ویژه کنید
عکس و تصویر #۱۴۷ در با صدای بلند به هم کوبیده میشود و آهی میکشم . بنفشه میپرسد: ...

#۱۴۷


در با صدای بلند به هم کوبیده میشود و آهی میکشم . بنفشه میپرسد:

_دورت بگردم من چی شدی توو؟؟؟

با عجز مینالم :

_ بنفشه تو رو خدا بگو کاریم نداشته باشه . بنفشه نمیخوام بیمارستان بیام ..

_ چرا آخه ؟؟؟ مسموم شدی احتمالا ... لباساتو بپوش خودمم باهاتون میام ..

_ بنفشه ؟؟؟

_جونم ؟؟

_ نکنه حامله باشم ؟؟

قطره اشکی از گوشه چشمم میچکد و بنفشه به صورتش میکوبد و لب میگزد :

_ خاک بسرم رها این چه حرفیه ... دیوونه شدی ؟؟ آخه مگه میشه ؟؟

باز مینالم :

_ بنفشه میترسم . بنکنه حامله باشم ، نکنه همه چیزو بفهمه بنفشه ...

شنلم را از توی کمد بیرون می آورد و به طرفم می آید .

_ قربونت برم اینقدر خودتو اذیت نکن . واسه اتفاقی که هنوز نیوفتاده و قرار نیست اتفاق بیوفته خودتو عذاب نده ... چرا این همه استرس میدی به خودت ؟؟؟ به نظرم یکم هوا به هوا شدی ... حاملگی کجا بود آخه قربونت برم ؟؟؟

پشت دستش را روی گونه ام میکشد و اشک هایم را پاک میکند .

_ گریه نکن دیگه عمر من ... هیچی نیست انشالله !

شال مشکی رنگ را روی سرم میاندازد و میگوید :

_ اگه حالت بده منم همراهتون بیام ...

دوست داشتم بیاید ولی نه ... انگار نمیخواست . حرفش بوی تعارف میداد . میدانستم میخواد منو امیر بیشتر تنها باشیم .

_ نه... تو بمون خونه ... ممکنه آیدا و کیان شب بیان اینجا ... تو بمونی بهتره ...

لبخند میزند و در آغوش میکشد :

_ دیگه به خودت استرس نده ... خب ؟؟

_ چشم !

_ قربون چشمات برم من !

از بنفشه خداحافظی میکنم و از خانه خارج میشوم . ماشین بیرون حیاط بود . اینکه منتظرم نمانده نشان میدهد حسابی شاکی است . به بنفشه قول دادم استرس و نگرانی نداشته باشم اما فقط خدا میدانست دلم چه آشوبی است ..
در ماشین را باز میکنم و مینشینم . نگاه زیر چشمی می اندازد . زیر دلم تیر میکشد .... دستم را به دلم میگیرم و او راه می افتد ...

_ رها واقعا داری نگرانم میکنی .. تو میخوای خودتو بکشی دختر ؟؟؟ رنگت پریده ... حالت تهوه... تو چرا یه ذره به سلامتی خودت اهمیت نمیدی ؟؟؟ تا اسم بیمارستان و دکتر هم میاد که مثل بچه ها میترسی و فقط میگی خوبم ...


کجا خوانده بودم : " حالم خوب است ... مثل فردی که بعد تصادف میگوید خوبم و چند متر آن طرف تر روی زمین می افتد "


_ امیر من واقعا خوبم ... تو الکی داری شلوغش میکنی ..

_ با این وضعت کاملا مشخصه ...

حرفی نمیزنم و دستش را به طرف ضبط میبردو میگوید :

_ یادمه قبلنا بعد از نشستن تو ماشین اولین کارت این بود که ضبطو روشن کنی ...

صدای مازیار فلاحی در ماشین میپیچد و من باز سکوت میکنم . من نه تنها جسمم بلکه روحم نیز با رهای قبل شباهت ندلشت .. رها تغیر کرده بود ، خیلی زیاد !

دیگر حرفی رد و بدل نمیشود و فقط حالت تهوع و دل درد شدید من است که هر لحظه شدت میابد .

***
هر دو روبه روی دکتر جوان نشسته ایم و امیر انگشتانش را در هم قلاب کرده ... همه حالاتش را خوب میشناختم ... مردِ جذاب من دلخور و عصبی است و سعی دارد با این کارش عصبانیتش را کنترل کند ...
دکتر مقابلم لبخندی میزند و میگوید :

_ بهتون که گفتم مشکل خاصی نیست ... بدنت به شدت ضعف داره و معدتم که خالیه ... از استرس و فشار و ضعف حالت تهوع داری که ظاهرا مصادف شده با شروع عادت ماهانت ... درسته ؟؟


امیرحسین چشم غره ای میرود ... میدانم که حرصش گرفته از ضعف و حال بدم .... میدانم که حرصش گرفته که دیگر برای خودم مهم نیستم ...
دکتر جوابی از کانبمان نمیشنود و میگوید :

_ این چند وقته فشار و استرس داشتی ؟؟

سرم را فقط تکان میدهم که میگوید :

_ برات یه سروم قندی نوشتم که به ضعف بدنت خیلی کمک میکنه ... بدنت به شدت ضعیف شده ... بی خوابی ، استرس و گرسنگی سمه برات ... به شدت رعایت کن ...

خیالم راحت میشود . حتی اگر میگفت سرطان خیلی بهتر از حاملگی بود ... انگار بنفشه راست میگفت دیوانه شده ام ...
امیر چند سوال دیگر از دکتر میپرسد و باهم راهی داروخانه و بعد خانه میشویم .

_ سروم رو لازم نیست بزنم ؟؟

_ خودم تو خونه میزنم برات ... میدونم که اصلا از بیمارستان خوشت نمیاد ...

_ و همینطور از سروم و آمپول ...

لبخند کجی روی لبش جاخوش میکند ... این نشان میدهد هنوز دلخور است از بی تفاوتی ام نسبت به خودم . اگر شاکی نبود بلند قهقهه میزد به ترس بچه گانه ام .....!







ادامه فردا بعد از ظهر ..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...