ویژه کنید
عکس و تصویر قسمت5 گوشی رو برداشت در حالی که همین طور با اخم به کنار رون پای ...

قسمت5

گوشی رو برداشت در حالی که همین طور با اخم به کنار رون پای زخمیم نگاه میکرد گفت:
-الو…سلام…چی شده؟!…آهان…بیا بالا…نه شیشه رفته تو پاش…خوابیده؟آره بیا می ترسم خودم در بیارم …یه تیکه بزرگه…کنار رون پاشه…نمیدونم کامیار عمیقه یا نه ؟انقدر من سوال پیچ نکن..تا گوشی رو قطع کنه بره لباسامو بیاره خودم اون تیکه مثلث شکل شیشه رو کشیدم بیرون و از درد جیغ کشیدم سریع اومد بالا سرمو تا دید شیشه رو بیرون کشیدم داد زد:
-دیوونه چرا کشیدی بیرون ؟مگه نگفتم صبر کن کامیار بیاد ؟وای از دست تو تی شرتشو که رو زمین افتاده بود همون که دیشب تنش بودو از رو زمین برداشت و رو زخم پام فشار دادو جیغ کشیدمو با حرص گفت:
-زهر مار ،حرف گوش نمیدی لج میکنی ،اه
با گریه گفتم:
-فشار نده دردم میاد
-دستتو بگیر روش برم لباستو بیارم ،فقط بلدی آدمو حرص بدی
رفت لباسمو آوردو گفت:
_من نگه میدارم لباستو بپوش
-نمیخواد ،تو برو بیرون به اندازه کافی گناه کردی
آرمین عصبانی نگاهم کردو گفت:
-می زنمتا…بپوش ببینم
با همون گریه لباسامو گرفتمو پوشیدم و اونم همون طور عصبی و با اخم نگام میکرد و چشم از چشمم بر نمیداشت تا کامیار اومد و آرمین رفت در رو براش باز کنه صداشون میومد
کامیار-اوه اوه سر وگردنتو چیکار کرده؟
آرمین- بدو پاش خونریزی داره ،نگین چیکار کرد؟
کامیار-دیوونه شده بود انقدر جیغ و هوار کرد که صداش دورگه شده بود با زور ساکتش کردم ،مجبور شدم آرامبخش بهش بزنم الان خوابیده،صدای جیغ نفس خیلی میومد گفتم:«کار دست خودش میده »از نگین خیلی بدتر بود نگین زودتر آروم شد
آرمین- اون نفس ،ِبا همه فرق داره هنوزم داره گریه میکنه شیشه رو شکوند تا شاهرگشو بزنه دیر رسیده بودم زده بود،اون یه دخترسلام بود ،کاش نبود تا من آروم میگرفتم
کامیار-کجاست؟
آرمین- تو اتاقه
کامیار اومد تو اتاقو با گریه نگاش کردم و کامیار نگام کرد و آرمین تی شرتشو از رو پام برداشت و کامیار اومد جلو به زخم پام نگاه کرد و گفت:
-آرمین،عمیقه بخیه میخواد
آرمین-میتونی اینجا بخیه بزنی ؟یا ببرمش بیمارستان؟
کامیار –نه وسایل آوردم فقط باید بی حس کنم
با ترس و هق هق گفتم:
-تحمل میکنم
آرمین-بیهوش که نمیکنه بی حس میکنه
با اون نفسای بریده بریده و گریه گفتم:
-نِ..نمی …خوام
آرمین هم با حرص گفت:
-به درک، درد بکش جونت در بیاد
کامیار به آرمین نگاه کردو آروم به من گفت:
-نفس موضعی بی حس میکنم الان که عصبی هستی بیشتر درد میکشی حالت هم مساعد نیست ،موضعی بی حس میکنم باشه؟
با تردید نگاش کردم میترسیدم اعتماد کنم ولی چاره ای نداشتم ؛کامیار یه آمپول بهم زدو بعد هم با یه اسپره ای فضا رو استریل کردو بعد هم زخموبررسی کرد که شیشه توش نمونده باشه و شست و بخیه زدو پانسمان کردو بعد رو به آرمین گفت:
-باید چرک خشک کن بخوره تا چرک نکنه
آرمین-بنویس برم بگیرم
کامیار-پایین یه بسته دارم میارم فعلا اونو بخوره بعد براش بگیر
با نگرانی گفتم – نگین…
کامیار- خوابیده نگرانش نباش
-باید …باید ..بریم«دوباره گریه رو از سر گرفتمو آرمین رو به کامیار گفت:»
-تو برو
کامیار- یه آرام بخش بهش بزنم آروم بشه؟
آرمین-نه آرومش میکنم
کامیار- مراقب باش به پاش آب نزنه ،بهش یه چیز مقوی بده بخوره به خاطر دیشب و این خونریزیو درد هایی که داشته و گریه زاریش ضعف آورده
آرمین- چی بدم؟!
کامیار- شیر و عسل و زرده تخم مرغ و با هم قاطی کن بده بخوره ،قبل اینکه چرک خشک کنشو بخوره بده
آرمین سری تکون دادو برگشت طرف منو گفت:
-دراز بکش تا بیام ،راه نیوفتی با اون پا تها
دنبال کامیار تا رفت بیرون شروع کردم بقیه لباسمو به سختی پوشیدن…با نگین چیکار کنم؟اون که الان خونه کامیار خوابه ،هر چند که اوضاع اون بهتر از من حداقل اینکه اون یه دختر نبوده تازه آرمین گفت:
«کامیار عاشقش شده »شاید باهاش ازدواج کنه ؛خدایا باید چیکار کنم جواب مامانو چی بدم؟همه ی اینا تقصیر باباست ،چرا ما باید تقاص پس بدیم؟تقاص گناهای خودمم هستوقتی خونواده امو گول میزدمو به هوای بنفشه روزامو با آرمین پر میکردم آخرش میشه این وقتی باورهامو به خاطر آغوشش کنار میذاشتم…
-کجا؟
-میخوام برم به دردخودم بمیرم
لیوان شیر رو، روی میز توالت گذاشتو اومد بازومو گرفتو با زور رو تخت نشوندتم گفت:
-مادرت اینا فردا می رسند
با حرص گفتم:
-خوبه همه جوره آمار منو داری ،حالا چی؟کارت باهام تموم نشده ؟دیگه چی میخوای ؟جونمو؟من که داشتم جونمو خودم میگرفتم مگه اینو نمیخواستی؟حالا بذار برم آنقدر غصه بخورم دق کنم بمیرم ،شاید هم تا اون موقعه مامانم و بابام بفهمندو خودشون یه بلایی سرم بیارن ؛حالا دیگه کابوسای شبونت قطع میشن؟تو که به راحتی زندگی منی که به ماجرا ربطی نداشتمو خراب کردی حالابرو به گوش بابام برسون که تموم زندگیمو از هم بپاشونی ولی اگر میخوای یه لطفی بکنی بذار یه ماه دیگه عروسیِ نعیم ،بگذره
اومدم بلند شم بازومو گرفتو بازومو کشیدم از دستش بیرونو گفتم:
-من باورت داشتم ،تو رو جای خونواده ام پشت خودم میدیدم ،گذاشتم بهم نزدیک بشی چون دوستت داشتم عاشقت شدم «حلقه امو در آوردمو پرتش کردم و با گریه گفتم:»ولی تو همه رو دروغ گفتی ،میخوام برم گم گور بشم..
آرمین با تحکم گفت:
-کجا بدبخت ؟کجا رو داری که بری؟ تموم زندگیتون ،زندگیت، تو دستای منه یادت رفته که دار رو ندارتون تو شرکت من خوابیده ؟هنوز قائله ختم نشده این بازی ادامه داره وتو تا تهش باید با من بمونی وگرنه می زنم به سیم آخر اون فیلمو اون سرمایه و این راز خیانت بابای بی همه چیزتو …همه رو، رو میکنم …منو ببین ،من اون کامیار احمق نیستم ، بابای اون بابای من نبود اون انتقام مادرشو می خواست بگیره ،باباشم اون طوری که من بابامو از دست دادم از دست نداده اون که با خفت زندگیشو باخته منم و میتونم خفت بار تر زندگی اعضای خونواده ی پناهی رو به باد بدم ولی دو چیز سد راهم شده اول مادرت که همیشه منو یاد پدرم مینداخت چون همون جایگاهی قرار داره که بابام قرار داشت و من نمیتونم اینو نادیده بگیرم و دوم خود تویی نفس نذار چشممو به این یه خرده رحم ببندم ،واسه من این دیگ نجوشه نمیذارم سر سگ هم توش بجوشه ؛خداحافظ؟ به همین راحتی؟«بازوهامو گرفت و من و طرف خودش کشوندو گفت:»
-با من میمونی چون من میخوام ،چون تمام زندگیت خلاصه میشه در با من بودن ،میخوای مامانت به دور از واقعیت با آرامش همیشگی زندگی کنه؟میخوای سلام باشه؟میخوای نندازمش گوشه بیمارستان؟میخوای عروسی ِنعیم…
با کف دستام زدم تخت سینه اشو با گریه وجیغ گفتم:
-به مامانم کاری نداشته باش
اومد نزدیک ترم کمرمو گرفت خواستم پسش بزنم تنم به شدت درد میکرد پام هم که هنوز بی حس بود ولی بازم میترسدم تکونش بدم ؛محکم تر من گرفت تو گوشم گفت:
-تا وقتی که من دلم بخواد تو با من، می مونی
نگاش کردم فقط 4-5سانتی متر با صورتم فاصله داشت اشکام فرو ریختو گفتم:
-حتی یه لحظه ی دیگه طاقت این گناهو ندارم
نگاهشو از رو چشمای خیسم سُر داد روی لبم و لب خودشو با زبونش تر کرد و گفتم:
-دنیامو گرفتی …میخوای همه ی آخرتمم بگیری؟
سرشو نزدیک تر کرد و کمرمو گرفت با بغض و گریه و التماس ،سرمو برگردوندم و گفتم:
-نه ترو خدا…
همون جا ایستاد نگام میکرد و هق هق میکردم آروم ولی عصبی گفت:
-بسه تو دستای من هق هق نکن
-بذار برم
-کارم باهات تموم نشده
نگاش کردم،پلک زدم تا اشکم فرو بریزه و تاری چشمم بره ،تو چشمام سرگردون نگاه میکرد با صدای لرزون گفتم:
-اگر باز هم بهم دست بزنی کار ناتموم امروزمو تموم میکنم
اشکامو با دست راستش پاک کردو گفت:
-مگه خودکشی گناه نیست که منو تهدید بهش میکنی؟
-حاضرم اون دنیا مث یه سگ پا سوخته باشم وتو بیابونهای برزخ سرگردون باشم و زوزه بکشم تا تو منو اینجا به خاطر انتقاموه*و*س*ت هر شب به گناه نکشونی، نمیذارم آرمین…….
تو چشمام اشک پر شد و آهسته رهام کردو بلند شد یه سیگار از جا سیگاریش برداشت و دم پنجره سیگار کشید، یکی دوتا سه تا… سیگار کشیدنش تمومی نداشت ،دقایق زیادی میگذشت و اون سیگار دود میکردو من به آینده ی نا معلومم گریه میکردم، نمی تونستم بلند بشم ،نمی ذاشت برم زورم بهش نمی رسید نمیخواستم دوباره از سر خشم بهم دست درازی کنه نمیخواستم تهدیداشوعملی کنه من دوتا نقطه ضعف داشتم اولی اون فیلم لعنتی دومی مامانم که می ترسیدم اگر از راز دیشبو خیانت بابا بو ببره بلایی سرش بیاد
آرمین دیوونه بود من از هر کاری که ممکن بود ازش سر بزنه وحشت داشتم بی نهایت می ترسیدم بی نهایت خودمو باخته بودم وقتی همه چیز زندگیت تو دستای یک نفر باشه دیگه نمیتونی هیچ ریسکی بکنی شاید خیلی کارا میشد بکنم ولی من جرأت ریسک نداشتم
خیلی نگران مامانم بودم اگر میفهمید چه بلایی سر منو نگین اومده سکته میکرد حس میکردم از هواپیما پرتم کردن پایین چتر نجات داری ولی باز نمیشهزیر پام هم دریاچه ای نیست به هر حال میخورم زمین ولی وقتی هنوز رو هوا معلقم دارم از ترس مرگ پس می افتم و تموم امیدمو از دست دادم میدونستم آرمین زندگیمو خراب کرده ولی از ترس بیشترخراب نشدن داشتم سکته میکردم
-فعلا به خاطر تو عقدِ موقت میکنیم.
با یه حالت تعجب و شاکی گفتم :
-چی؟!!!!!!!
آرمین با عصبانیت گفت:
-من که مشکلی ندارم تویی که داری پس می افتی منم نمی تونم بذارم که بری من این نقشه رو 16سال نکشیدم که به خاطر دین وایمان تو بذارمش کنار
-می خوای چیکار کنی؟!!!!!!!!!!!!
-زندگی باباتو بگیرم هر چی که به اسم اونه هرچی که اسم اون روشه به اون مربوطه میشه و بهشون تعلق خاطر داره …
با بغض و چونه ی لرزون سرمو کج کردم گفتم:
-آرمین…
با خشم داد زد؟
-دل بی صاحبتو می کَنی میندازی اون ور ، باباتو به عذای خودش میشونم و تا اون موقعه تو مال منی ….
-تو دیوونه ای
-آره دیوونه ام واسه همین وقتی پیشنهادی میدم که بیشتر به نفعته سریع قبول کن که ممکن هر آنی دوباره بزنه به سرمو بزنم زیر همه چی.
-تکلیف من چیه؟
-فعلا همین که گفتم.
شیر رو بهم دادو گفت:بخور الان ضعف میاری کامیار قرص داده قویه …
-نگین چی؟
-تو نگران خودت باش نترس کامیار احمقِتر از اونی که تصمیمی بگیره که به نفع نگین نباشه تا اینجای ماجرا ما با هم بودیم ولی از اینجا به بعد هر کی برای خودش تصمیم میگیره
ازش خیلی می ترسیدم دیگه نگاش که میکردم ته دلم خالی میشد پشتم می لرزید هیچ چیز براش مهم نبود فقط به فکر انتقامش بود درست عین یه طعمه برای ببری بودم که از دشمنش زخم خورده حالا به واسطه یمن داره دشمنشو به خودش نزدیک میکنه
حلقه امو از رو زمین برداشت و گفت:
-مگه نگفتم از دستت درش نیار؟«دستمو گرفت و حلقه روتو انگشتم کرد»و گفت:
-مانتوتو در بیارمن نمیذارم یه قدم از این خونه دور بشی تا وقتی که مادرت اینا بیان تو همین جا هستی
گوشی رو برداشتو غذا سفارش داد و بعد یه نگاه به سر تا پام کردو گفت:
-مثل آینه دق بشین اینجا هی فرت وفرت اشک بریز تا منو دیوونه کنی
موبایلم زنگ خوردو بلند شد از تو کمد کیفمو برداشتو موبایلمو در آوردو نگاه به صفحه اش کردو گفت:
-مامانته، این طوری با گریه جوابشو نده
اشکامو پاک کردمو جواب دادم: الو؟
مامان- نفس؟؟سلام!هنوزم خواب بودید؟
-سلام نه
مامان-دیگه کسی خونه نیست شما ها رو از خواب بیدار کنه، شما دوتا خواهر تا یک نیم دو خوابیدید آره ؟صدات گرفته خواب بودی دیگه تلفنم که جواب نمیدید.
-از صبح دارن کابل کشی میکنن تلفن کار نمیکنه
«لبهامو رو هم فشردم تا گریه نکنم مامان گفت:
-نگین بهتر شد؟
-آره خوابیده نگران نباش خوبه خوبه
مامان-دکتر رفتید؟
-آره مامان جون گفتم که خوبه
مامان-از دیشب تا حالا از استرس مردم شما هم که تلفنو جواب نمیدید هر چی به گوشیه نگین و تو زنگ زدم هم جواب نمیدادید دلم هزار راه رفت ،دکتر چی گفت؟
-یه مسمومیت ساده بود چند تا دارو داد الانم خوبه
مامان- خدا روشکر؛ جاتون خالی هر طرف بر میگردم تو و نگینو می بینم به خدا دل و دماغ ندارم تو این سفر، ای کاش نمی اومدم، پیشتون می موندم.
اشکم فرو ریخت آرمین اخم کردو لبهامو رو هم فشردمو مامان گفت:
– کار نداری مامان؟
-نه خوش بگذره
-سلامت باشی باباتم سلام می رسونه خداحافظ
-خداحافظ
تا تماسو قطع کردم زدم زیر گریه واقعا به مامانم نیاز داشتم ای کاش نمی رفت اگر بود ما این مهمونیه لعنتی نمی اومدیم دلم میخواست سرمو رو سینه اش میذاشتم گریه میکردمو منو آروم میکرد
آرمین رفت برام آب آوردو گفت:
-بیا بخور ،آروم میشی
-نمیخورم
محکم تر گفت:بخور نفست میاد بالا
دستشو پس زدم با حرص گفت:به درک اونقدر گریه کن تا بمیری
از اتاق که رفت بیرون دیگه بلند بلند عر میزدم بیست دقیقه ای گذشت و برگشت تو اتاقو منو نگاه کردوگفت:
-بسه، نرو رو اعصاب من
اومد جلو زیر بازومو گرفت،بازومو کشیدمو گفتم:
-ولم کن
-چیه نامحرمم؟
با حرص و بغض نگاش کردمو وگفت:
-پاشو صورتتو آب بزن اعصاب خرد کردنتو تموم کن

