ویژه کنید
عکس و تصویر #بخونین#عالیه✨ #پارت #70 🎀 رمان زیبای وجذاب

#بخونین#عالیه#پارت #70

🎀 رمان زیبای وجذاب"راه باریک عشق "

👫 ❣ 👫 ❣ 👫 ❣ 👫 ❣ 👫 ❣ 👫

به زودی منتقل میشه بخش اونوقت می تونین بینینش.
بهنام هم بحث را پایان داد
دستتون درد نکنه خسته نباشید.
دکتر سری تکان داد و رفت.
پرستو درست کنار بهرام روی تخت نشسته بود و بدون خجالت دست بهرام را در دست گرفته بود. سیما خانم به این صحنه لبخند
زده بود و باز همخدا را شکر کرده بود که پسرش سالم است. همه دور تخت بهرام جمع شده بودند.
عمه ها که بعد از مرگ آقای راد دیگر رفت و آمد آنچنانی با آنها نداشتند به ملاقات آمده بودند و تقریبا همه را متعجب کرده
بودند. ولی در تمام مدت بهار توی راهرو نشسته بود و هر چه به خودش فشار آورده بود نتوانسته بود برود و بهرام را ببیند. تمام
بازدیده کننده ها آمده و رفته بودند ولی بهار همانجا به نیکمت چسبیده بود. هرچه فکر می کرد نمیدانست موقع روبه رو شدن به
بهرام چه بگوید.
چیزی به پایان ملاقات نمانده بود که بهرام آرام از پرستو پرسید:
بهار کجاست چرا نمی اد ببینمش
پرستو به چهره رنگ پریده بهرام نگاه مهربانی انداخت و گفت:
روش نمیشه. از وقتی تو رو آوردن تا از اتاق عمل آمدی بیرون داشت گریه میکرد. فکر میکنه تقصیر اونه که این بلا سر تو آمده.
بهرام بهنام را صدا کرد و آرام به او گفت
برو بهار و صدا کن بیاد تو.
بهنام نگاهی به پرستو انداخت و از اتاق خارج شد. بهار غم زده روی نیمکت نشسته بود و مدام آه می کشید. فکر می کرد حتما این
خبر تمام محل را پر کرده و او از فردا انگشت نمای مردم می شود.
احساس نفرتی عمیق نسبت یه صادق در دلش احساس می کرد. آخرین تصویری که از او در ذهنش مانده بود. صحنه ای بود که با
دستبند داشت سوار ماشین پلیس میشد رو به بهار گفته بود.
از من دلخور نباشد حالا با داداشت بی حساب شدم. ولی یادت باشه من خاطرت و خیلی می خوام.

‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌★ مرسی که هستی★
N

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...