نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

part (۹ تصویر)

#part2 بچه ها این چی میزنهههه؟ میگه کریم بهترین شماره ۹ تاریخه 😂😐 ما داریم ب کجا میریمممم😂😂

#part2 بچه ها این چی میزنهههه؟ میگه کریم بهترین شماره ۹ تاریخه 😂😐 ما داریم ب کجا میریمممم😂😂

۲ هفته پیش
5K
#part1 یه تنه 😂😂😂

#part1 یه تنه 😂😂😂

۲ هفته پیش
4K
#part2 ترس از تکرار شدن آن احساس بد که تا مدتی گریبانم را گرفته بود . خواب دیدم که با او{از این به بعد اسمش را می گذارم #} زندگی کرده ام و ما بلاخره ...

#part2 ترس از تکرار شدن آن احساس بد که تا مدتی گریبانم را گرفته بود . خواب دیدم که با او{از این به بعد اسمش را می گذارم #} زندگی کرده ام و ما بلاخره کنار هم بودن را تجربه کردیم و خب از آن به بهترین نحو احسن استفاده ...

۲ هفته پیش
35K
#part1خیلی دلم می خواهد که بنویسم . واقعا می گویم . دلم پَر می کشد برایش اما نمی دانم چرا دقیقا در همین موقع ها سرم شلوغ می شود . گرچه وقت برایم هست اما ...

#part1خیلی دلم می خواهد که بنویسم . واقعا می گویم . دلم پَر می کشد برایش اما نمی دانم چرا دقیقا در همین موقع ها سرم شلوغ می شود . گرچه وقت برایم هست اما آن را به خواب می فروشم ‌. یادم است تابستان سال قبل با هزار تا ...

۲ هفته پیش
25K
#عشق_باطعم_تلخ #Part14 منم زل زدم توی چشم‌هاش، هر چند خیلی برام سخت بود. - خیلی وقتت رو نمی‌گیرم خانم راد، فقط شماره خودتون رو بدین که بتونم از طریق تلگرام براتون مطالبی که امروز داشتن ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part14 منم زل زدم توی چشم‌هاش، هر چند خیلی برام سخت بود. - خیلی وقتت رو نمی‌گیرم خانم راد، فقط شماره خودتون رو بدین که بتونم از طریق تلگرام براتون مطالبی که امروز داشتن رو بفرستم. بعد از دادن شماره، گفتم: - خب، کاری دیگه‌ای ندارین؟ خیلی پررو برگشت ...

۲ هفته پیش
62K
#عشق_باطعم_تلخ #Part13 شهرزاد برام دست تکون می‌داد می‌خندید، می‌دونست که از عصبانیت داره از سرم بخار بلند می‌شه. پرهام وسط راه برگشت طرفمون؛ یعنی طرف چهار نفرمون من، سما، فرهاد و کامیار. - یک نفر ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part13 شهرزاد برام دست تکون می‌داد می‌خندید، می‌دونست که از عصبانیت داره از سرم بخار بلند می‌شه. پرهام وسط راه برگشت طرفمون؛ یعنی طرف چهار نفرمون من، سما، فرهاد و کامیار. - یک نفر سرگروه برای خودتون انتخاب کنید که بتونم مطالب رو از طریق اون بهتون برسونم. فرهاد ...

۲ هفته پیش
63K
#عشق_باطعم_تلخ #Part12 فرحان پسر دایی مامانمه، سه سال ازم بزرگ‌ترِ تا هجده سالگی ایران بودند؛ ولی بعد رفتن خارج برای زندگی. - چه خبر فرحان، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ بلند خندید. - خبر نداری دکتر شدم، ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part12 فرحان پسر دایی مامانمه، سه سال ازم بزرگ‌ترِ تا هجده سالگی ایران بودند؛ ولی بعد رفتن خارج برای زندگی. - چه خبر فرحان، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ بلند خندید. - خبر نداری دکتر شدم، الان دارم مدرک تخصصی رو هم می‌گیرم... با مکث... - به جان آنا من و ...

۲ هفته پیش
29K
#عشق_باطعم_تلخ #Part11 در خونه باز بود، رفتم داخل همه داشتن گریه می‌کردن، دختر عمو سارا بغلم کرد و هق زد سارا خواهر سعیدِ، سعید و سارا بچه‌های عموی بزرگم علی هستند، عمو وسطیم عمو حسین ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part11 در خونه باز بود، رفتم داخل همه داشتن گریه می‌کردن، دختر عمو سارا بغلم کرد و هق زد سارا خواهر سعیدِ، سعید و سارا بچه‌های عموی بزرگم علی هستند، عمو وسطیم عمو حسین که یک دختر هم‌سن آرش داشت اسم دخترش فاطمه بود و آخرین بچه بابا بزرگم ...

۲ هفته پیش
39K
#عشق_باطعم_تلخ #Part10 یکم که گذشت دیدم دردی احساس نمی‌کنم، چشم‌هام رو باز کردم یک بند انگشت، ماشین باهام فاصله داره، یهو چشمم خورد به پرهام، دست به سینه و با اخم همیشگی تیکه داده بود ...

#عشق_باطعم_تلخ #Part10 یکم که گذشت دیدم دردی احساس نمی‌کنم، چشم‌هام رو باز کردم یک بند انگشت، ماشین باهام فاصله داره، یهو چشمم خورد به پرهام، دست به سینه و با اخم همیشگی تیکه داده بود به ماشین، نگاهی به ماشین کردم یه ماشین بنز مشکی خوشگل حیف اون ماشین بود، ...

۲ هفته پیش
40K