به زور وادارم کرد به روشویی برمو صورتمو بشورم ، خدا میدونه یه آدم بازنده مثل من چطورگریه اش بند نمیاد وتا خودشو تو آینه می بینه یادش میوفته این منم که زندگیشو راحتو مفت باخته دستمو به دو طرف روشویی گرفتمو از گریه چونپاتمه زدم جلوی روشویی درحالی که دستام هنوز رو لبه ی روشویی بود پام میسوخت بی حسیش داشت میرفت آرمین اومدو با عصبانیت گفت:
-چرا نشستی ؟ای خدااا ؛خون منو سیاه کردی روانی، پات بخیه داره الان بخیه ات باز میشه پات به خون ریزی می افته ،تو چرا همش مصیبت برای من میسازی؟
زیر بغلمو گرفتو بلندم کرد و برگشتم و دوباره شروع کردم به زدنش با مشتای بی جونم به شونه و سینه اش مشت میزدمو با ضجه میگفتم:
-چرا با من این کار رو کردی؟من بهت اعتماد داشتم،بی شرف…من گناهی نداشتم ،من زندگیمو میخوام زندگیمو بهم بده…
اینبار برعکس دفعات قبل سعی کرد آرومم کنه منو تو بغلش گرفت و گفت:
-دیگه تموم شد نفس ،بسه…بیا یه کم آب بخور« آب روشویی رو باز کردو گفت» :بیا جلو…
-من باید بمیرم ..من احمقم…نباید با تو دوست میشدم،من ِکودن همیشه ازت ترسیدم انقدر ترسیدم تا برسونیم به اینجا…
آرمین من آورد تو اتاقوتلفن برداشت …صدای جیغ نگین میومدو منو بدتر به گریه مینداخت آرمین گفت:
-الو کامیار…کامیار …اَهَه این دوتا هم که دیوونه اند …«گوشی رو قطع کرد و پرت کرد رو مبل و رو به من گفت:»
– بیا یه چیزی بخور الان از حال میری
-نمی…خو…رم…
روی تخت دراز کشیدمو پامو جمع کردم منو نگاه میکرد ،پامو آروم کشید و صاف کردو گفت:
-پات بخیه داره، جمع نکن
جعبه ی پیتزا رو روی تخت گذاشت و گفت:
-نفس ،من حوصله غش کردن تو رو ندارما ،پاشو بیا غذا بخور اون لیوان شیرم که تا ته نخوردی همش باید زور بالا سرت باشه؟«یه تیکه پیتزا بر داشتو جلوی دهنم گرفت و با حرص گفتم:»
-گفتم نمیخورم ،نمی شنوی؟
عاصی شده گفت:
-الان برای چی آبغوره میگیری؟
-تو که نمی فهمی تو که چیزی رو از دست ندادی
بازومو گرفتو بلند کردو جیغ زدم :
-ولم کن نمی خورم ،نمیخوام…
آرمین به آرومی ولی جدی گفت:
-داره روی سگم بالا میادا میدونی که بعدش انقدر مهربون نیستمو تو رو مجبور میکنم که بخوری پس الان با زبون خوش غذاتو بخور
با چونه ی لرزون و چشمای خیس نگاش کردم ،صدای جیغ نگین بازم اومد تا صداشو شنیدم بلند بلند گریه کردم ،تکه مثلثی پیتزا روپرت کرد تو جعبه و گفت:چه گرفتار شدیما…
کم کم شب میشد نگین هنوز خونه ی کامیار بودو من همچنان پیش آرمین بودم
آرمین هم از کنارم جنب نمیخورد همونطور کنارم ،نیمه نشسته و نیمه خوابیده به چوب بالای تخت تکیه داده بود و لب تاپش رو پاش بودو نمیدونم دنبال چی میگشت منم همونجا رو تخت پشت کرده به آرمین دراز کشیده بودمو به بد بختیام فکرمیکردم رفته بود جکوبو آورده بود بالا ،جکوب هم جلوی در خوابیده بودو منو نگاه میکرد درست روبروی من بود، میترسیدم چشمامو ببندم و بیاد رو تخت ،تا منم نگاش میکردم سرشو بلند می کرد و پارس میکرد درست انگار اسیر این آرمین بی شعور بودم
آرمین-پیدا کردم بیا ،اینو بخون
برگشتم دیدم لپ تاپشو رو برگردونده طرف منو روی صفحه متن صیغه است نگاش کردمو وکمی گوشه های لبم آویزون شدو گفت:
-چرا نگاه میکنی؟
-من نمیخوام صیغه ی تو بشم
آرمین با حرص نگام کردو گفت:
-به درک، من که مشکلی ندارم تویی که هی میگی «گناهه و فلانه وبساره»،ولی فکر هم نکن دست از سرت بر میدارم
لپ تاپو گذاشت کنار رو، کمر مو گرفت اومد روم با وحشت دستمو رو سینه اش گذاشتمو با صدای لرزون گفتم:
-آرمین!
آرمین با اخم گفت:
-هان؟چیه؟
-من نمیخوام گناه کنم…
آرمین- منم نمیخوام دست ازت بکشم «شصتشو رو لبم کشیدو سرشو اورد پایین و بالای لبمو بوسید ،سرمو به طرف راست بر گردوندم ،به قفسه ی سینه اش فشار آوردم که به عقب بره جفت دستامو تو یه دستش گرفتو برد با لا سرم و گفت:»
-حالا تقلا کن با این دستای بسته و پای زخمیت ،میدونی که من عاشق اینم که تو تقلا کنی اینطوری ت*ح*ر*ی*ک میشم ،تقلا کن جوجه ی من
زدم زیر گریه و گفت:
-واسه من آبغوره نگیر من دلم با اشک ریختن کسی نمی سوزه«دگمه بلوزمو باز کردو با وحشت بیشتر گریه کردمو گفتم:»
-آرمین…
دادزد:
-زهر مار پس چی؟صیغه می خوای یا نه؟
بهش نگاه کردم وسری تکون داد«نمیخواستم زن صیغه ای بشم ،من همش بیست ودوساله ام بود ،آرمین منو ول میکرد چه یه ماه دیگه چه یه سال دیگه وقتی ازم سیر بشه ولم میکنه اون وقت چیکار کنم؟مگه بی صیغه و با صیغه فرقی به حالت داره اون به هر حال تو رو مجبور به رابطه میکنه ولی حداقل با صیغه گناهی نیست ،زنش بشم که هر لحظه اراده کرد منو مجبور کنه؟پس چیکار میخوای بکنی فکر کردی اونطوری مجبور نیستی مگه نشنیدی چه تهدیدایی کرد باید به خاطر مامان ،عروسیه نعیمکه بهم نخوره،خونه و زندگیو کار بابا و نعیم که هر دو زیر دست آرمینن حتی بخاطر نگین که باوجود اینکه آرمین میگه کامیار دوسش داره ولی کامیار تو دهن آرمینو نگاه میکنه اگر اینم نقشه باشه چی نه نه نمی شه بیگدار به آب زد اون از من فیلم داره حتما از نگینم فیلم داره مجبورم لعنت بهش من مجبورم…
آرمین-تو انگار خوبی بهت نیومده« دگمه دومو باز کردو دستمو رو لباسم گرفتمو گفتم:»
-باشه«باشه؟!!احمق تقلا کن ،نمیتونم سگ جلوی در نشسته می ترسم ،از آرمین که بدتر از اون سگه می ترسم اگر آبرومو به بازی بگیره چی؟از یه آدم معمولی بشم یه انگشت نما؟از کجا معلوم واقعا فیلم گرفته؟»
از روم بلند شدو لپ تاپو آورد روبروم به سختی بلند شدمو گفتم:
-آرمین«سر بلند کردو جدی نگام کردو گفتم:»
-واقعا فیلم گرفتی؟
آرمین پوز خندی زدو گفت:
-خیال کردی بلوف زدم بترسونمت؟ برای ترسوندن تو دو تا داد کافیه
بیچاره وار تر بغض کردمو نگاش کردمو گفت:
-می خوای ببینی؟
با دلهره نگاه به لپ تاپ کردمو بعد به آرمینو بعد هم لپ تاپو برگردوند یه فایلو باز کرد تنم میلرزید تو دلم دعا کردم من تو فیلم نباشم اول صدای موزیک و همهمه ی مهمونی دیشب اومد…لپ تاپو به روم برگردوند
رو تخت بودم داشت لباسامو از تنم در میاورد همین لباسا تنم بود خودم بودم،دستاشو بی جون پس میزدمو قسمش میدادم ،معلوم بود گیجو داغون بودم، هر دگمه ای که باز میکرد جرعه ای از اون مشروب لعنتیش میخورد و سرشو با ریتم آهنگ تکون میداد و لبخندی رضایت مندانه رو لبش بود میگفت:
-بالاخره داره تموم زندگیت در من خلاصه میشه نفس پناهی دختر عزیز دوردونه ی حسین پناهی …نفسِ ِحسین …جاا…ان ….
بهم با شور و ه*و*س نگاه میکرد سرشو تو گردنم فرو برد نالیدم :
-ترو خدا…آرمیـــــــــــن … ترو خدا نکن …وایی
آرمین-عزیزم نترس من خیلی عاشقانه باهات رفتار میکنم یه جوری که تو هم خوشت بیاد و در حد من از امشب ل*ذ*ت ببری
–نمیخ….خوا…م…مامان…مامان. ..جون….
آرمین –آخ آخ تو بزرگ شدی مامانتو میخوای چیکار؟«تی شرت سبز شو در آورد وگفت:
-امشب حق داری فقط منو صدا کنی
-تو ….تو….رو….قر…آ….ن …آه…خدا…اا…
دگمه شلوار جینشو باز کرد،چشمامو بستم تا ادامه فیلمو نبینم، اشکام چشمامو تار کرده بودو سینه ام از درد می سوخت دردی که نمی دونستم واسه تسکینش چیکار کنم؟چی مرهم دلی که سوخته ی کسی که تا دیروز فکر میکردم عشقمه ولی از امروز صبح فهمیدم دشمن تر از اون برای من نیست
دیشب توانایی تکون خوردن نداشتم…چرا هیچی از دیشب یادم نمیاد ؟فهمیده بودم که آرمین داره آزارم میده …چشمامو یه لحظه باز کردمو به مانیتور نگاه کردم،
آرمین اومد روم…«زدم زیر گریه و آرمین لپ تاپوبرگردوند طرف خودش و فایل مورد نظر ویدوئی رو بست و گفت:»
-چرا نگاه نکردی؟نقش اصلیش من تو بودیم
-خفه شو تو دل نداری؟ تو بچه ی شیطونی ،چطور با اون همه قسم بازم به کارت ادامه دادی؟
خندیدو گفت:
-آدم که شب زفافش قسم نمیفهمه وگرنه نسل انسان ور افتاده بود، شگرد شما زنهاست دیگه ،ما مردا رو میکشونید به طرف خودتون بعد قسم به ریشمون می بندید؟
-من تو رو طرف خودم نکشوندم
آرمین آهسته رو پشتمو نوازش کردو گفت:
-تو منو نسبت به همه ی دخترایی که تو زندگیم بودن بیشتر به طرف خودت کشوندی ،انقدر منو از خودت روندی تا تشنه ترم کردی …
با گریه نگاش کردمو گفت:
-منوعلاف خودت کردی؟یه خط میخوای عربی بخونی چرا انقدر فیلم در میاری سرد شدم«با کرخی گفتم:»
-بی شعور دست بردار نیستی نه؟
آرمین دست رو شکمم کشیدو گفت:
-مگه میشه تو اینجا باشیو من دست بردارم؟بهت گفته بودم که در این حالت باید مریض باشم که کاری نکنم ولی خوشبختتانه من از هر لحاظ سلامم
-آره از قدیم گفتن:«ظالم سلام»
با سکوت منو نگاه کردو گفت:
-در این لپ تاپو ببندم دیگه صیغه خبری نیست ومنم فارغ از این جنگولک بازیا کاری که دلم میخوادو میکنم
-با حرف خدا هم کََل داری؟ هیچ کسو قبول نداری، خدا رو هم نداری؟مامانم راست میگفت تو خطر ناکی چون از دین وایمانو شرع هیچی سرت نمی شه
آرمین همین طور فقط نگام میکرد و آروم گفت:
-پس چرا حرف مامانتو گوش نمیدی؟و این متنو نمیخونی میدونی که من دین وایمان ندارم و هر آنی از اونی که میترسی سرت میارم
با بغض و چونه ی لرزون خوندم:«زَوّجتُکَ نَفسی…»
تا صیغه تمام شدگفت:
-حالا اون شال واموند اتو بردار
-همین طوری داری از سر کولم بالا میری،فقط لنگ همین بودی؟
-تو لنگ دو خط عربی بودی
-دوخط عربی نیست دستور خداست می فهمی؟
-نه آخه علامه دهر، تویی
-جکوبو ببر پایین
-جاش خوبه، چون اون وقت تو اونجایی میمونی که من میخوام« به بغلش اشاره کرد»
رو تخت دراز کشیدم افسرده حالو ساکتو پشت کرده به آرمین به جکوب چشم دوخته بودم به اون نگاه میکردم بهتر بود تا به صاحبش که یهو جکوب بلند شد و پارس کرد و یه قدم اومد جلو از ترس با درد پام در جا پریدم پشت آرمینو محکم به بازوش چسبیدو گفتم:
-بگو بگرده
جکوب اومد رو تخت وپارس کرد جیغ زدم :
-آرمین،«داشت میخندید محکم زدم به کتفشو با حرص گفتم:»
-تو گفتی بیاد؟
-نه عزیزم جکوب هوشمنده ،هر کی با من بد تاکنه گازش میگیره
جکوب یه پارس بلند کردو با زهره ترکی گفتم:
-آرمین….پام درد میکنه، نکن
آرمین- تا تو باشی به من پشت نکنی
دوباره زدمشو جکوب پارس کردو عاصی و بدبخت وار گفتم:
-ای خدا چه بدبختیه گیر من افتاده ؟همین طور چسبیده بودم به آرمین اونم با خیال راحت دستشو دور کمرم انداخته بودو خونسرد در حالی که پیشونیمو به دستم گرفته بودم نگام میکرد بدون اینکه از اون حالت بیام بیرون گفتم:
-آرمیـــــــن ،ترو خدا اذیت نکن ،من دارم غش میکنم از ترس بگو بره پایین
آرمین پشتمو دستی کشیدو گفت:
-جکوب که کاریت نداره رو تخت خوابیده
-پام درد میکنه نمیتونم بپرم، این دل درد لعنتی هم دست از سرم بر نمیداره زدی ناکارم کردی حالا این سگتم آوردی تا سکته ام بدی؟
– دردت طبیعیه زود خوب میشی
باحرص گفتم:
-آرمین فتوی نده بگو بره پایین به قران حالم خوب نیست
ولی آرمین همین طوری منو نگاه میکرد و آروم پشتم و نوازش میکرد ، چشمامو رو هم گذاشتمو خدا رو صدا زدم واقعا داشتم از هول سگش سکته میکردم تنم یخ کرده بودو کم کم تنم داشت میلرزید وآروم گفت:
-تنت می لرزه،یخ کردی…«نگاش کردم تموم چشمم شد التماس…»
آرمین-جکوب برو بیرون
جکوب سریع بلند شد و دویید بیرون نفسم بالا اومد داشتم سنگ کوب میکردم هنوز نفس راحت نکشیده بودم که منو کشید رو خودش ،از هول یه لحظه جیغ زدم ولی از جیغم بیشتر خودم ترسیدم که جکوب بیاد به جلوی در با واهمه نگاه کردمو آرمین گفت:
-نمیاد تا من صداش نکنم نمی یاد «پشت کمرمو نوازش دادو بهم خونسرد نگاه میکرد …نمیدونستم به چی داره فکر میکنه که انقدر رضایت داره ولی من
با دلهره نگاش کردمو خواستم بلند بشم که محکم نگهم داشتو با لحن حرصی گفت:»
-بیرونش کردم تا بیارمت تو بغلم … بمون
-میخوام برم حموم ،میخوام نمازمو بخونم
-بعدا
-صبح وظهرمم نخوندم
-قضاشو بخون
با حرص گفتم :آرمیــــــــن!
گیلاسشو از روی پاتختی برداشتو و جرعه ای خورد و گفتم:
-آرمین نخور ،نخور، ای خدا «مضطرب نگاش کردمو گفتم:» بذار نمازمو بخونم خواهش میکنم
دستشو از دور کمرم برداشتو گفت:
_برو
-ممنون
ازجا بلند شدمو گفت:
-به پات آب نزنی«بعد دوباره باشیطنت گفت:»
-بیام کمکت کنم؟
با حرص گفتم:
-لازم نکرده
-چرا خجالت میکشی؟
چپ چپ نگاش کردمو گفت:
-من دیگه شوهرتم
جوابی ندادم و رفتم حموم بماند چقدر زیر دوش گریه کردم ،هر یه دقیقه آرمین میومد تا ببینه بلایی سر خودم نیاورده باشم
از حموم که اومدم یکی از پیرهن های آرمینو پوشیدم برام بزرگ بود و گفتم:
-یه چیز تمیز بده بندازم زیر پام نماز بخونم یه چیزی که سگت روش نرفته نباشه
-سگم تمیزه
-آرمین !من باید باتو همش چونه بزنم؟…
-از تو کمد یه ملافحه بردار ملافحه رو برداشتمو زیر پام پهن کردمو از تو کیفم جانمازمو بر داشتمو شلوار و مانتومو پوشیدمو شالمو سرم کردم و نمازمو خوندم … آرمین همین طور منو نگاه میکرد و از اون مشروب لعنتیش میخورد اومدم قامت ببندم نماز قضای ظهر مو بخونم آرمین باعصبانیت گفت:
-حالا تموم نماز قضاهاتو الان بخوون ؛جمع می کنی یا نه؟
به آرمین نگاه کردمو دستمو از قامت بستن آوردم پایین و جانمازمو جمع کردم و اومدم رو مبل بشینم که آرمین گفت:
-اینجا«نگاش کردم به کنار خودش اشاره کرد وای چقدر حس مهیبی نسبت به آرمین داشتم لبه تخت نشستمو گفت:»
-نمی شنوی چی میگم؟
نگاش کردمو گفت:
-صیغه ات نکرده بودم بهتر بودی انگاری…
***
روسریمو با اکراه برداشتم و مانتو مو در آوردم و گفتم :
-نگران نگینم ، میخوام ببینمش
-گفتم که تو نگران خودت باش ، حال نگین بهتر از تو اِ
کامیار هم نگینو صیغه میکنه ؟
آرمین – از اینجا به بعد کامیار میدونه و نگین ، دیگه زندگی من و کامیار به همدیگه ربطی ندآرهآرمین جرعه اخر رو هم خورد و گیلاسشو گذاشت کنار و رو به من گفت :
-میدونستی مادرم از پدرت حامله بوده ؟؟؟؟
چشمامو رو هم گذاشتمو و با حرص به بابا فکر کردم .تو وجود بابای من چیه ؟ اهریمن ؟ با ترس چشمام رو باز کردم و گفتم : آرمین .
آرمین نزدیکم شد و گفتم : پای منو از این قضیه بکش بیرون .
آرمین – باباتم حتما میدونسته ، چون مامانم سه ماهش بوده
آرمین و آهسته به عقب هول دادم و با حرص و عصبانیت گفتم : آرمین !
آرمین موهامو از روی شونم کنار زد و گفت :
همه فکر میکردن که او بچه مال پدرمه ،ولی من خوب میدونستم که مادرم و پدرم تو خونه متارکه کرده بودن
به چشمای آبیه آرمین نگاه کردمو آرمین موهامو به پیشونیش نزدیک کرد و به من نگاه کرد با تردید و ترس نگاش کردم و گفتم :
آرمین اگه میخواهی عذاب وجدان یه عمر گردنتو نگیره و جای کابوسهای قبلیت کابوس منو نبینی و بعد مرگم سرگردون نشم و عذابت ندم دست از سرم بردار .
آرمین موهامو پشت گوشم داد و گفت :
با بغض گقتم :
-آخه آرمین از بلایی که سرم آوردی بدتر چی میخوای ؟
آرمین گردنمو بوسید،حالم ازش بهم میخورد، به عقب هولش دادم
آرمین عصبی نگام کرد و منو کشید به طرف خودش و گفت :
-دیگه چه مرگته ؟دیگه گناه ندآره که ، از این اداها برام در آوردی ، در نیآوردی ها ،نمازتم که خوندی ،پس مثل بچه آدم رفتار کن .
-من آدم نیستم ولم کن .
آرمین –آدمت میکنم غصه نخور
