جلوی کمد ی ...

#شعر_عاشقی پارت٣٣ صبح از خواب ک بیدار شدم اول دنبال گوشیم گشتم با دردی ک از دستم حس کردم یاد ماجرای دیشب افتادم و بیخیال گوشی شدم لحافمو ک جمع کردم رفتم جلوی کمد ی بلوز ابی فیروزه ای با ی شلوار مشکی و ی شال مشکی دست ب گردن ...

۹ شهریور 1398
28K
#شعر_عاشقی پارت٣١ دستمو صفت گرفته بودم و ب خودم میپیچیدم از ی طرف اشک میرختم برای این ماجرا از ی طرف اشک میرختم چون دستم درد میکرد احسان گازشو گرفت و خیلی از اونجا دور ...

#شعر_عاشقی پارت٣١ دستمو صفت گرفته بودم و ب خودم میپیچیدم از ی طرف اشک میرختم برای این ماجرا از ی طرف اشک میرختم چون دستم درد میکرد احسان گازشو گرفت و خیلی از اونجا دور شدیم احسان رو ب روی پارک ترمز کرد و ایستاد کلاهشو در اورد و گفت ...

۸ شهریور 1398
31K
#شعر_عاشقی پارت ٢٨ صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم چشمام پف کرده بود ب گوشیم نگاه کردم مخاطب ناشناس بود با صدای گرفته گفتم +الووو ^الوو سلام خانمم +شما ^علی ام دیگ ...

#شعر_عاشقی پارت ٢٨ صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم چشمام پف کرده بود ب گوشیم نگاه کردم مخاطب ناشناس بود با صدای گرفته گفتم +الووو ^الوو سلام خانمم +شما ^علی ام دیگ شمارمو سیو نکردی +علی؟! یهو یادم اومد ک دیشب چی گذشت +اها بله ^امروز من ...

۷ شهریور 1398
43K
#romi🔥 & #dina✌ & #maryam❤ my akip : #G3 💕

#romi🔥 & #dina✌ & #maryam❤ my akip : #G3 💕

۷ شهریور 1398
3K
#شعر_عاشقی پارت٢۵ گوله گوله اشک میریختم احسان گفت -حل میشه ....نگران چی هستی؟ +دقیقا نگران همینم ک حل نشه نکنه ک من سر سفره عقد بشینم و مجبورر شم بله بگم -مجبور نمیشی خودم نجاتت ...

#شعر_عاشقی پارت٢۵ گوله گوله اشک میریختم احسان گفت -حل میشه ....نگران چی هستی؟ +دقیقا نگران همینم ک حل نشه نکنه ک من سر سفره عقد بشینم و مجبورر شم بله بگم -مجبور نمیشی خودم نجاتت میدم فقط بگو باید قرار دادگاه و بزاره اول دادگاه برگزار بشه بعد عقد کنی ...

۷ شهریور 1398
37K
#شعر_عاشقی پارت٢١ +دیگ چ میشه کرد رو ب مامانم گفتم +مامان این وکیله ساعت چند میاد؟ *ساعت ١١گفت میاد ب ساعت نگاه کردم ساعت٩بود صبحونه رو ک خوردیم وسایلشو جمع کردیم ک احسان گفت -بریم ...

#شعر_عاشقی پارت٢١ +دیگ چ میشه کرد رو ب مامانم گفتم +مامان این وکیله ساعت چند میاد؟ *ساعت ١١گفت میاد ب ساعت نگاه کردم ساعت٩بود صبحونه رو ک خوردیم وسایلشو جمع کردیم ک احسان گفت -بریم درس بخونیم؟ +باشه رفتیم اتاق احسان احسان کتاباشو اورد و گفت -باید فشرده درس بخونیم ...

۶ شهریور 1398
33K
#شعر_عاشقی پارت١٩ انقدر خسته بودم ک پیتزا رو گفتم و نای حرف زدن نداشتم رفتم تو وسط خونه نشستم و شروع کردم ب پیتزا خوردن پیتزام ک تموم شد اشغالاشو ک انداختم دور پرده اتاقا ...

#شعر_عاشقی پارت١٩ انقدر خسته بودم ک پیتزا رو گفتم و نای حرف زدن نداشتم رفتم تو وسط خونه نشستم و شروع کردم ب پیتزا خوردن پیتزام ک تموم شد اشغالاشو ک انداختم دور پرده اتاقا رو بردم ردیف کردم گرفتم پرده های پذرایی اسون بود اما بخاطر اینک پنجره بزرگ ...