ناامید نگاش کردم هرگز تصور نمیکردم زندگیم اینطوری شروع بشه ،سخت و دردناک ، انگار برای آرمین مهم نبود که من دختر کی هستم ، یا برای چی این بازیه شومو با من شروع کرده برای اون مهم اون لحظه ای بود که دلش میخواست ایجاد کنه و احساسات و نظر و فکر و اعتقاد و…. طرف مقابلش ابداً اهمیتی نداشت دلم میخواست فرار کنم ولی در چنگالهای ببر زخمی ((آرمین )) اسیر شده بودم درست عین یه حیوون بی دفاع که وقتی طعمه یه حیوون وحشی قرار میگیره فقط نفسهارو با ترس بیرون میده و دعا میکنه که دریده نشه و در نهایت وعده ی ببر قرار میگیره .
آرمین به راحتی خوابیده بود ولی من همچنان گریه میکردم مامان حتماً فکر میکرد من و نگین راحت و در محیط امن خانه هستیم ،سرجامون خوابیدیم بدون کوچکترین تهدیدی ، اگر فکر میکرد که الان دستای آرمین شوکت به دورم پیچیده شده و نفسهاش به پشت گردنم میخوره و با اون روی یک تخت هستم چه حالی میشد و از اون بدتر که من زن آرمین هستم ؟
-بسه .
-تو بدجنسی ، منو اذیت کردی چطور راحت میخوابی ؟
آرمین پشت گردنمو بوسید و گفت :
-اونقدر راحت که تا حالا اینطور نخوابیده بودم . دارم به اینکه چه خوب شد که تو رو به عقد موقت خودم درآوردم فکر میکنم ، اینطوری ته مونده عذاب وجدانم هم از بین رفت .
-تو مستی
آرمین – مست نبودم ، منو برگردوند به سمت خودش و گفت : ولی انگار تو ماده مست کننده ای
اصلاً به آرمین نگاه میکردم گریه ام میگرفت ، سرمو به قفسه سینش چسبوند و گفت : دیگه گریه فایده ای نداره از این لحظه ها مثل من لذت ببر و خوشحال باش
آرمین به آرومی گفت : هر چی دلت میخواد بگو ،چون میخوام آروم بشی ،من از گریه های تو متنفرم ، چون میره رو مغزم …. نفسِ حسین پناهی … نفسِ آرمین …
-بسه آرمین …
آرمین – من به اینجای داستان یه جوره دیگه نگاه میکردم ولی وجود تو داستانو متفاوت کرد آره اینطوری خیلی بهتر شد که تو مال من شدی …. با همون حال زار گفتم : میخوای عذابم بدی ؟ سرمو بوسید و گفت : نه عزیزم من که دارم طوافت میدم ، کدوم عذابی اینقدر رمانتیکه ؟
به سختی خوابم برد . صبح که چشمامو باز کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید بوی آرمین بود ، بوی ادکلن خوش بوش که از همیشه بیشتر و نزدیکتر به مشامم میرسید ،دستمو که از روی بدنش برداشتم جای انگشتام روی تنش جا انداخته بود مگه چند وقت بود که تو آغوشش بودم ؟ سرمو از زیر نبض گردنش بلند کردم و نگاهش کردم هنوز خواب بود ، شریک بابام بود ،همون که حتی میترسیدم باهاش حرف بزنم و حالا اون تمام وجود منو در اختیار گرفته ، کاش دل و جرات داشتم تا حرکتی بکنم که خودمو رها کنم ولی حتی از یه قدم کوچیک برداشتن هم بر ضد آرمین میترسیدم ، ای کاش هیچوقت با من انتقام نمیگرفت اون موقع میتونستم دوستش داشته باشم ،میتونستم اونقدر بهش اهمیت بدم که عاشقش بشم ؛ گردنبندی رو که بهش داده بودم هنوز تو گردنش بود درست عین حلقه ای که بهم داده بود و تو دستم بود . دلم میخواست یه جور دیگه ای تو این شرایط بودم ، کاش میشد روزهای گذشته رو پاک کرد و از نو با قلمی بهتر نوشت ، حس بازنده ای رو داشتم که منو ترکه میزنند ، از میون دستاش خارج شدم و نشستم وای پام هنوز درد میکرد ، جراحتهایی که آرمین طی روزهای گذشته بهم زده بود خیلی دردناکتر از این زخم بود ، به ساعت نگاه کردم ساعت ده صبح بود مامان اینا درست دوازده ساعت دیگه میرسیدن تهران و من نمیدونستم باید چطوری با این وضعیت جدید با خونوادم روبرو بشم با این حس جدیدی که به بابام دارم چطوری باید با بابا رفتار کنم ؟
پای راستمو تو بغلم گرفتمو پیشونیم و به زانوهام چسبوندم و نفسی کشید راهمو گم کردم کاش میرفتم تو کما دو سال دیگه با شرایط جدید بیدار میشدم.آرمین بیدار شد قبل از اینکه خودشو بهم برسونه از رو تخت بلند شدم نسبت به تمام مردا متنفر شده بودم ، بابام ، آرمین و … انگار هر مردی که کنار من بود بهم ثابت کرده بود که زن بازیچه افکار و خواسته هاشونه حالا هر نسبی که با اون زنها داشته باشن ، حس بی ارزشی و بی قدرتی تموم جونمو عین سرطان احاطه کرده بود به خود باختگی شدیدی رسیده بودم . دلم میخواست منم از آرمین سوء استفاده کنم ولی هیچ راهی جز قربانی بودن بلد نبودم ، صورتمو شستم و تو آینه به رنگ و روی پریدم نگاه کردم انگار چشمام ، چشمای من نبود توی حدقه اش جا نگرفته بود ، ورم کرده و قرمز، موهامو بستم و گفتم : اگه میدونستم کی کلاف زندگیه منو بافته میگفتم همه رو بشکافه آرمین در دستشویی رد باز کرد و اومد پشت سرم دست انداخت دور کمرو و صورتم و بوسید برگشتم نگاش کردم گفتم : من دختر قاتل خونوادتم .آرمین تو چشمام به آروم ی نگام کرد و گفت : میدونم .
-چطور میتونی ببوسیم یا کنارم باشی ؟
آرمین ابروهامو مرتب کرد و گفت :
-اون حسابش جداست
با حرص نگاش کردم . دلم میخواست بکشمش وقتی منو به چشم یه وسیله میدید با حس تنفر و بیزاری دستش رو از دور کمرم جدا کردم با حرص منو کشید به طرف خودشو گفت :
-یادت نره که تمام زندگیت و ابروت و حتی خونوادت تو دستای منه پس باهام راه بیا
با حرص گفتم : ازت متنفرم
آرمین خیلی خونسرد نگام کرد و گفت : جوجه کوچولوی من سعی نکن وقتی میون چنگالهای تیز یه ببری زبون درازی کنی
صدای زنگ اومد و سپس پارس جکوب و آرمین تو چشمام نگاه عمیقی کرد و گفت : فقط یه لقمه ی منی … برو در و باز کن
-جکوب اونجاست
آرمین از در دستشویی که قدر یه اتاق خواب بود رفت بیرون و من دنبالش اومدم اومد یه تیشرت آبی از تو کشو برداشت پوشید و از اتاق رفت بیرون راه افتادم دنبالش و گفتم : بگو جکوب بره سر جاش
آرمین – کامیاره برو یه چیزی بپوش …. جکوب
رفتم بلوزم رو روی تاپم پوشیدم و شالم رو سرم کردم
صدای نگین اومد که عصبی گفت : نفس کو ؟
از اتاق اومدم بیرون تا نگین رو دیدم با هم زدیم زیر گریه و همدیگه رو بغل کردیم نگین منو بوسید و نگران به من نگاه کرد و گفت : طوریت نشده ؟
آرمین چشماش رو دیمونی کرد و گفت :
آه بسه تو رو خدا مگه پیش کی بود ؟
اونقدر که اون منو زده من یه اشآره هم بهش نکردم
نگین با حرص و عصبانیت گفت : پیش یه حیوون پست فطرت
آرمین اومد بیاد جلو ، به طرف نگین که کامیار گرفتشو آرمین عصبی گفت :
ببین نگین من کامیار نیستم ها ، حرف گنده تر از دهن کسی بشنوم زبونش رو از حلقومش میکشم بیرون
کامیار – نگین
-نگین جونم تو رو خدا بس کن
نگین – مرد بودی میرفتی جلوی کسی که با مادرت بوده رو میگرفتی نه اینکه پای دختراشو بکشی وسط ، تو این (اشآره به کامیار) یه مرد ه*ر*ز*ه اید که به خاطر خودتون نقشه رو اینطوری چیدید وگر نه ….
آرمین یه جست زد و که بیاد به طرف نگین در حالی که میگفت :
-نه تو، تو دهنی میخوای«کامیار آرمین و محکم گرفته بود از اون قیافه ی عصبی آرمین و چهره بر افروخته ی نگین هول کرده بودمو با ترس گفتم:»
-آرمین ،نگین بسه
کامیار-نگین گفتم: بسه
نگین-خوب میدونم با شما دوتا «….»،دوتا عوضی چیکار کنم
آرمین ، کامیار رو به عقب هدایت کردوآروم رو به کامیار گفت:
-ولم کن کاریش ندارم …ولم کن…« کامیار ،بازوی آرمین و ول کردو ویهو آرمین دویید طرف نگین ،سریع اومدم جلوی روی نگینو نگینو فرستادم پشت سرم وآرمین که رسیده بود بهمون ومن دقیقاً حالا بین آرمین و نگین بودم دستمو رو سینه ی آرمین گذاشتمو به عقب فشار دادمو با وحشت گفتم:
-آرمین ،آرمین ولش کن
آرمین آرنجمو گرفت و من می کشوند کنار و عصبی میگفت:
-برو کنار برو ببینم این چی میگه چه غلطی میخوای بکنی؟هان ؟
کامیار بازوی آرمین و گرفته بودو میکشیدش و نگین هم با تخسی گفت:
-پدرتونو در میارم …
کامیار داد زدو گفت:
-نگین زبون به دهن بگیر
نگین منمو کنار زدو جیغ زد:
-زبون به دهن بگیرم؟زبون؟خواهر من دوشب زیر دست این آقا بوده به خواهر من دست درازی کرده، ت*ج*ا*و*ز کرده این جنایته ،گناهه،شما دونفر رو باید کشت «با حرص گفت:»از تخم و ترکه ی همون مادرید …
کامیار عصبی به نگین نگاه کردو تا اومد یه حرفی بزنه آرمین با یه حرکت کامیاررو کنار زدو و چنان جست زد به طرف نگین که گفتم «الان نگینو میکشه »دوییدمو نگینو عقب کشیدمو پشت سرم بردمش و از هول اینکه آرمین به خواهرم صدمه نزنه آرمین و تو بغلم گرفتم و ملتمسانه گفتم:
-آرمین ،آرمین «صورت بر افروخته اشو به احاطه دستم در آوردمو وتو چشمای آبیش که خون ازش میبارید نگاه کردمو با التماس گفتم :
آرمین عزیزم منو نگاه کن … آرمین آروم باش
آرمین به من نگاه کرد و غضبناک نفس کشید و گفتم : ببخشید ، من از جفتتون معذرت میخوام کامیار … دستمو به طرف کامیار گرفتمو گفتم : آروم باش
نگین با عصبانیت گفت :
نه بزار ببینم میخوان چکار کنن بدتر از بلای این دو شب لعنتی نیست که
کامیار عصبی گفت : نگین چشممو میبندمو رو سگمو بلند میکنما
نگین –بلند کن ببینم تو دوشبه که هاری از این بدتر هم میشه ؟
کامیار تا اومد بره طرف نگین با التماس گفتم :
کامیار ، کامیار نگین عصبانیه، در کمون کنید ، تو رو خدا بس کنید …
دستم تو دست آرمین بود ، کامیار روی یکی از مبلها نشست و به آرمین نگاه کردم که با اخم به من نگاه میکرد ولی آروم بود ، گفتم بشین …
خواستم دستشو ول کنم ولی آرمین دستمو کشید به طرف مبلی که نشست و منو کنار خودش نشوند و نگین عصبانی گفت :
ولش کن .
آرمین دستمو ول کرد ولی دستشو انداخت دور کمرم منو به خودش نزدیک کرد تا اومدم یه حرفی بزنم نگین بلند شد اومد دستمو گرفت و آرمین هم بزور نگهم داشت و نگین گفت :
ولش کن آرمین
آرمین – من اختیارشو دارم
نگین – تو غلط کردی که اختیارشو داری دیگه تموم شد خیال …
آرمین – من اینو له میکنما ….
نگین – نگین صبر کن ، دیشب ، دیشب من و آرمین ….
نگین –آره میدونم چه غلطی کردند ولی من نمیذارم …
نگین ما محرمیم
نگین با شوک و یکه خوردگی گفت : چی ؟
صیغه محرمیت …
نگین جیغ زد که تو دیوونه ای ؟ آره دیوونه ام ! کی بهت چنین اجازه ای داد ؟ کی گفت که حق داری با این آشغال عوضی ازدواج کنی ؟….
آرمین عصبی داد زد : تو کتک میخوای آره ؟ انگار دهنت گشاده و کسی تا حالا تو دهنی بهت نزده ؟ ….
ولم کن ببینم ، دختره سلیطه هر چی از دهنش در میاد به آدم میگه .
نگین – آدم ؟آدم ؟ من اینجا آدم نمیبینم ، دو تا حیوون درنده و یه گوسفند (به من اشآره کرد) آخه احمق چرا این کار رو کردی ؟
آرمین – از خونه من برو بیرون چون الان که از کوره در برم … کامیار اینو بلند کن از اینجا ببر
نگین – من بدون خواهرم هیجا نمیرم ، نفس پاشو …..
آرمین – نفس پاشو ؟! نفس با اجازه من از این خونه میره انگار متوجه نشدی ما دیشب عقد کردیم !!!
نگین – از نظر من این عقد فسخه
آرمین به منو کامیار نگاه کرد و گفت : کی نظر تو رو خواست ؟
نگین ،نگین تورو خدا آروم بگیر …
نگین – تو میفهمی چیکار کردی ؟
نگین – صیغه رو فسخ می کنید .
آرمین – تو سر پیازی یا ته پیاز ؟
نگین – اگه این کار رو نکنی ….
آرمین – چیکار میکنی هان ؟ نه میخوام بدونم چیکار میکنی ؟ …
به خونوادت میگی ؟
بگو منم همینو میخوام که مادرت سکته کنه باباتم هی شاید یه تکونی به خودش بده عروسی برادرت هم که بهم میخوره هر چی باشه دو تا خواهرش مورد آزار و اذیت قرار گرفتن
بعد به کی میگی پلیس ؟
آره راه خوبیه ولی میدونستی اول وقت فیلم جفتتونو توی اینترنت و موبایل و CD پخش شده ؟ هان
نگین شوکه به آرمین و بعد به کامیار نگاه کرد و به طرف کامیار رفت و با حرص و غضب زیادی جیغ زد : توی کثافت از من فیلم گرفتی ، آره ؟
کامیار رو شروع به زدن کرد و من بلند شدم به طرف نگین برم ولی به خودم گفتم : چرا ؟ حقشه باید کتک بخوره
کامیارعصبانی شد و پس از چند دقیقه یه داد مثل آرمین زد و جفت دستای نگین و گرفت توییه دستشو،نگین با لگد افتاد به جون کامیار
آرمین – این دیگه چقدر وحشیه ؟
آرمین بلند شد و نگین و گرفت و کامیار داد زد : آره فیلم گرفتم چون اگه به نفس اعتباری باشه به تو نیست ، هیچی سرت نمیشه ، وقتی روت برمیگرده خودتم نمیشناسی …
نگین با صدای دو رگه جیغ زد و همراه صدای نگین صدای پارس سگ هم می اومد ….
آخه میخواستی چه اعتمادی یه تو داشته باشم به تو … که از من از اعتمادی که بهت داشتم از عشقی که بهت داشتم سوءاستفاده کردی ، به خاطر نقشه های شومتون (عصبی جیغ زد طرف آرمین ) ولم کن بیشرف .وسط اتاق نشست و گریه کرد منم همونطور بالا سرش ایستاده گریه میکردم
آرمین و کامیار مدتی منو نگین رو نگاه کردند و آرمین گفت :
اَه بسه بابا حوصله امو سر بردین فقط بلدند آبغوره بگیرند
آرمین به طرف آشپزخانه رفت و کامیار گفت :
نگین بسه ….
نگین – خفه شو ، حقمه ، حق کسی که حد و حدود رو رعایت نمیکنه اینه ، حقه کسی که پا به سمت غیر شرع میذآره همینه ، باید الان مثل سگ زوزه بکشم ، منِ خاک بر سر هیچی نمیفهمم ….
کامیار – اگه تو دست از پا خطا نکنی او فیلم همیشه پیش من میمونه
نگین با خشم نگاش کرد و گفت :
-کامیار دلم میخواد بکشمت
کامیار – من بهت دروغ نگفتم
نگین با حرص جیغ زد : تو پستی ،رذلی ،نامردی ازت متنفرم .
نگینو تو آغوشم گرفتمو آهستهبهش گفتم : آروم باش حداقلش اینه که تو مثل من نیستی مثل من آبروتو از دست ندادی
نگین با شنیدن حرف من انگار کمی آروم گرفت ، انگار به خودش تسلی داد تا منو آروم نگه دآره .
بالاخره شب قبل از اومدن مامان اینا آرمین و کامیار منو نگین رو برگردوندند ، کامیار برعکس آرمین آروم حرف میزد و سعی میکرد اعتماد نگینو جلب کنه تا نگین همچنان با اون باشه ولی نگین تمام مدت جیغ میزد و فحشش میداد و این درست عکس قضیه ما بود .
آرمین – گوشیتو خاموش نمیکنی، بدون اطلاع من هم حرف اضافه به کسی نمیزنی ،حرف خواهر وحشیت رو هم گوش نمیکنی ، دستمو از دست آرمین کشیدم بیرون و نگین با حرص و صدای بلند گفت :
دهنتو ببند نمیخوام دیگه ریختتو ببینم عوضی آشغال .
نگین آرنجشو به زور از دست کامیار کشید بیرون و به طرف در رفت و گفت : نفس بیا
آرمین – میاد تو برو (آرمین رو کرد به کامیار و گفت )
خاک بر سر بی عرضت کنن وایسا بِروبِر نگاهش کن
کامیار به آرمین نگاه کرد و رفت تو ماشین نشست و گفتم :
باید برم … آرمین منو به طرف خودش کشوند وبا تردید نگاهش کردم کمرمو لمس کردو تو چشمام با جدیت و جذبه نگاه کردو گفت : دوست دارم که تو کاری کنی که به مزاج من سازگار نباشه بعد اونوقت منم چشمم رو میبندم و روزگارتو سیاه میکنم
آرمین و با وحشت نگاه کردمو موهامو از کنار شالم مرتب کردو گفت:
-آفرین جوجه ی حرف گوش کن من، تو به صلاحته که مثل خواهرت سلیطه ات نباشی
اومدم ازش جدا بشم منو محکم تر گرفتو منو به جلو کشیدوبا پشت انگشتای دست راستش گونه امو نوازش کردو خواستم صورتمو عقب بکشم که چونه اموبه آرومی میون انگشتاش گرفتو صورتمو به جلو کشید تا لبشو به یه سانتیه لبم رسوند تند تند گفتم:
-تو کوچه ایم …تو کوچه ایم …«بهم از همون فاصله نگاه کرد و بدون اینکه اول صورتشو بکشه کنار دستشو از دورم رها کرد و بعد نگاهشو از لبم با یه پلک محکم به چشمم دوخت و جدی و محکم گفت:»
-برو
سریع عقب کشیدمو به طرف خونه رفتم …
در رو که بستم گفتم:
-کاش قلم پام میشکست ولی پامواز این خونه بیرون نمیذاشتم وبرم تو این مهمونی
اون شب مامان اینا ساعت یازده رسیدن خونه و تا اومدن مامان اینا منو نگین چشمامونو با آب گرم کمپرس کردیم تا ورم چشمامون بخوابه نگین که صداش کاملا دو رگه شده بود انقدر که جیغ کشیده بود ….

***
یادمه اون شب اول مامان اینا پر از شادی و سر زندگی بودن و منو نگین پژمرده و افسرده ولی مامان تا ما رو دید گفت:
-چیه؟چتونه؟مریض شدید ؟نگین تو مگه خوب نشدی؟نکنه نفس تو هم از نگین واگیر کردی چرا صداتون گرفته ؟ مگه مسموم نشده بودی؟ چرا حالا صدات گرفته ؟ چشماتون قرمزه ؟
نگین – واسه آلرژیه
مامان– آخه شما که خوب بودین !!!!!!!!!!
بابا – آلرژی که معلوم نمیکنه کی میاد ناهید (رو کرد به نگین و گفت ): تو خوب شدی بابا جون ؟
نگین بابا رو عصبی نگاه کرد و گفت : آره
بابا با تعجب پرسید : چرا اینطوری حرف میزنی ؟
نگین – سرم درد میکنه شب بخیر
مامان – شب بخیر ، نفس تلفنها وصل شد ؟
-آره اومدن وصل کردن
مامان – چیه مامان جان مریضی ؟ پات درد میکنه ؟ چرا میلنگی ؟ کمرته ؟ شما دو تا چرا اینطوری شدین ؟
بابا با خنده گفت : نکنه از دوری ما اینطوری شدین ؟ خوبه همش دو روز نبودیم به بابا نگاه کردم بغض داشت خفم میکرد قربانی تب داغ هوس بابا ،من و نگین بودیم
اشکم ناخواسته از چشمام ریخت و بابا یهو از جا پرید و اومد طرف منو با ترس گفت : چیه بابایی ؟
مامان – نفس ! نفس چیه مامان ! زدم زیر گریه ، اصلاً گریه ام بند نمیامد
نعیم با وحشت از اتاق اومد و گفت : چی شده؟ چرا گریه میکنی ؟
مامان هول شده پرسید : حالا چرا گریه میکنی نفس ؟
جلوی دهنم و گرفتم و بابا تا اومد بهم دست بزنه با وحشت دستم و به معنی توقف نگه داشتم و بغضمو قورت دادمو نعیم رفت یه لیوان اب آورد و گفت : بیا بخور چرا اینطوری میکنی ؟
از اونجایی که دستم مدام رو دلم بود همه فکر میکردند دلم درد میکنه برای همین بابا پرسید : جاییت درد میکنه نفس جان ؟
به بابا نگاه کردم و صدای آرمین تو گوشم پیچید
«به خاطر انتقام از پدرت این نقشه رو کشیدم تا ببینه داغ عزیز ته داغهاست » بابا- نفس یه چیزی بگو چرا اینطوری نگام میکنی ؟
نگین عصبی با چشمای خیس از اتاق اومد بیرون و گفت :
-می خوای بدونی ، میخوای بدونی ….
«اگه نگین حرف میزد عروسی نعیم بهم میخورد ، مامانم ، مامانم اون اگر میفهمید اون چی ….حتماً سکته میکرد باید جلوی حرف زدن نگین رو میگرفتم بی اختیار یه جیغ زدم :»
-نگین ،نگین بسه
مامان – چی رو باید بابات بدونه ؟ چی شده ؟
-منو نگین دعوامون شد تقصیر من بود
مامان- سر همین داری گریه میکنی ؟ حالا سر چی بود ؟
نگین با حرص و کینه بابا رو نگاه میکرد و گفتم : آره ازم نپرسید فقط نگین رو راضی کنید منو ببخشه
نعیم-آشتی با این«اشآره به نگین»هم آبغوره گرفتن دآره؟برو بابا
مامان-آخه سر چی؟….
نگین رفت تو اتاقو در رو بست و گفتم:
-ای کاش نمی رفتید «از جا بلند شدمو رفتم تو اتاق و دیدم نگین با همون حال دآره تو اتاق رژه میره تا منو دید گفت:»
-باید میگفتم
-عروسیه نعیم بهم میخوره اون به درک ،مامان، نگین من فقط نگران مامانم ما کسی رو جز اون نداریم تموم من شده مامان که مثل منو تو قربانیه خیانت باباست نباید بذاریم اون بفهمه اگر از ماجرا خبردار بشه نگین مامانو میفرستیم بیمارستان
نگین سری تکون داد و گفت:
-از بابا متنفرم اون ما رو بدبخت کرد…
* * *
مامان سینی چای رو داد دستمو گفت:
-خدا کنه این مهندسه قبول کنه وگرنه آبروی بچه ام میره
به مامان نگاه کردم و نگین وارد آشپزخونه شد تا مامانو دید راه اومده رو برگشتو دنبالش راه افتادمو زیر لب با حرص گفت:
-مگه نگفتم به آرمین بگو اگر خود پرروش میاد این داداش نامردش و نیآره ؟
-آرمین ؟اون جز به حرفو فکر خراب خودش به کسی گوش نمیده
مامان-نگین ،نگین…بیا شیرینی رو ببر
نگین-الان نفس میاد می بره
مامان با حرص گفت:
-نگین !با توأم
نگین به طرف آشپزخونه رفتو و سینی چای رو جلوی آقای شمس گرفتم و آقای شمس گفت:
-من که تالار معرفی کردم…
نعیم-آقای شمس من رفتم تالار رو دیدم ولی وسع من به پول تالار نمی رسه
اگر این همه پول تالار بدم باید از ماه عسل بگذرم
ملیکا – وای نه اصلاً روی پول ماه عسل حساب باز نکن
سینی چای را جلوی خانم شمس گرفتم و خانم شمس با قر و قمزه گفت : باید فکر خرج تالار رو میکردی آدم که با جیب خالی که زن نمیگیره
نعیم – من فکر تالار رو کرده بودم ولی ملیکا یهو فکر اون سفر شش نفره رو کرد و کلی برای من خرج تراشیده شد
خانم شمس چشم و ابرویی نازک کرد و گفت :
خوب نداشتی قبول نمیکردی
نگین که تازه از آشپزخونه اومده بود پوزخندی زد و گفت : جل الخالق ، نفرمایید قرآن خدا غلط میشه
نعیم – نگین !
چای رو جلوی کامیار گرفتمو کامیارآهسته گفت : نفس با نگین حرف بزن
به کامیار نگاه کردم و گفتم : جای حرفی نذاشتی
چای را مقابل شروین گرفتم و شروین گفت : برات پیام گذاشته بودم که بیایی برای مصاحبه شرکت مگه قبلاً نگفته بودی که اگه دانشگاه قبول نشدی میایی شرکت ما ؟
بخاطر تو صد تا داوطلب مناسب رو رد کردم
-ببخشید میدونم تو لطف داری ولی اصلاً شرلیط فکر کردن به کار رو نداشتم بهتره که کس دیگه ای رو برای کار انتخاب کنی
شروین – موقعیت مناسبیه ، بیا اگر مشکل وقت یا حقوقه من همه رو متناسب با خواسته تو تعیین میکنم
خلاصه فامیلی به چه دردی میخوره لبخند کمرنگی زدمو گفتم : ممنون ولی ….
«آرمین سرفه کرد و به طرف آرمین نگاه کردم شاکی نگام کرد و رو به نگین گفتم : فکر میکنم جواب نهایی رو بهت میگم
چایی رو جلوی آرمین گرفتم و بهم شاکی نگاه کرد و گفت : نمیخورم
بابا – نگین ، نگین جان ، به آقای مهندس و آقای دکتر فراموش کردی شیرینی تعارف کنی
نگین با حرص و کینه بابا رو نگاه کرد سینی چایی رو از من گرفت و ظرف شیرینی رو تو بغلم گذاشت و با حرص و آروم گفت :
-تو به آقای مهندس و آقای دکتر تعارف کن نا سلامتی فک و فامیل تو اند
خدایا من چه گیری افتادم
شیرینی رو به طرف کامیار تعارف کردم با حرص به طرف نگین نگاه کرد و گفت : نمی خورم
به طرف آرمین گرفتم و اونم همین جواب رو داد و گفت : بیا بشین پسره دآره با چشمش میخوردت ، تا چشمشو در نیاوردم بیا بشین
-تو به من تعصب داری
آرمین -اونکه بی غیرت باباته
به آرمین با حرص نگاه کردم و دیدم کامیار موبایل به دست بلند شد و به طرف حیاط رفت به اتاق که رسیدم دیدیم نگین پشت تلفن با کامیار دعوا میکنه ، مامان در اتاق رو باز کرد و با عصبانیت گفت :
-نگین سلیطه صداتو بیار پایین با کی داری دعوا میکنی ؟ صدات تا هفتا خونه اونورتر رفت ، آبروریزی نکن مامان به من نگاه کرد و گفت : تو چرا اینجایی پاشو بیا سالاد درست کن ، اون قیافتم درست کن که مادر فولاد زره (خانم شمس) نگه «با قر و قمزه خانم شمس گفت : »
ناهید جون فکر کنم نفس افسردگی گرفته ، نگینم خیلی عصبیه ببرشون پیش روان پزشک من
فکر کرده خودش دیوانه هست شما هم دیوونه اید «با حرص بیشتر گفت :»
زنیکه مادیگرای ، پول پرستِ بی حیا «پول نداشتی زن نمیگرفتی »
به مامان نگاه کردم و مامان با حرص گفت :
کوفت یه حرفی بزن مثل دیوونه ها فقط آدم رو نگاه میکنی لال مونی گرفتی
-مگه پیت حلبی هم حرف میزنه ، فقط لگد میخوره ، منم شدم پیت حلبی که هر کی از دست دیگری حرصی ،دعوایی چیزی دآره سر من خالی میکنه مامان یه کم منو دلسوزانه نگاه کرد و نگین شال سر کرد و رفت بیرون و مامان گفت : کجا رفت ؟
شونه بالا دادم و منم به طرف آشپزخونه حرکت کردم و مشغول سالاد درست کردن شدم تمام فکرم درگیر این بود که آرمین مهره بازیشو تا کی میخواد به نفع خودش حرکت بده اینقدر فکر میکردم که نای حرف زدن برام نمیموند سرم شده بود ترازو هی موقعیتها رو سبک و سنگین میکردم دلم هم شده بود غم سرا که هی غم دنیام رو توش بریزم و ناله سر بدم
-نفس ؟ «سر بلند کردم شروین بود امروز چه گیری به من داده؟»
شروین-به نظر مریض میای !
-نه خوبم
شروین-شنیدم تو هم به کیش نرفتی
سری تکون دادمو گفت:
-این دکتره کیه مهندسه؟
-چطور؟
-خیلی شبیه همند اون خالکوبیه هم پشت دست هر دوشونه
یکی از فامیلای نزدیکشه
-هر دوشون هم که مشکل دارن
-چه مشکلی؟!!
شروین-این مهندسه که با خودشم قهره این دکتره هم که انگار از سر دعوا اومده انگار مجبور بودن بیان مهمونی ،اصلاً چرا این مهندسه همیشه این جاست توی مهمونی خونوادگی اینا چرا اومدن؟
-بابا و مامان دعوت کردن
شروین – من به این مامانم و ملیکا میگم جای این همه خرج کردن که بدیم مردم بخورن که آخر هم….وای باز شروین افتاده بود رو دنده ی حرف زدن منم که اعصابم بهم ریخته بود …اصلاً حواسم به حرفاش نبود …دیدم نگین عصبی از حیاط اومد و به طرف اتاق رفت نگران شدم یعنی چی شد؟دعوا کردن باز؟کامیار چرا نمیاد ؟یعنی رفته خونه ؟
اگر آرمین همه چیزو رو کنه و مامان از بابا جدا بشه مامان کجا بره؟ ما تکلیفمو چی میشه؟مامانم توی این سن و سال بیاد بشه وبال گردن خاله و دائی؟اونم چه خاله و دائی نداشتنشون سنگین تره
بابا هنوز با شهلاست یا شاید رفته سراغ یکی دیگه…
اگر مامانو بابا جدا بشن منونگین که عنراً پیش بابا بمونیم
یعنی بعدش آرمین دست از سم بر میدآره؟
فردا باید برم بخیه ام بکشم
وای قرصمو یادم رفت بخورم دارو خونه ای گفت :
باید روزی یه دونه سر ساعت بخورم تاخطا نده آخ آخ …
کامیار اومد اومد …اوه اوه ریختشو به قول شروین از سر دعوا اومده معلوم نیست دوبآره چی شده
شروین-گوش میدی به حرفم ؟
کامیار اومدو گفت:
-نفس ،یه لحظه بیا
کامیار با اخم به شروین نگاه کرد چرا این دوبرادر با این بنده خدا لجند
رفتم جلوی ورودیه آشپز خونه و کامیار گفت:
بیا بیرون «آرنجمو گرفتو یه کم از آشپز خونه دورم کردو گفت:»
-حواست به نگین هست؟حالش زیاد خوب نیست
-اگر حرصش ندی خوبه
کامیار –من حرصش میدم خوبه نگینو می شناسی با نگین باید …
-نفس!
سر برگردوندم دیدم آرمین ِکه دآره میاد ، وای نفس قیافه ی آرمین و «به آشپز خونه نگاهی کردو صورتش قرمز تر شد با صدای جدی گفت:
-میخوام سیگار بکشم
یعنی بیا تو اتاق پدر تو در بیارم
اومدیم از جلوی آشپز خونه رد بشیم که آرمین ایستادو رو به شروین که همچنان منتظر بود تا من برگردمو ادامه ی حرفاشو بزنه گفت:
-بهتر نیست شما برید تو جمع تا مادرتونو کنترل کنید تا عروسیه خواهرتو بهم نزنه؟
بعد اون نگاه شاکیشو از شروین گرفتو به طرف اتاقم رفتمو شروین گفت:
-این هر دفعه که میخواد سیگار بکشه باید تو همراهیش کنی
لبخندی تلخ و تصنعی و مسخره زدمو به اتاقم رفتم نگین تازه از دستشویی اتاق اومده بود بیرون صورتش خیس بودو رنگش پریده بود با حرص آرمین و نگاه کردو شالشو از رو تخت برداشتو زیر لب غر ی زدو آرمین بلند گفت:
-جرات داری بلند بگو جوابتو بدم
نگین-برو بابا
از اتاق رفت بیرون وآرمین نگاهشو به طرفم برگردوندو در رو بست ….
-مگه نمیگم از این یارو خوشم نمیاد ؟
-من داشتم فقط سالاد درست میکردم ،اصلاًگوش نمیدادم چی داره میگه به لطف تو اونقدر مشغله ذهنی دارم که حتی از کارهای روزمره خودمم ساقط شدم .
آرمین – برای چی دیروز منو کاشتی ؟ مگه من با تو شوخی دارم میگم بیا خونه ؟
-نگین حالش بد شد …
آرمین – دیگه نمیخواد به من دروغهایی که به مامانت تحویل میدی و تحویلم بدی
-به خدا نگین یهو حالت تهوع گرفت و هی بالا آورد بعد هم بیحال شد ،مامانم هم که رفته بود خیاطی نبود ترسیدم نگینو تنها بذارم . آرمین با اخم نگام کرد و گفت :
-چرا زنگ نزدی ؟ چرا موبایلت خاموش بود ؟ تو «اشاره کرد بهم و در حالی که می اومد جلو و من به عقب میرفتم با هر قدمی که او به جلومی اومد من به عقب گفت : »
-هر کار و بهونه ای جور میکنی که از دست من قِصِر در بری؟ بعد هم فکر میکنی من خرم و نمفهمم چی تو سرت میگذره ، نگین مریض بود ، مامانم نذاشت بیام ، رفته بودم دکتر بخیه هامو بکشم …. ولی باید بهت بگم که کور خوندی من با این حرفا و بهونه های تو خر نمیشم من خودم تو رو استاد کردم می خواهی منو بپیچونی ؟
-ارمین برو عقب الان مامانم مثل اون دفعه یهو میاد تو اتاق ، تو رو اینطوری ببینه قشقرق به پا میکنه ها آرمین ….
آرمین دستموپس زد و گفت :
-فکر کردی اون خواهر سلیطه ات هر کاری که با اون کامیار بدبخت میکنه تو هم میتونی با من بکنی؟ نه عزیزم من فقط منافع خودم برام مهمه روی سگمو که بلند کنی تو یه چشم بهم زدن زندگیتونو میترکونم …. «منو کشید تو بغلش ،شالمو باز کرد،نمیدونم چرا این کار رو میکرد سرشو به گردنم فرو می بردو بو میکشید و با هر دم کمرمو بیشتر می فشرد و به خودش نزدیک ترم میکرد تا اومدم یه چیزی بگم گفت:
-سیس،سیس…«لبشو زیر چونم گذاشت ونرم بوسید و کمی سرشو عقب کشیدو بدون اینکه سرشو بلند کنه چشماشو به طرف چشمام بلند کرد و با شصتش چونه امو کشید پایین تا لبم به لبش نزدیک بشه
هول شده بودم میترسیدم مامانم بیاد ،میترسیدم یکی متوجه بشه که جفتمون تو جمع نیستیم ، از همه بدتر اینکه نمیتونستم جلوی آرمینو بگیرم ، صورتمو کنار کشیدمو عصبی چشماشو رو هم گذاشتو گفت »: نفس ! صد بار گفتم این کار رو نکن بیزارم ازش.
با استرس و التماس گفتم : آرمین اینجا نه ، یکی میبنتمون الان شک میکنن میام خونت به خدا میام
آرمین به من نگاه کرد و گوشه لبشو جویید و گفت :
-تو منو اذیت میکنی نفس ، نفس گیرم میکنی و من از این کارت متنفرم ، یک هفته هست که عین موش خودتو غایم کردی ، زنگ هم که نمیزنی ، زنگ هم که میزنم میگی یکی اومد و قطع میکنی ،منو سگ نکن که همه رو بذارم رو داریه خیال تو ،یکی رو راحت کنم
-چرا شرایطمو درک نمیکنی ؟ کسی نمیدونه که من با توام
آرمین با هیجانی ناخوشایند نگاهم کرد و ادامه ی حرفشو گفت : وقتی هم که میکشونمت تو اتاق از دستم در میری که یکی الان در اتاقو باز میکنه تو رو با من میبینه
دستشو دور کمرم پیچوند وبا اون یکی دستش سرمو نزدیک صورتش کردو آهسته در حالی که خودشو آماده هدفش میکرد گفت :
-و من دوست ندارم که تو منو مدام به ساز خودت برقصونی ،چون همینطور داره به چوب خطهات اضافه میشه «کار خودشو کرد لبشو رو لبم گذاشت و شروع به بوسیدن کرد دلم داشت از دهنم در میومد تمام جونم گوش بود که صدای پای مامان یا دیگرونو بشنوم …بسه دیگه لعنتی جونمو گرفتی هر وقت میومد بوسه اشو به اتمام برسونه و نفس راحت بکشم مجدداً از نو شروع میکرد…گریه ام از خون سردیش داشت در میومد … بالاخره راضی شد تمومش کنه تا اومدم هولش بدم عقب شاکی نگام کرد و نگهم داشتو بعد نگاهشو ازم گرفتو دستشو رو سرشونه ام،بازوم،ساعدم….تا اینکه به اینجا رسید
پنجه های دستشو میون انگشتای دستم فرو برد و به دستم نگاه کرد ، وای حلقه ام….نفس کشته شدی رفت…
بعد منو با حرص پنهانی نگاه کرد و آهسته دست رو سرم کشید و گفت :
-می خواهی حلقه رو به انگشتت جوش بدم ؟!
-وای آرمین به خدا همین الان در آوردم….
آرمین – از وقتی اومدم تو دستت نبود عزیزم
-به خدا ظهر وضو گرفتم از تو انگشتم در آوردم الان دستم میکنم . آرمین و کنار زد م و رفتم تو دستشویی اتاقم تا حلقه امو از روی قفسه های دستشویی بر دارم که صدای باز شدن در اتاق اومد خیال کردم که آرمین رفت بیرون ولی بلافاصله صدای بابا اومد :
-اِ مهندس جان اینجایی ، فکر کردم رفتی تو حیاط سیگار بکشی …
آرمین – نه طبق عادت اومدم اینجا مشکلی هست برم؟ …
بابا – نه راحت باش نمیدونم نگین و نفس کجان ، راستش مهندس جان … ازت یه خواهش بزرگ داشتم … اصلاً نمیدونم با چه رویی باید بگم … می دونم که قبولش سخته ولی من برات جبران میکنم
« آرمین مثل همیشه سرد و بی روح گفت» :
آرمین – چی شده ؟
بابا – راستش الان هم دست من خالیِ هم نعیم ، میدونی که خانواده ملیکا چقدر زیاده خواه هستند با اینکه خرید عروسی رو چهار ماه پیش انجام دادیم ولی کلی رو دستمون خرج گذاشتند ، فقط دو میلیون پول طلاهاش شده ، تمام پس انداز پسره تموم شد ، منم هر چی داشتم بابت رهن خونه اشون دادم برای تالار عروسی واقعاً موندیم .
آرمین – چقدر میخوایید ؟
بابا – نه نه مهندس جان پول نمیخوام … راستش …. اِم … چطوری بگم … میتونیم … میتونیم عروسی رو تو باغ کرج شما بگیریم ؟