۵ شهریور 1398
40K
#شعر_عاشقی پارت١٧ مامانم گفت *خب بالاخره کسی نبوده دیگ مامانم رو ب من گفت *لیست میگیرم برو شوینده بخر بیار ~واااا شهناز خانم ما داریم دیگ *ن دستتون درد نکنه ب اندازه کافی زحمتتون دادیم ...

#شعر_عاشقی پارت١٧ مامانم گفت *خب بالاخره کسی نبوده دیگ مامانم رو ب من گفت *لیست میگیرم برو شوینده بخر بیار ~واااا شهناز خانم ما داریم دیگ *ن دستتون درد نکنه ب اندازه کافی زحمتتون دادیم ~نفرمایید ببین چند روز دیگ عیده منم ی خورده خونه تکونی دارم ....با هم ردیفش ...

۴ شهریور 1398
40K
#شعر_عاشقی پارت١۵ همه وسایل گرفتیم و سوار اسانسور شدیم سکوت همینطور بر قرار بود در باز شد با هم وسایلو از اسانسور بیرون اوردیم وسایلو جلوی در گزاشتیم احسان زنگ خونه رو زد ی خانم ...

#شعر_عاشقی پارت١۵ همه وسایل گرفتیم و سوار اسانسور شدیم سکوت همینطور بر قرار بود در باز شد با هم وسایلو از اسانسور بیرون اوردیم وسایلو جلوی در گزاشتیم احسان زنگ خونه رو زد ی خانم جوون و خیلی خوشتیپ و خوشگل در و باز کرد احسان گفت -سلام مامان +سلام ...

۳ شهریور 1398
47K
سلام دوستان من این پست رو جهت عذرخواهی از تمام خواننده های رمان شعر عاشقی من نتونستم بنویسم ایشالا یکشنبه ادامه رمانو میزارم شرمنده همگی دیییگ انفالو نکنین خواهشا مرسی از همه #maryam

سلام دوستان من این پست رو جهت عذرخواهی از تمام خواننده های رمان شعر عاشقی من نتونستم بنویسم ایشالا یکشنبه ادامه رمانو میزارم شرمنده همگی دیییگ انفالو نکنین خواهشا مرسی از همه #maryam

۲۹ مرداد 1398
10K
#شعر_عاشقی پارت١١ احسان رو مبل نشسته بود سرش تو گوشی بود ایستاده بودم روبه روش با بغض گفتم +اقا احسان.... سرشو از گوشی اورد بیرون و گفتم -بله؟ +خواستم بگم ....مرسی ....خیلی مردی...درست زمانی ک ...

#شعر_عاشقی پارت١١ احسان رو مبل نشسته بود سرش تو گوشی بود ایستاده بودم روبه روش با بغض گفتم +اقا احسان.... سرشو از گوشی اورد بیرون و گفتم -بله؟ +خواستم بگم ....مرسی ....خیلی مردی...درست زمانی ک همه ولمون کردن و فکر میکردم خیلی تنهام شما ..... دیگ بغضم شکسته شد سریع ...

۲۸ مرداد 1398
41K
#شعر_عاشقی پارت١٠ ~دختر زبون تو هم مثل بابات نیش داره +نمیخوام دیگ چیزی بگم ولی همون کسی ک میگی بابات ی روزی پسر خودت بوده نگاه ب زبون تند و تیز خودت کردی؟ تلفنو قطع ...

#شعر_عاشقی پارت١٠ ~دختر زبون تو هم مثل بابات نیش داره +نمیخوام دیگ چیزی بگم ولی همون کسی ک میگی بابات ی روزی پسر خودت بوده نگاه ب زبون تند و تیز خودت کردی؟ تلفنو قطع کردم و رو مبل نشستم و زدم زیر گریه هق هق میکردم همه سکوت کرده ...

۲۷ مرداد 1398
64K
#شعر_عاشقی پارت ٩ لبخندی زد و گفت این بیرون و داخل بالکن هم داستانی شده واسه خودش بلند شد و پشت سرم راه افتاد رفتم پایین مامان روی مبل نشسته بود منم رو مبل روب ...

#شعر_عاشقی پارت ٩ لبخندی زد و گفت این بیرون و داخل بالکن هم داستانی شده واسه خودش بلند شد و پشت سرم راه افتاد رفتم پایین مامان روی مبل نشسته بود منم رو مبل روب روییش نشستم احسان هم ایستاده بود و ب ستونی ک نزدیک من بود تکیه داده ...

۲۷ مرداد 1398
42K