نه صدای بابا می آمد نه آرمین ، یه چیزی بگید دیگه ، آرمین یعنی قبول میکنه ؟ منتظر شنیدن صدای آرمین بودم،خودمم از ترس اینکه بابا نفهمه من تو دستشویی اتاقم نفسامم آروم می کشیدم که بابا گفت :
-خوب میدونم که شما رو باغ کرج خیلی حساسی ولی من خودم همه جوره حواسم هست که آسیبی به باغ نزنند اصلاً من خودم یکی دو نفر رو میزارم که مراقب باشند طرف درختها و گلها نرند ، اصلا یه نفر هم مراقب اون باغ پشتیه میذارم، نمیزارم کسی هم وارد ویلای باغ بشه فقط …
آرمین – یه سیگار بکشم؛ جوابشو میدم .
بابا با لحن شرمنده گفت :
-من واقعاً تو هچل افتادم مهندس جان ایشالاله خودت پدر میشی میفهمی چقدر سخته که آدم ببینه بچه اش نه راه پس داره نه پیش ، زیاده خواهی های این خانواده کمر نعیمو شکونده … من میرم بیرون تا سیگارتون رو بکشید ولی تمام امیدم اینه که به من خبر خوش بدید ، برات جبران میکنم
بابا رفت بیرون و از دستشویی اومدم بیرون و به آرمین گفتم :
-چی می خواهی بگی ؟
آرمین منو موذیانه نگاه کرد وحلقه ام رو از دستم گرفت و تو انگشتم کرد و بعد نگاهی کرد و گفت :
-من از تکرار حرفام بیزارم ولی تقریباً هر دفعه تو رو دیدیم این جمله رو گفتم : ((این حلقه رو از دستت در نیار)) نمیدونم چطوری اینو تو سرت فرو کنم !
مضطرب گفتم : آرمین میخوای چی بگی ؟ آرمین با شیطنت و موذی نگام کرد و موهامو از روی شونم کنار زد و گفت :
-خوب به تو بستگی داره عزیزم !
-آرمین واقعاً الان وضعیت اقتصادیمون بده …
آرمین بهم با شوری خاصی نگاه کرد و دستشو دور کمرم گرفت وکمرمو از زیر لباسم لمس کرد هنوزم گرمای دستش که بهم میخورد مور مورم میشد منو به خودش نزدیک کرد و گفت : نظر منو جلب کن .
بی تاب و مضطرب گفتم : آرمین !
آرمین – کافی که تو بخوای تا من باغ رو در اختیار خانوادت بذارم … هووم ؟زودباش تصمیمتو بگیر بابات اومد دنبالم میدونی که مادر عروستوت آدم رو دیوانه میکنه … ناامید و با غم زیاد گفتم :
-تو از هر فرصتی سوء استفاده میکنی
آهسته به عقب هولش دادم و گفتم : باشه
لباسم رو درست کردم و روسریم و سر کردم و آرمین در حالی که صورتش رو با دستمال پاک میکرد گفت :
-بهتره که اول من از اتاق خارج بشم چون چشمها همه به درِ اتاقِ که من بیام بیرون و اگر تو از اتاق بری بیرون همه میفهمن که از اول هم تو ، توی اتاق بودی برگشتم و روی تختم نشستم و ساکت درست عین یه کنیزی که گوش به فرمان اربابشه به آرمین نگاه کردم و آرمین گفت :
-اگر تو عین نگین بودی میکشتمت یعنی من شیفته این اخلاقتم
-که بدبختم ؟که ترسوأم ؟اگر مثل نگین بودم شاید اوضاعم بهتر بود .
آرمین – نه عزیزم حتی اگر تو هم مثل نگین بودی با من کارت تغییر نمیکرد شاید بدتر هم میشد چون اگر من جای کامیار احمق بودم نگین جرات این سرتق بازیها رو نداشت ، کامیار چون عاشقِ نگینه ، نگین هم اینو میدونه واسه همین داره زبون درازی میکنه …. آخرش هم نتونستم سیگار بکشم به خاطر این لوس بازیهای جنابعالی اونقدر چونه زدم فرصت سیگار کشیدن رو هم از دست دادم آرمین رفت بیرون و با بغض به بالا سرم نگاه کردم و گفتم :
-آره حقمه ، حق اعتراض ندارم کسی که دروغ میگه و پی خواسته های نفسِش میره ، عاقبتش خجسته نیست .
-در به ضرب باز شد قلبم ریخت ، نگین با گریه و عصبی گفت :
-اون شوهر بیشرفت یادش میده … «هول زده گفتم» :
-نگین هیس .
نگین – منو تهدید میکنه ، خط و نشون میکشه وادارم میکنه گزینه ای رو که تو انتخاب کردی رو انتخاب کنم چون اون آرمین نمک نشناسِ از خدا بی خبر با این کارش به نیت پلیدش رسیده ، اون میریزه این یکی جمع میکنه ، مثل احمقهاست عقل خودشو داده دست اون مرتیکه« ….. »داده ،میگه عقد موقت میکنیم تا آب ها از آسیاب بیفته منو میخواد مثل تو که اسیر امیال نفسانی آرمینی ،اسیر کنه….
دستشو گذاشت روی دلش و گفت : اونقدر حرصم داده که همش دل درد و حال تهوع دارم….مجبورم میکنه…
صدای دست زدن آمد و نگین گفت :
-اره خوشحال باشید ، منو این نفس بدبخت داریم از گریه میمیریم از بدبختی و زوری که بالاسرمونه داریم دق میکنیم اونوقت اونا خوشحالند و دست میزنن
نگین در حالی که وسط اتاق وایساده بود به من نگاه کرد و گفت :
-چی گفته بهت که داری گریه میکنی ؟
-میدونی نگین تو داری ناشکری میکنی کاش آرمین هم مثل کامیار بود اونوقت اوضاع من خیلی بهتر بود ، کامیار اونقدر دوستت داره که بالاخره یه کار عاقلانه به خاطر منفعت تو بکنه هر چند که الان رو دنده لج و کینه است و اگر به فرض تو رو هم رها کنه تو چیزی جز اونچه که خودت خبر داری و یه احساس له شده رو از دست ندادی ولی من علاوه بر این جسم سلاممو از دست دادم و گیر کسی افتام که من براش حکمی رو که تو برای کامیار داری رو ندارم ، به خاطر تمایلات نفسانیش حاضرِ از همه چیز بگذره و از همه چیز نهایت سوءاستفاده رو بکنه میدونی علت دست زدن اونا چیه ؟ اینه که آرمین الان گفت : که برای عروسی میتونند تو باغش جشنشونو بگیرن و من برای اینکه آرمین این حرف رو بزنه باید بهش باج بدم ، من شدم یه سرگرمیه بیرحمانه و در عین حال برای آرمین خواستنی ، من قربانی چند نفر بشم ؟ گناه بابا ؟ زندگی برادرم ؟ اینکه مادرم هنوز میتونه راحت زندگی کنه و آرمین بهش نگه زندگیش شونزده سال پیش جهنم شده ، چوب چند نفر رو بخورم ، دیگه دارم میبرم و این اولشه ، اولِ تمام خواسته های آرمین و من وحشتم از روزی که آرمین دلش خنک بشه و از من سیر بشه اونوقت من چی هستم ؟ دختری که همه به اون به چشم زنی نگاه میکنن که سلام نیست و من برای اثبات اینکه گناهم گول خوردنم و یه دوستی ای که خیلی ها زیر سقف این شهر ، این کشور ، این دنیا تو زندگیشون دارند ، داشتم همین با فرق اینکه دوست من یه اهریمن در لباس انسان بود
نگین اومد منو تو آغوش کشید و گفت :
-الهی برات بمیرم آبجی کوچولوی من ، چرا باید تو اوج جوونیت اینطوری کمر شکسته باشی ؟ آره من ناشکرم ، من وضعیتم بهترِ ، من پشتتم ، حتی اگربه قیمت از دست دادن لحظه های بهترم باشه .
***
عروسی نعیم بالاخره فرا رسید ، قرار بود پنجشنبه عروسی توی باغ آرمین برگزار بشه و از چهارشنبه شب خونواده من به همراه آرمین و کامیار به طرف کرج حرکت کردیم .
-خوبی ؟
نگین سرشو به معنی نه تکون داد و زیر لب گفت :
-خدا نبخشتت ، خدا نبخشتت من از حقم نمیگذرم ،یادم میوفت چطوری مجبورم کرد میخوام از ضعف خودم خودمو خلاص کنم،من بانی وباعثشو نمی بخشم…ازش متنفرم
گیج بودم کی رو میگه؟آرمین؟کامیار؟بابا؟
-کامیار ؟
نگین – اگر بابام گناه کار نبود که کامیار زبونش روم دراز نبود ،جرات این کارها رو نداشت .
-نگین جواب آزمایشو گرفتی ؟
نگین – دستِ کامیارِ نمیدونم جوابش چیه
– باهم باز دعواتون شده
نگین – نترس کامیار مثل آرمین نیست و البته تویی که ارمین و تحمل میکنی من حتی کامیار رو هم نمیتونم تحمل کنم ، دارم از استرس میمیرم ، اگر حامله باشم چی ؟
-ایشالاله که نیستی
نگین – دلم براتِ که هستم ، واضح که هستم ، حالت تهوع دارم ، عادت ماهیانه ام عقب افتاده ، از بوی تخت خودم بدم میاد و میام رو تخت تو میخوابم … وای من حامله ام …کثافت عقدم کرد که این بلا رو سرم بیاره
-هیس مامان میشنوه
نگین زد پشت دستشو گفت : بدبخت شدم
-نگران نباش ایشالاله که نیستی
نگین – داری منو گول میزنی ؟ باید یه جا رو پیدا کنم
– برای سقط ؟!!!
نگین – پس با این اوضاع بچه رو نگه دارم ؟ دیوانه ام ؟
-کامیار چی ؟ اونو چیکار میکنی ؟ جواب ازمایش دستِ اونه چرا بی عقلی کردی و گفتی که آزمایش دادی ؟
نگین – خودش منو برد آزمایشگاه تا آزمایش بدم
-اگر نذاره چی ؟
_یه کاری میکنم که بچه بیفته میگن بچه اول راحت میفته . نگین سرشو رو، رو پای من گذاشت و آهسته گریه کرد ، موهاشو ناز دادم و با غم گفتم :
-کامیار چطوری بود خوشحال بود یا ناراحت ؟
نگین – اصلاً بهش توجه نکردم ، کامیار هر حسی که داشته باشه به آرمین نگاه میکنه ، آرمین شده زبون کامیار
-میدونستی مادرشون از بابا حامله بوده ؟
نگین با حرص گفت : آره خدا نبخشتش هر چی میکشیم از دستِ این زنو مردِ
به بابا نگاه کردم حسی به نام دوست داشتن تو دلم نداشتم ، عین یه مرد غریبه شده بود رابطه من و نگین با بابا اونقدر سرد بود که بابا رو هم نسبت به ما سرد کرده بود و البته داشتن یه رابطه پنهانی ، دل مشغوله داشتنو زندگی هم اجازه نمیداد که به ما بیشتر از اینا توجه کنند علی الخصوص که تازگی ها به مشکل اقتصادی بدی هم گرفتار شدیم و عروسی نعیم به همه این جریان ما می افزود .
نگین آروم اول گفت : حالم داره بهم میخوره ،بگو نگه داره
-نگه دار حال نگین بدِ
بابا – حال نگین؟ چرا بدِ ؟
مامان برگشت و گفت : نگین ؟ چته مادر ؟
نگین جلوی دهنشو گرفت و هول زده گفتم :
-بابا نگه دار
مامان – اِوا تو که خوب بودی ! ماشین گرفتت ؟
بابا کنار زد و نگین پیاده شد کنار اتوبان شروع کرد به عق زدم مامان پشت نگین رو ماساژ میداد و گفت :
-حسین تو ماشین آب داری ؟
صدای هول زده کامیار اومد : چی شده ؟ نگین ؟ …
مامان – دکتر جان بیا ببین بچم چش شده ؟
کامیار اومد طرف نگین و مامان رفت عقب و کامیار دستشو رو شکم نگین گذاشت و نگین با همون حال بد یه نگاه با حرص به کامیار کرد و کامیار گفت : نفس یه شیشه آب توی ماشینه برو از آرمین بگیر …
نگین دوباره عق زد و آرمین بی حوصله شیشه اب رو قبلاً تو دست گرفته بود و به من داد و گفت :
-حسودیم شد آه کاش تو الان جای نگین بودی و من جای کامیار ببین به هوای دکتر بودنو مریض بودن چه تو بغلش جا گرفته
با حرص آبو از دستش گرفتم و باحرص گفتم:
-جای کمکته ؟
آرمین – چکار کنم همه رو کنار بزنم بیام پشت نگین رو ماساژ بدم و بگم قوی باش همه مادرها باید این دوره رو رد میکنند
-حامله است ؟!!!
آرمین با یه حالت مسخره ای گفت :
آرمین – اَه لو دادم
با حرص گفتم :
-واقعاً که من و خواهرم واسه تو و برادرت شدیم بازیچه ؟ به همین راحتی ؟ حالا تکلیف چیه ؟ نگین باید چیکار کنه ؟
آرمین شونه رو بالا داد و گفت :
-خب عزیزم اگر تو حامله بودی من میتونستم بهت جواب بدم ولی متاسفانه خواهرت حامله است و و من از قدرت جواب دادن ساقطم . با حرص آرمین رو نگاه کردم و کامیار گفت :
-نفس آب رو بیار دیگه .
شیشه آب رو برای کامیار بردم و کامیار تا اومد یه چنگ اب به صورت نگین بزنه مامان گفت :
– بدین من دکتر ماشین گرفتتش نه ؟ من قرص همراهم نیست همراه شما هست ؟
نعیم هم به ما رسید و اومد گفت : چی شده ؟
کامیار – نه قرص ندارم ، اگه تو ماشین شما جا نیست بهتره بیاد تو ماشین ما ، بزرگتر هم هست عقب دراز بکشه ، اینطوری براش بهتره
مامان – اخه اینطوری مزاحم شما میشه بعدشم من دلم شور میزنه آرمین – نفس بیاد تو ماشین ما ….
نعیم – من یه جا دارم وسایل همه پشت ماشینه نفس بیاد تو ماشن من جا باشه که اون دراز بکشه ؛آرمین شاکی به نعیم نگاه کرد و کامیار گفت :
-حالش بد شد سریع به من اطلاع بدید
نگین – خوبم مشکلی نیست ، الان حالم خوبه ….
کامیار – خانم پناهی اگر چیزی دارید بدید بخوره طعم دهنش عوض بشه ، اینطوری یه کم جلوی تهوع بعدی رو میگیره
مامان –نه چیزی برنداشتم
آرمین با شیطنت آهسته پشت سر من گفت :
-من تو ماشین، مشروب به انواع تکمیل دارما ، میخواد بخوره اصلاً شارژ بشه ؟!
برگشتم با حرص آرمین و نگاه کردم و ارمین گفت : چیه ؟
به نگین کمک کردم که بلند بشه و رو صندلی عقب ماشین دراز بکشه که آروم گفت :
-نفس میتونی از کامیار یه چیزی بگیری که بوی کامیار رو بده ؟
با تعجب گفتم : چی بگیرم ؟
مامان – چی میخوایی ؟
-هیچی شما بشین …
نعیم – نفس بیا بشین دیگه دیر شد بابا اَه …
کامیار که هنوز نگران ایستاده بود به نگین نگاه میکرد رفتم نزدیک و گفتم :
-نگین یه چیزی رو میخواد که ….. به آرمین نگاه کردم که دست به جیب شد و داشت منو نگاه میکرد گفتم : که بوی تورو بده !!!!!!!!!
آرمین پوزخندی زد و کامیار به آرمین یه کم شاکی نگاه کرد و بهم گفت :
-بلوزمو بدم ؟!
-نه مامانم میفهمه که …. دستمالی …..
آرمین – جورابی «آرمین زد زیر خنده و من وکامیار شاکی نگاهش کردیم »و مامان گفت :
-نفس برو بشین چرا ایستادی ؟
کامیار دستمالی دست دوزی شده از جیبش در آورد و بهم داد و بردم برای نگین و مامان با تعجب گفت : دستمال میخواستی ؟
من و نگین هول شده به مامان نگاه کردیم و گفتم :
– دیگه گرفتم ، بهتره که حرکت کنیم .
رفتم تو ماشین نعیم نشستم ، تمام ماشینش پراز وسایل بود منم به زور تو ماشینش جا شدم ….
بالاخره رسیدیم باغ ، آب و هوای محشری داشت ، اونم توی اواخر خردادماه درست عین بهشت بود صدای پرنده ها بوی گل و سبزه …
نگهبان و باغبون باغ آرمین که آقا میکائیل نام داشت و خیلی پیرمرد مهربون و با مزه ای بود تا توی ماشین آرمین رو دید با شور و شعف گفت :
-ها سلام آقای دکتر ، رسیدن بخیر ، بالاخره به وطن برگشتین ؟
آقای مهندس چشمتون روشن اخوی تشریف آوردن .
نعیم – اخوی ؟ مگه کامیار برادر مهندس شوکته ؟
سریع گفتم : نه بابا لابد تعارفی این حرف رو زده !
نعیم – تو از کجا میدونی ؟
-خوب اگر بود میگفت دیگه چه مشکلی داره که نگه ؟
نعیم یه کم من و نگاه کرد و بعد به دنبال دو ماشین دیگه به داخل باغ حرکت کرد .
بابا از ماشین پیاده شد و نفسی کشید و گفت :
-به به چه هوایی ،آدم توی این باغ با این هوا دوباره جوون میشه
آرمین که ماشینش کنار ماشین نعیم تو پارکینگ پارک کرده بود ودرست پشت سر من ایستاده بود، آهسته گفت :
-اگر بابات یه بار دیگه جوون بشه ، باید هشدار بزرگ توی روزنامه ها بزنیم که مردا زنهاشونو تو خونه ببندند و خودشونم از خونه بیرون نیان چون حسین پناهی دوباره جوون شده !!!!
برگشتم با حرص آرمین رو نگاه کردم و نعیم گفت :
-نفس !چیکار میکنی ؟ بیا اثاثا رو ببر «رفتم جلو تا کمک کنم که نعیم آروم گفت:»
-چرا وایسادی بِر و بِر اونو نگاه میکنی ؟
-چون باز مزخرف گفته بود .
به طرف ویلای باغ رفتیم و دیدم کامیار داره در ویلا رو باز میکنه ، نگین هم به مامان تکیه زده و همونطور دستمال رو روی بینیش نگه داشته ، مامان نگین رو برد داخل و به کامیار گفتم :
-همینو میخواستی ؟ که خواهرم به این روز بیفته ؟ حامله است آره ؟
کامیار – یادم رفت قبلش کسب اجازه کنم !
-تو و داداشتم قبل از این ها ،بی اجازه دست درازی هم کرده بودید …
نعیم – نفس !دو ساعته رفتی اثاث بذاری برگردی ؟ زود باش …
انگار با خودش کنیز آورده بود ، اگر بدونی به خاطر تو چه بلایی سرم اومده حداقل احتراممو نگه میداشتی نمک نشناس
رفتم بیرون ویلا و آرمین گفت : بیام کمک ؟
با عصبانیت لبخندی سریع و تصنعی و مسخره زدم و گفتم :
-نه ممنون شما کار دست ما ندید کمک نمی خواییم
آرمین – آخه میترسم سنگین بلند کنی .
پوزخندی زدمو گفتم : دلت میسوزه ؟
آرمین – میترسم تو هم حامله باشی ، خب سنگین بلند کردن برات ضرر داره
با حرص و عصبانیت آرمینو نگاه کردم و یه سیگار آتیش زد و گفت :
-چرا به من اینطوری نگاه میکنی نکنه جواب حامله بودن خواهرت رو هم من باید بدم ؟ باور کن توی این قضیه من کلاً بی تقصیرم!
با حرص بیشتر نگاش کردم و خواستم چمدون لباس های نعیم و ملیکا رو از صندوق در بیارم که زورم نمیرسید ، آرمین اومد جلو و با یه دست چمدون و رو از تو صندوق دراورد و گفت : من میارم
-نمیخواد بده خودم میبرمش
آرمین–نه شب حوصله بهونه جدید ندارم فکر کردی من آتو میدم دستت ؟
با حرص نگاش کردم و زیر لب گفتم :
– پس الکی میو میو نمیکنی ، لعنتی
نعیم – اِ مهندس چرا شما ، نفس …
آرمین مثل همیشه که با لحن سرد و جدی و رک حرف می زد گفت :
آرمین – گذاشتی سنگینا رو نفس بلند کنه ؟ زورش نرسید از تو ماشین بکشه بیرون برو بقیه اش رو هم خودت بیار
نعیم خندید ولی از روی اجبار ، رسید به من و با حرص گفت :
-اینجا هم ادای رئیسها رو در میاره ، لابد آه و ناله کردی ها ؟
– نه کور که نبود الحمدلاله دید که سنگینه …
نعیم – برو لازم نکرده بایستی و منت سرم بزاری .
با حرص نگاش کردم و تو دلم گفتم : خاک بر سر بی لیاقتت عروسیت بهم می خورد حالت جا می آمد ، راهمو کشیدم و رفتم به طرف ویلا و هر چی که نعیم صدام کرد برنگشتم . مامان تا منو دید گفت : چرا دستِ خالی ای ؟
-سنگین بودند نتونستم بلند کنم ، کمرم درد می گرفت .
مامان – مگه چی بود ؟ برو کمک برادرت .
-بی ادبه بی لیاقته خودش به تنهایی لوازمشو بیاره «به اطراف نگاه کردمو گفتم»:
-بابا کو؟
مامان پشت چشمی نازک کردو گفت:
-چه میدونم یهو غیب می شه وقت کار کردن بابات همیشه غیب می شه
لابد رفته یه چرخی به اطراف بزنه
-نگین بهتر؟ِ
مامان- رو تخت دراز کشیده توی این همه کار و آشفته بازار حال اونم بد شده ،دکتر میگه مسموم شده
-مسموم شده؟«غلط کردی مسموم شده اما مسمومِ تو خدایا حالا تکلیف چیه؟اگر مامان بو ببره،وای خدا نکنه خب به هر حال مامان خودش این دوره ها رو گذرونده …»
مامان-آره میگه مسموم شده آخه الان دوباره بالا آورد،یه آمپول هم بهتش زده ،من برم به نعیم کمک کنم از شما دوتا خواهر که خیری به بچه ام نمیرسه
مامان رفتو من شاکی مامانو نگاه کردم و گفتم:
-چقدر دستای من بی نمکه !آخ که چه پشیمونم به خاطر اینا جونمو دادم دست آرمین
یهو یکی از پشت بغلم کرد وسرشو زیر گوشم بردو نجوا کرد:
-پشیمونی سودی نداره ، عزیزم
-ییه آرمین ،الان یکی میاد«دستشو خواستم از دور کمرم بکشم کنار ولی آرمین زور هالک و داشت«هالک یه هیولای سبز رنگ و پر زوره، با توجه به فیلم خود هالک»زورم بهش نمیرسید محکم تر نگهم داشت و شالمو از رو سرم پایین کشیدو موهامو باز کرد سرمو از زیر دستش کشیدم بیرون و سرمو کج کردم تا ببینمشو با اخم و عصبی و کلافه گفتم:
-آرمین!الان مامانم میاد
آرمین خونسرد منو کشید بیشتر تو بغلشو گفت:
-مامانتو نعیم که تو پارگینگند،از اینجا هم میشه دیدشون …«باید بگم که مدل ویلای آرمین اینطوری بود که کل ویلا دور تا دور علاوه بر اون دیوارای تزیین شده با سنگ های گوناگون تزیینی،متشکل از پنجره های خیلی بزرگی بود که طوری طراحی شده بود که فقط افراد حاضر در خونه میتونستن بیرونو ببینن ،بیرونیا هیچ تایم از شبانه روز قادر به دیدن داخل خونه نبودن»
با حرص دندونامو رو هم گذاشتمو گفتم:خدایــــــــــاا…اا
آرمین-باباتم که رفته به هوای بنزین و خرید برای شام ؛آتل هاشو باطل کنه ،کامیارو نگین هم که غریبه نیستن«لبشو به گوشم ،سپس به گردنم کشید در حالی که کف دستاشو رو شکمم می کشوند»
باز تو گوشم گفت:
-با خدا چیکار داری ؟خدایا چی؟شکرت؟ منو به آرمین رسوندی؟
سرشو تو موهام فرو برد و بویید و پشت گردنمو بوسید و گفت:
-میدونی که اتاقم کجای ویلاست ،اون بالا، همون اتاق تکه …
کامیار اومد ویه نگاه به ما کرد معلوم بود اعصابش خرده ولی خودشو کنترل میکرد،سرمو کنار کشیدمو شالمو سرم کردموبا نگرانی پرسیدم:
-نگین چطوره؟
کامیار دستی به موهاش کشیدو گفت:
-بهش(بِ شیش)زدم یه کم تهوعش بهتره بشه
-مامانم بفهمه چی؟کامیار عصبی بهم گفت:
-بفهمه آخرش می فهمه که،پس چه الان چه بعد
-معلومه دارید چیکار میکنید؟«دست آرمینو از دور کمرم عصبی پایین کشیدمو از بغلش اومدم بیرون و آرمین هم که اصلا ککش هم نمیگزید که من عصبی أمو دارم در مورد برنامه ی اونو کامیار حرف میزنم و کامیار هم از شرایط عصبی آرمین بی خیال جفتمون رفت یه لیوان از اون مارتینی ِلعنتیش برای خودش بریزه…من ادامه دادم در حالی که حواسم به آرمین هم بود گفتم:»
-کامیار اون حامله است از تو،بچه ی تو رو ،تکلیف خواهر بدبخت من چیه؟همه فکر میکنن اون مجرده،نکنه فکر کرد این جا هم وقتی یه دختر مجرد حامله میشه همه بهش میگن:«اِ!!مبارک»اینجا میگن :«پس اینم زیر آبی میرفت که پاشو کرد توی یه کفش که طلاق بگیره»؛همه به چشم یه زن خراب نگاش میکنن
کامیار عصبی داد زد:
-همه غلط میکنن
نگام به آرمین افتاد که اول یه لیوان که سر کشید هیچ ،دوباره یکی دیگه برای خودش ریخت و جیغ زدم:
-آرمین!
آرمین خونسرد انگار نه انگار که من جیغ زدم برگشت نگام کردو گفت:
-جان؟
-وای خدا وای از دست شما دوتا، نخور آرمین، نخور، مست می شی گاف میدی مامانم می فهمه لامصب
به کامیار دوباره نگاه کردمو گفتم:
-شما دوتا همینو میخواستید نه؟که به کی بفهمونید به بابام ؟که معنی نگاه مردم به مادرتون چی بود؟ آره؟ شما همینو می خوایید ولی منو خواهرم چه گناهی کردیم؟
آرمین اومد و رو دسته ی مبلی که من کنارش ایستاده بودم نشستو گفتم:
-مگه ما مقصر بودیم که دارید از ما تقاص میگیرید؟
آرمین کسل وار سری تکون دادو گفت:
-آه بازم شروع شد
-به خدا که شما دوتا انسان نیستید
آرمین منو با اون قیافه مسخره ای که به خودش گرفته بود وابروهاشو بالا داده بود و لباشو به حالت متعجب جمع کرده بود پلک میزد نگام میکردو گفت:
-نچ نچ نچ ،چه پسرای خطر ناکی نفس مراقب خودتو خواهرت باش
-خیلی مسخره ای آرمین
ازشون دور شدم ورفتم به یکی از اتاقا و رو تخت دراز کشیدم؛ مامان اومدو گفت:
-دکتر جان نگینم چطوره؟
کامیار-خوابیده
مامان- خوبه شما اینجایی وگرنه توی این هیرو ویری کی میخواست نگینو ببره دکتر؟نفس…نفس…آه نفس بیا …این کجا رفته کلی کار داریم
آرمین-الان میگم زن و بچه ی میکائیل بیاد کمک بذارید نفس پیش نگین بمونِ
مامان-به خدا آقای مهندس ما نمیدونیم چطوری باید جواب محبت های شما رو بدیم خدا شما رو برای ما از آسمون فرستاد اصلا فکرشو نمی کردم که شما بیایید خودتون این پیشنهادو بدید که باغتونوبرای جشن نعیم در اختیار ما میذارید ،من از حسین خواسته بودم که به شما پیشنهاد بده که آقای شمس و زنش جلوی شما تو رو در وایسی بیفتن حرف ما رو قبول کنن که عروسی رو تو خونه ی خودمون بگیریم «وا!!!!مامان چرا خالی میبندی مگه خونه ی ما چندین متره؟که عروسی بگیریم حالا خوبه از اول میخواستن باغ آرمینو بگیرنا،انگار ما کارمون بی دروغ نمیشه!!!ارثیه؟!!!»
آرمین طبق معمول با یه صدای سردو خشک گفت:
-خواهش میکن«همین!»
مامان-نعیم بیا میوه ها رو آوردن
-نعیم-نفس…نفس…ای بابا این کجاست؟
مامان-ولش کن یبا با هم بریم میوه ها رو تحویل بگیریمو…
در اتاق باز شد فکر کردم نعیمه بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم:
-برو من منت سرت میذارم ،بی لیاقت ،خلایق هر چی لایق
-عین باباته،همونطور که بابات لیاقت مامانتو نداره ،نعیم هم لیاقت تورو نداره چشمامو با ترس باز کردمو از رو تخت بلند شدم نشستمو شاکی گفتم:
-آرمین! تو کاری جز زیراب زدن بلد نیستی؟
آرمین رو تخت نشست و دستشو رو قفسه ی سینه ام گذاشت تا بخوابونتم دستشو نگه داشتمو گفت:
-چرا،کار دیگه ایم بلدم؛ بذار نشونت بدم
با حرص گفتم:
-لازم نکرده آرمین بس کن،فرق تو با بابام چیه؟اونم همین بلا رو سر مامانت آورد«آرمین با عصبانیت نگام کردو گفتم:»
-فکر کردی اگر بچه ات به دنیا بیاد و بدونه باباش چرا خواسته اون به دنیا بیاد
میخواد باهات چه رفتاری کنه؟
آرمین مثل همیشه شروع کرد به مسخره حرف زدن
آرمین-وا…ای ،تا حالا فکر شو نکرده بودم عجب شجره نامه ای میشه بیشتر شبیه انتقام نامه است با حرص آرمینو نگاه کردم و دستمو از روی قفسه سینه اش برداشتم وبه انگشتام نگاه کرد و حلقه امو تو دستم صاف کرد وجدی گفت:
-فرقش اینه که منو کامیار حداقل بعد از ازدواج با شما وارد زندگیتون شدیم و فرقش اینه که هردومون شوهرای شرعی شما خواهرا هستیم ،فرقش اینه که شما دونفردوتا بچه ی نره خر ندارید که مثل منو کامیار ضجر بکشند،که مادرشون با یه مرد غریبه است و بابامون از این رابطه بی خبرِ،فرقش اینه که….
-بسه
آرمین –پس میبینی هنوز به اندازه ی بابات بی شرف نیستم
-کی تموممش میکنی؟تمومش کن خسته شد
آرمین بهم نگاه کردو موهامو از روی شونه ام کنار زدو سرمو نوازش کردوگفت:
-تازه شروع شده عزیزم
با گریه گفتم: دیگه تحمل ندارم ،تمومش کن «سرمو به سینه اش چسبوند و موهامو نوازش کردو گفت:»
-بی تابی نکن،هنوز بازی رو شروع نکردم
-خدایا….آرمین…
آرمین- کامیار زودتر از من رفته تو گود بذار اول بازیِ کامیار رو ببینیم
سرمو از سینه اش عقب کشیدمو ونگاش کردمو گفت:
-بازیه کامیار زیاد طول نمی کشه چون هم بازیش نگینو ،نگین هم هم بازیه گوش به فرمانی نیست
اشکام فرو ریخت و آرمین اشکاموپاک کردو گفت:
-تو قبلا بیشتر برام میخندید ولی الان فقط گریه میکنی
-می خوای بعد گرفتن زندگیم،جسمم،آینده ام ،هدف هام ،حالا مادرمم از بگیری ؟تورو خد آرمین تو که بابامو با تموم قدرتت ازم گرفتی احساسمونسبت به عشقی که به بابام داشتم و پوچ کردی ؛بذار حداقل مامانم برام بمونه
ارمین من و نگاه کردو خودمو از روی تخت سر دادم رو زمین نشستمو اون پای آرمین که رو زمین بودو تو بغلم گرفتمو با گریه گفتم:
-آرمین خواهش می کنم مامان من جز بچه هاش کسی رو نداره تو میخوای بابامو خراب کنی و انتقام تو بگیری ولی مامانم پاسوز همه ی ماست
آرمین تنها نگاهم میکرد باید از حالم لذت می برد ولی انگاراونطوری که باید حال خوشی نسبت بهم نداشت تنها نگاه کردن بود بدون هیچ احساس بد یا خوب
باید ترحمشو بدست میاوردم باید منصرفش کنم بیشترباید اصرار کنم تا کوتاه بیاد پس نالیدم :
-آرمین،عزیزم منو نگین که داریم تقاص پس میدیم حداقل یه کم مراعات مامانمو بکن
آرمین که با سردی محضو حرص نگام میکرد،عصبی گفت:
-چیکار کنم به خاطر مامانت دور همه چیزو خط بکشم ؟یا مامانتو بفرستم خارج بعد دوسال که اومد آبا از آسیاب افتاده باشه؟
مأیوس ازش رو برگردوندم و به تخت تکیه دادم و در اتاق باز شد قلبم ریخت گفتم:مامانه…خونم تو تنم یخ کرد تا چشمام ببینه و پیام بده به مغزم که مامانم نیست، کامیاره
شالمو رو سرم کشیدمو کامیار گفت:
-آرمین سویچو بده
آرمین-کجا؟
کامیار با حال گرفته گفت:
-نگین ویار گوجه سبز کرده ،برم بگیرم «کامیار به من نگاه کردو شاکی وعصبی گفت:»
-چیه نفس؟ منو اینطوری نگاه نکنا
رومو از کامیار برگردوندم خودشم خوب میدونست چرا شاکی نگاش میکنم آرمین سویچو داد به کامیار رو با شیطنت گفت:
-خب عزیزم ویار کرده باید بره براش بخره دیگه …
به آرمین نگاه کردمو گفتم:
-در هر حالتی توانایی مسخره بازی داری آره؟
از جا تا بلند شدم صدای عق زدن نگینو شنیدم به کامیار که هنوز ایستاده بود نگاه کردم که زود تر از من از اتاق زد بیرون به طرف اتاقی که نگین اونجاست …رفتم تو اتاقو دیدم کامیار نگینواز پشت سرش در بر گرفته و موهاشو کنار نگه داشته و پشتشو ماساژ میده و شیر آبو باز کرد و می گه:
-نفس بکش …نفس عمیق…
-مگه نگفتی آمپول زده؟
نگین با همون حالش بریده بریده گفت:
-خدا…خدا…لع…لعنت…لعنتت…� �نه…کام…کامیار…خدا لعنتت کنه
و دوباره با تموم قدرت عق زد ومن با دیدن این صحنه جلوی دهنمو گرفتم چون دل خودم بهم خورد ،بد دل بودمو تحمل نداشتم یه قدم اومدم عقب خوردم به یکی برگشتم دیدم آرمینه کمرمو گرفتو نگهم داشتم گفت:
-چیه …«با شیطنت در حالی که قیافه اشو خیلی با نمک کرده بود دست کشید رو شکمم و گفت:»
-نکنه تو هم…«یه چشمشو بستو سری تکون دادو گفت:»
-هوووم؟ بگو عزیزم، من ذوق مرگ نمیشم
***
با حرص زدم به شونه اشو نگین جای من گفت:
-اون فقط بد دله
کامیار نگینو به تخت رسوندو گفت:
-نفس پیش نگین باش تا بیام
کامیار رفت و من روی تخت کنار نگین نشستم و نگین بلوز کامیار رو جلوی بینیش گرفت و چشماشو بست و آرمین با خنده و شیطنت ومسخره ای گفت:
-ویارت بوی کامیاره؟
نمیدونم چرا از لحن آرمین خنده ام گرفت و نگین با عصبانیت به جفتمون نگاه کردورو به آرمین گفت:
-آره بخند باید هم بخندی ،تو نخندی کی بخنده؟می فهمی معنیِ ویار چیه؟ نه چون تو هرگز یه زن نمیشی،حامله نمی شی ،منم آرزو داشتم یه روزی این روزامو به امید یه بچه از وجود خودم ببینم ولی تو و اون کامیار ِ بی شرف این آرزوی منو به لجن کشیدید ،حالا با هر بار که حالم بهم میخوره ،ویار دارم جا اینکه به خودم تسلی بدم که همه اش به خاطر دیدن بچه ام تحمل میکنم و…به خودم لعنت می فرستم و از خدا می خوام بلایی که سرمنونفس آوردیدرو بدتر خدا سرتون بیاره
آرمین خونسرد گفت:
-من قبلا طعمشو چشیدم نوش جان شما بکشیدید به زودی اونی هم که باید بکشه از جام این مصیبت خواهد چشید
نگین-آرمین تو ناروا زندگی دونفر رو که هیچ ربطی به هدف تو نداشتنو به گند کشیدی وباید جواب این ناحقی رو بدی تا لحظه ای که زنده ام،نفس میکشم اینو از خدا میخوام و به جونت آه میکشم
آرمین پوزخند زدو گفت:
-من 16سال آه کشیدم هیچ اتفاقی نیوفتاد که هیچ، گردن بابات کلفتر شد ، واسه منم هیچ اتفاقی نمی افتی
نگین- خواهر من مظلومه آهش دنیاتو میگیره
آرمین به من متفکر نگاه کردو گوشه ی لبشو جویید در اتاق باز شدو بابا اومد داخل اتاقو گفت:
-نگین باباجونم بهتر شدی؟مامانت گفت دکتر جان گفتن مسموم شدی !مگه چی خوردی؟
به آرمین نگاه کردم که دقیق بهم نگاه میکرد به نگین نگاه کردم که جواب بابا رو نمیدادو بابا گفت:
-هان؟!!!!چرا جواب نمیدی؟!!!!
-لواشک خورده
بابا- دخترم ،چقدر می گم از این آتا آشغالا نخورید مگه گوش میدید ؟بیا عروسی داداشت ببین افتادی تو رخت خواب
ایشلاله تا فردا خوب میشی میخوای برم برات عرق نعنا بخرم؟
-آقای دکتر بهش آمپول زده یه کم بهتره
بابا-خب الحمدلاله بابا رو کرد به آرمینو گفت:
-راستی مهندس جان نگفتی دکتر چه نسبتی باهاتون داره ؟
آرمین به من نگاه کردو گفت:
-برادرمه
بابا با تعجب خیلی زیادی گفت:
-برادر ؟!!!!!ولی شما که …
آرمین بدون اینکه نگاه از من برداره به همون سردی جواب داد:
-از مادر یکی واز پدر جداییم
بابا دستی به چونه کشیدو گفت:
-نمیدونستم !!!بعد خندیدو به پشت آرمین زدو گفت:
-نگفته بودید ،داشتیم؟ولی خدایی خیلی شبیه همید البته این تشابه و با برخورد مکرر آدم متوجه میشه نه نفس؟
آرمین با همون نگاه سردش که بهم چشم دوخته بود گفت:
-نفسم همینو میگه
با نگاه عاصی شده به آرمین نگاه کردم بمیری چرا انقدر نگام میکنی؟!
به بابا نگاه کرد انقدر سرد ،انقدر جدی،انقدرخشک که حتی ازدور هم سرمای نگاشو حس میکردی وبا سری متمایل به بالا گفت:
-هر دو شبیه مادرم هستیم من چشمای مامانمو به ارث بردم و کامیار رنگ موهاشو ،مادرم چشماش آبیبه نگین با تردید نگاه کردم به آرمین با خیرگی نگاه میکرد تمام سر تا پاش شده بود گوش و چشم ،به بابا خیره شد از نگاهش به بابا نگاه کردم چشم دوخت به حلقه ی من نگاهیی سرتا سر تأمل حتی میشد دیگه از تو چشماش فیلم گذشته ای که تو سرش میگذشتو دید ما آخر هم جریان این حلقه رو نفهمیدیم !!!حتما بازم به نقشه ی آرمین ربط داره…سر بلند کردم و به آرمین نگاه کردم به من چشم دوخته بود ادامه داد:
-مادرم چشمای منو داشت به همین آبیی،با همین نگاه،موهای کامیار رو به همین تیرگی با همین حالت کامیار بیشتر شبیه مادرمه همون لب ودهن گاهی وقتی می بینمش فکر میکنم مادرم داره باهام حرف میزنه همون طور وقتی که تو آینه به خودم نگاه میکنم چشمای مامانو می بینم ،مامانم هم مثل من یه تاجر بودبه بابا نگاه کردم رنگش عوض شدو روی چشماش سایه ای از غم نشست… دوتا شرکت داشت ،حرفه اش تو صنف چرم بود …من حیطه ی شغلی اونو انتخاب کردم برعکس تحصیلاتم که در رشته کامپیوتره ،انگار من و کامیار خصلت های مادرمو با هم تقسیم کردیم ما رو که کنار هم بذاری میشیم مادرم
به بابا سریع نگاه کردم دیدم دیگه غرق در افکارش شده بود …
رنگش زرد شده بود غصه از چشماش می ریخت چته بابا ؟این طوری نکن 16سال گذشته!!!!هنوزم؟!!!!!این چه جور عشقیه؟!!!خیانت تا حد عشق؟!!!!
به آرمین نگاه کردم با همون فیگور قبلیش +اینکه دستشو تو جیب شلوارش کرده بود به بابا با کینه و دشمنی نگاه میکرد …
در اتاق باز شد ومامان بود گفت:
-حسین…حسین…ای وای ،حســـــــــین؟!!!!!..خوابت برده؟بچه ام هلاک شد بیا مرد یه کمکی بکن اومدی ور دل دخترات چند منه ؟بیا بیا…

بابا برگشت مامانو نگاه کردو بعد هم بدون هیچ حرفی از اتاق به دنبال مامان رفت بیرون..

رفتم پیش مامان تا میوه ها رو بشورم ،همینطور ذهنم درگیر بابا بود و نگاه و حرکاتشو، اون حلقه…و آرمین هم اونطرف تر روی مبل های حصیری چوبی حیاط نشسته بودو ما رو نگاه میکردو اون نوشیدنی مزخرفشو می خورد که گفت:

-خانم پناهی

مامان سر بلند کردو…خدایا این مامان من دیگه کیه ؟تو خلقتش خودتم موندی استغفرلاله تا دیروز با آرمین لج بودا حالا که باغشو داده تا عروسی بگیریم بهش میگه:

-بله پسرم؟!!!

آرمین-میشه ازتون خواهش کنم شنبه بعد از ظهر به شرکت تجاری میردامادم بیایید ؟

مامان-شرکتی که نعیم توش کار می کنه؟!!اتفاقی افتاده؟!!!

آرمین –میخواستم در مورد یه موضوعی،شخصا با شما صحبت کنم

مامان به من با تردید نگاه کرد و من بدتر از مامان تو دهن آرمینو نگاه میکردم :

چی میگه؟!!!با مامان چیکار داره وای این کمر همتشو بسته که منو دق بده این همه میگم بی خیال مامانم باش ،دور مامانمو خط بکش …کو گوش شنوا؟

نگاه تخس سرتق؛ به من یه نگاهم نمی کنه که براش چشمو ابرو بیام اه…آرمین ِ ناجنس…

مامان –خب همین جا بگید

آرمین با چشم اشاره به زنو بچه ی میکاییل که به ما کمک میکردن کردو گفت:

– اینجا،جاش نیست،لطفا هم بین خودمون بمونه

از رو مبل بلند شد وبا سردی و خشکی و غرور گفت :

-تو نفس زهر مار لحنشو تو رو خدا انگار پدر کشتگی داره تو هم از این قرار به کسی حرف نمی زنی و اگر خواستی می تونی با مادرت بیای

آخ من تو رو تنها گیر بیارم پررو معلوم نیست باز تو سرش چی داره میگذره مغزش عین مغز چرچیله پر از توطئه و مکره…

رفتو مامان هم با تعجب گفت :

-وا!!!!منو چیکار داره؟!!!!یعنی در مورد چی میخواد حرف بزنه؟چند کیلویی از میوه ها مونده بود تا بشوریم که من دیگه بلند شدم برم،رفتم دیدم بابا یه گوشه ی حیاط در کنار ساختمونِ ِ ویلای باغو همین طور سیگار و با سیگار روشن میکنه و امان نمیده قبلی خاموش بشه تا بعدی رو روشن کنه ،غرق در فکر و سیر در عالمی دیگه است بابا، شاید اگر میدونستی که تب داغ هوست دختراتو می سوزونه و وقتی هوست خاکستر شده دختراتو با حرارت خودش جزغاله میکنه ،خودتو می سوزوندی تا با آتیش خودت هوست بسوزه

نمیدونم تا حالا شده یکی رو بی نهایت دوست داشته باشی ولی بی نهایت ازش متنفر هم باشید؟دلت میخواد بکشیش چون هر روز تو رو می کشه ولی یه چیزی تو وجودت حتی نمیخواد خار به پاش بره ؛ من درست همین حالو نسبت به بابام داشتم و این حس داشت منو می کشت

وارد ویلا شدم دیدم آرمین جلوی اون ال ای دی بزرگ نشسته و داره تلویزیون نگاه میکنه و اون لیوان لعنتیش هنوز تو دستشه چرا سیر نمی شه؟ وقتی تو جمع نیست کمتر می خوره ولی خدا نکنه بابا رو ببینه اون روز دیگه یه شیشه رو کم کم تموم میکنه ..من می شناختمش ،تلویزون نمیدید اون داره نقشه اشو زیر رو میکنه وقتی اینطوری چشماشو ریز کرده و گوشه ی لبشو میجوءِ،تا منو دید،نگاهشو بهم دوخت و نفسی کشید و پوزخندی پیروز مندانه زد معلوم بود تو سرش داره در موردم فکر میکنه که اون طوری نفس عمیقی کشیدو بعد پوز خند زد ،نعیم از تو آشپز خونه که با میکاییل داشتن جعبه های شیرینی رو که تازه از سرویس شیرینی فروشی تحویل گرفته بودن جابه جا میکردن منو دیدو گفت:

نعیم-نفس بیا اینجا…

انگشت اشاره امو بالا به طرفش گرفتمو گفتم:

-نعیم پر رو نشو روتو کم کن، نگاه دستامو از سردی ِ آب یخ زده تموم میوه هاتو شستم

نعیم حق به جانب گفت:

-وظیفه اته

-وظیفه ی زنتو خونواده اشه ،من کنیزه تو نیستم ،بی لیاقت ،نمک نشناس

نعیم-نخواستم کار کنی شده تا حالاشده یه کار کنی سرم منت نذاری؟نوبت توأم می شه

-اون روز تو جنی و من بسم لاله نعیم دنبال میکاییل از ویلا رفتن بیرون

برگشتم دیدم آرمین هنوز داره نگام میکنه اومدم که از کنارش رد بشم با حرص زیر لب گفتم:

-کاردو چنگال میخوای؟

آرمین-نه راحت الحلقومه فقط یه کم لیزه از دستم سُر میخوره کلافه ام کرده

به طرف اتاقی که نگین توش بود رفتم درست پایین اون سه تا پله ای که به راهروی اول اتاقا منتهی میشد ،بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم …

یکی نبود بگه احمق خب وقتی کامیار تو خونه و تو حیاط نیست خب معلومه پیش کیه در بزن؛ وایــــــــی تا حالا فکر میکردم من احمقم و به آرمین اجازه میدم هر کاری دلش میخواد با تهدیدو ،قانونی بودن رابطه امونو،نهایتا گاهی هم آقا یاد این می افتاد که شناسنامه ای مسلمونه و منو به باد انتقاد مذهبی میگرفتو و نتیجه اش خر کردن منو رسیدن به مقصودش بود حالا با دیدن نگین دیدم انگار نگین بدتر از منه،بدتر از کامیار ِ چته بابا پسره رو خفه کردی همچین به گردنش آویزون شده ، اون کامیار دیگه تو حال خودش انگار نبود که متوجه نشد در باز شده نگینم که بدتر از اون…به سرعت نور در رو بستمو حالا عین مسخ شده ها به در نگاه میکنم خدایا چیکار کنم الانه که مامان بیاد تو، اول هم می ره سراغ نگین تا حالشو بپرسه …آرمین از رومبل بلند داشت میشد که همونطور نیم خیز به من نگاه کردو سر تکون دادیعنی:

-چیه؟!!!

بی صدا لب زدم و اشاره کردم:

-کامیار این جاست اونم با چه وضعی ،مامانم الان میاد می بینتشون سکته میکنه

آرمین کمرشو صاف کردو بعد اون لبخند شیطونشو پهن لباش کردو خونسرد نگام کرد هر وقت من لنگشم ادا بازیش شروع می شه با همون حالت قبلی گفتم:

-تورو خدا آرمین

ابرو هاشو داد بالا و گفتم:

-زنگ بزن

اومد جلو و گفت:

-می یای بالا یانه؟

-آرمین ،باز داری از هر فرصتی سوءاستفاده میکنی؟

آرمین شونه بالا دادو پاشو گذاشت رو پله که بره بالا که آرنجشو گرفتم و گفتم:

-آرمین!

جدی گفت :میای بالا زنگ بزنم

-میام، می یام بدو زنگ بزن الان مامانم میاد تو

گوشیشو از جیبش در آوردو کامیار رو گرفتو گفت:

-الان مادرش میاد

بعد هم سریع قطع کردو گفت:

-جبران کن زود باش

-چی؟!!!گفتم میام دیگه

-اون حسابش جداست

با حرص گفتم:

-خدا سازنده ی اون مشروب لعنتی رو لعنت کنه که تو…آرمین اومد جلو کمرمو گرفتو بی پروا بوسیدتم و با وحشت نگاه به درخونه کردمو به عقب هولش دادمو گفتم:

-مامانم داره میاد مگه نمی بینیش؟

آرمین نگاه به صورتم میکردو تشدید وار میگفت:

-وای نفّس،ّّنفس وای…جلوی دهنشو گرفتمو گفتم:

-چندتا خوردی هان ؟الان باید انقدر بخوری که نمی تونی جلوی خودتو بگیری؟

کف دستمو بوسیدو گفتم:

-آرمین !مست شدی می فهمی؟

دستمو از رو دهنش آورد پایین و سرشو تا خواست دوباره بهم نزدیک کنه کامیار در رو باز کردو سریع گفت:

-کامیار جلوی اینو بگیر مست کرده

آرمین جدی با اخم وشاکی گفت:

-کی گفته من مستم؟

-پس حتما دیوونه ای که…

مامان وبابا اومدن و سریع دستشو از کمرم پس زدم و یه قدم ازش فاصله گرفتم و کامیار گفت:

-آرمین !بیرون ده متراونور تر نعیم ایستاده و….

آرمین-تو رو خدا ببین کی داره منو نصیحت میکنه خوبه موبایل ساختن که تو رو از تو اتاق بکشیم بیرون

آرمین از پله ها رفت بالا وکامیار هم پشت سرش راهی یه اتاق دیگه شد….

سر شام که نگین نیومد همه سر میز نشسته بودیم و مامان و نعیم که یک دم از فردا حرف میزدن ،کامیار هم که چشمش به در اتاق نگین بود و بابا هم بدجوری دمغ بودو اما اصل کاری…که هوا زده بود به سرشو چشم از من بر نمی داشت منم راه به راه لقمه تو گلوم گیر میکرد هر چی به شب نزدیکتر می شدیم من استرس بیشتری میگرفتم چه غلطی کرده بودم قبول کردم شب برم پیشش حالا اگر یکی می فهمید چی؟!!!فکر کن همه چیز شب عروسیه نعیم رو بشه وا..اییی فکرشم تنمو می لرزوند ،به مامان نگاه کردم انقدر خوشحاله که خدا می دونه آخه چطوری این خوشحالی این آرامش و آسودگی خیالش با واقعیت بهم بریزه ؟…روز شنبه رو بگو معلوم نیست چی میخواد به مامانم بگه خدا ازت نگذره آرمین که نقشه هات تمومی نداره…

مامان-پاشید ،پاشید زودتر بخوابید که فردا کلی کار داریم ،باید صبح بریم آرایشگاه نعیم هم که کله سحر باید بره تهران دنبال ملیکا و آرایشگاه و….اوه …حسین؟!!!

بابا عاصی شده گفت:

-من که نباید برم آرایشگاه ،که برم زود بخوابم شما برید بخوابید

آرمین یه لیوان برای خودش از شیشه ی ویسکیش ریخت ویه لیوان برای بابا و بعد هم رو به کامیار گفت:

-می خوری؟

کامیار-نه دهنم بو میگیره

آرمین پوزخندی از خنده زدو بعد هم به من نگاه کرد حداقل که کامیار به فکر نگینِ ِ این آرمین همین طور فقط میخوره تا جون منو بگیره …

مامان زیر لب غرید:

-این پسره باز رو دنده ی خوردن افتاده پای باباتم کشید وسط حالا یه باغ به ما داده یه شب عروسی بگیریم دیگه باید لال مونی بگیریم …وای وای دارم از خستگی میمیرم .من که رفتم بخوابم دیگه نمیتونم بیدار بمونم

مامان به طرف اتاق خودشون رفت ولی قبل رفتن یه سر به نگین هم زد و رفت منم بعد چند دقیقه از دست اون نگاهای آرمین به طرف اتاق ی که با نگین توش ساکن بودم ،رفتم دیدم نگین خوابه انگار بارداری روش تاثیر گذاشته بود خیلی می خوابید ؛تی شرتی که صبح کامیارتنش بود هم همینطوری تو بغلش گرفته بود یاد آرمین افتادم که با چه لحن خنده داری گفت:

-ویارت بوی کامیاره؟ نگین کار عقل و نکرد باید از اول قرص میخورد من بعد از فردای شب مهمونی دیگه همیشه قرص خوردم البته دور از چشم آرمین اگر میفهمید که واویلا میشد …

رفتم لباس خوابمو پوشیدم اونم چه لباس خوابی؟ خب باغ سرد بود برای همینم یه لباس خواب بلوزو شلوار آورده بودم ،من که سرمایی بودم تو ویلا باغ همیشه لباس پوشیده می پوشیدم….

تازه چشمم گرم شده بودو اون خواب باحاله اومده بود سراغم وکلی هم عمیق شده بود که…یکی زد به شونه ام به سختی تونستم فقط بگم:

-هوووم ؟

-پاشو نفس ،بسه هرچی قِصِر در رفتی پاشو کارت دارم …صدای خنده ی دونفر اومد گفتم:

-آه مامان، من نمیام آرایشگاه ولم کن خوابم میاد

-کی گفت بری آرایشگاه؟ من همینطوری هم قبولت دارم نمی خواد خودتو برام خوشگل کنی..بازم صدای خنده ی همون دوتا چقدر صدا آشناس….ییههه…

چشمامو با تعجب تا ته باز کردم و گفتم:

-ییه آرمین؟!!!

آرمین با تمسخر گفت:

-ییه نفس تویی؟تو اینجا چیکار میکنی مگه تو شوهر نداری که با خیال راحت اومدی اینجا خوابیدی؟

کامیار-نگین،عزیزم خوبی؟

نگین-خیلی گرمه…

کامیار-الان پنجره رو باز میکنم …پاشید برید دیگه

آرمین باز با همون لحن مسخره وشیطونش گفت:

-هیس نفس داره استخاره می گیره…

به کامیار با تعجب نگاه کردمو گفتم:

-میخوای اینجا بخوابی؟

کامیار-نه فقط آرمین دل داره پیش زنش بخوابه،نگین پاشو لباست زیاده ،بلوز روییتو در بیارم …رو کرد باز به ما که من رو تخت نشسته بودمو ،آرمین هم بالا سر من منتظر ایستاده بودو شاکی گفت:

-آرمین.

آرمین با خنده و شیطونی گفت:

-من که روم اینوره ..خب پاشو دیگه نفس..دستمو گرفتواز رو تخت بلندم کردو وگفتم:

-اگر مامانم…

کامیار رو آرمین باهم گفتن :اَهَهَ

آرمین –مامانت عمرا امشب بیدار بشه انقدر خسته بود که از ساعت یازده شب به همه اعلام خاموشی دادنگین بلند شدو تا دید دستم تو دست آرمینه و داره منو میبره با هول پرسید:

نگین-نفس کجا میری؟

آرمین-سیزده بدر، تو بخواب زیاد بیدار بمونی بچه ات از کمبود خواب چشماش شبیه ژاپنیا میشها

آرمین منو با خودش به همون اتاق تکی که تو راهروی دوم اتاق خوابا قرار داشت برد و من سریع رفتم چپیدم ته تخت ،آرمین دست به کمر نگاهم کردو گفت:

-فکر کردی نگران جای خوابت بودم که گفتمبیای اینجا روی تشک آبی بخوابی که یه وقت بد خواب نشی؟

-سرم درد میکنه

آرمین اومد رو تختو گفت:

منم با سرت کاری ندارم یالا اینور اشاره کرد به بغلش و گفتم:

-آرمین من…

آرمین-چیزی نمیخوام بشنوم نفس گفتم:اینجا باز اشاره کرد به بغلش و دید که مردد نگاش میکنم دستشو دراز کرد منو کشید تو بغلشو گفت:

-با زبون خوش کارت راه نمیوفته نه؟من باید هر دفعه همین طوری با تو چونه بزنم ؟شد کوفتم نکنی یه بار؟

شاکی نگام کرد و گفت:

-این چیه پوشیدی؟دَم نمیای؟!!خب یه روزنه رو حداقل نمی پوشوندی الان فرق من با کامیار چیه؟می خوای روسریتم سرت کن خیالت بابت حجابت راحت باشه که اسلام به خطر نمی افته

همونطور شاکی به لباسم نگاه میکردکه دستشو پس زدم بلند شدم چهار زانو نشستم رو تخت و گفتم:

-آرمین میخوای به مامانم چی بگی؟

آرمین- قبل هرچیزی باید بهش بگم که اصلا تو تربیت تو کوشا نبوده رسم شوهر داری بلد نیستی تو رو خدا لباسشو انگار آوردنش اردوگاه پسرا از ترسش چی پوشیده اه اه اه

-میخوای بگی بابام با مادرت رابطه داشته؟

عصبانی و عاصی گفت:

-ا َهَه میشه انقدر در مورد این موضوعو مسائل مربوط به این موضوعو مامانتو نگینو کامیار حرف نزنی؟

-هیس اِِ!همه رو بیدار کردی

با اخم نگام کردو گفت:

-من به خاطر سرکار خانم باید هر کاری بکنم،باغو در اختیار خونواده ات بذارم،زنگ بزنم داداشم از اتاق خواهرت بیاد بیرون مامانت نرسه ببینتشون،از تو در برابراون داداش زور گوت پشتیبانی کنم که کار ازت نکشه بعد تازه منتتو هم بکشم بلند بشی بیای تو اتاقم بعد بیای روبرو ی من با این لباس بیریختت بشینی داداگاه راه بندازی و حرف همه ،دیده و شناخته رو بزنی وعذابو مصیبت های منم یادم بیاری؟ من تو چی شانس داشتم از تو شانس داشته باشم ؟پاشو برو تو اتاقت لازم نکردی اینجا بمونی آینه دق من بشی، ا َه خیر سرم عقدت کردم که ناز کردنت کم بشه ولی اداهای تو تمومی نداره حداقل نگین وحشیه ولی زود هم راه میاد تو رامی ولی انقدر خامی که نپذا شدی

اه مرده شور شانس منو ببرن .. خودشو سُر داد رو تختو پشت کرد بهم خوابید باید بگم آخیششش ولم کرد ولی نگفتم چون دلم میخواست پیشش باشم نمیدونم چی منو پیشش نگه میداشت؟من ازش متنفر بودم مگه این نبود؟!!!پس چرا حالا که میگه برو ،نمی رم؟ همون جا نشستم ؟دارم نگاش میکنم ؟!!!من چرا انقدر احمقم که دلم میخواد بغلم کنه چون با وجود این که آزارم میده آرومم میکنه چون مثل خودمه اونم قربانی بوده میدونم طعمه اشم تا بابا رو به دام خودش بندازه …ولی یه جاذبه ای این جا هست که منو روی اون تخت نگه میداره دستمو به طرف شونه اش میکشونم تا به طرف خودم برش گردونم

آرمین برگشت وجدی وبا جذب و سرد نگام کرد و گفت:

-چرا نمی ری؟

چشمام پر از اشک شد ،تار میدیدم لبمو زیر دندون کشیدم نگاهش از چشمم با همون تن جدی بودن به لبم کشیده شد و رنگ جذبه اشو باخت و تبدیل به توجه ی خاص شد

-میخوام که برم…رو هوا تردیدمو زد معطل نکرد که عقلم جای دلم تصمیممو اصلاح کنه…

دستمو از رو شونه اش گرفت و تو دستش نگه داشتو گفت:

-چرا نرفتی؟ من که امشب حکم آزادی دادم

اشکم فرو ریخت

انگار منتظره همین بود تا بهش ثابت بشه که من هم حالم خوب نیست ..

بلندشد و شونه هامو گرفتو به عقب هولم داد و اومد روم و موهام و از کنار صورتم کنار زدوتپش قلبم شروع شد همینو میخواستم تا قلبم به کار بیفته صداش تو گوشم بپیچه…بوم بوم…بوم بوم بوم…همین حرارت دستاشو که میدونه چطوری گرماشو به جونم تزریق کنه، گفت:

-چیه جوجه عاشق ببر شده؟

اشکام از گوشه ی چشمم سُر خورد و فروریخت نفسش به هیجان افتادو گفت:

-واسه چی گریه می کنی؟ ببر جوجه اشو نمیخوره دلش برای جوجه اش انقدر می سوزه که حتی چنگال های تیزشو پنهان کرده ،که وقتی نوازشش میکنی زخمیش نکنه ،سرمو ناز کردوبه چشمای خیسم نگاه کرد سرشو به گردنم فرو برد مثل همیشه بو میکشید و وقتی مشامشو چاق میکرد نفس گیرم کرده بود همه کینه ام رنگ باخت…سر بلند کردو گفت:

-اگر نری ولت نمی کنم نفس

دستمو دور گردنش پیچوندم چونه ام از بغض می لرزید همین چند ساعت قبل نگینو محکوم میکردم ما چِمون شده مگه مقتول به قاتل میتونه حسی داشته باشه ؟!!!یادمه یه جا خوندم هیچ وقت کسی رو سر زنش نکنید چون محاله که گرفتار درد اون نشدید

سرشو از گودی گردنم بلند کردو گفت:

-باهام بازی نکن ،خودتو سرد نشون نده من اینو میخوام مثل امشب این طوری آروم میگیرم

-سوال دارم

-بعدا

-نه الان سرم پر از این سواله

-صد بار میگم انقدر حرف نزن که حرف زدن تو چیزی جز خاموش کردن آتیش من نیست ،تو سر به زنگا کلیدتو میزنن اَه

-آرمین!

سرشو بلند کردو تو چشمام با یه مَن اخم نگاه کرد و گفت:

-چیه بپرس راحتم کن که هی دق نیام همین یکی روجواب میدما زود باش

-پام خواب رفت پاشو

عصبی گفت:

-سوال داری یا نق زدن؟

-بابا جای این بخیه هنوز درد میکنه نمی فهمی؟

بلند شد نشست و گفت:

-چیه سوالت؟ما که توی این شانزده سال با افکارمون آرامش نداشتیم حالا فکره ولمو کرده گیر یاداوری های تو افتادیم

بلند شدمو ملافحه رو دور شونه هام گرفتمو همون طور که پشت کرده بهم نشسته بودو سیگار شو روشن میکرد گفتم:
………

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...