ویژه کنید
عکس و تصویر 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇
با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد دکوراسیون های مدرن خشک ورسمی بود...خدمتکار کنار دری ایستاد واونو باز کرد:
-بفرمایید خانم...راحت باشید...
-ممنون...
-کمکی از دستم بر میاد،لیدی؟
-نه زحمت کشیدید،میتونید برید...
با رفتن خدمتکار خودمو توی اتاق انداختم وپشت به در تکیه دادم...
-وای نفسم برید از بس لفظ قلم حرف زدم...بیچاره نمیدونه منم یه خدمتکارمثل خودشم...لیدی؟؟؟....اوووووه کی میره این همه راهو...
اصلا به اتاق توجهی نکردم ومشغول درآوردن مانتو وشلوار شدم...جلوی آینه ایستادم وموهامو مرتب کردم...با زبون چند بار روی رژلب کشیدم تا کمی کمرنگ بشه...نفس عمیقی کشیدم وبه سمت در براه افتادم...
نیما رو گوشه سالن دیدم...فیگورت تو قلبم...فداش بشم عجب استایلی داره...هر دو دستش رو به زیر کت وداخل جیبهاش گذاشته بود وبه تابلویی نگاه میکرد...آروم بهش نزدیک شدم وصداش کردم:
آقا نیما...-
برگشت وبه صورتم نگاهی انداخت...از چشمام شروع کرد وتمام لباسمو رو از نظرش گذروند...سرش رو به نشونه تایید چندبار بالا وپایین برد...از اینکه مورد تحسینش بودم کلی ذوق کردم...بهم نزدیک شد طوری که فقط لباسمون مرز بینمون بود...با تعجب سرم رو بالا گرفتم و توی چشماش که حالا برق خاصی داشت میخ شدم...سرش رو پایین آورد وکنار گوش و زیر گردنم نفس کشید...برای لحظه ای از موقعیتی که توش بودم سرد شدم اما با برخورد نفسهای داغش کم کم گرما به بدنم برگشت،صداشو شنیدم:
-نیما...امشب فقط بهم بگو نیما...
سرش رو به سمت چشمام خم کرد...با دیدن آتیشی که از سیاهی چشماش زبونه میکشید بی اختیار بهش نزدیکتر شدم وگفتم:
-نیما...
چشماش رو بست وبا لبخندی از سر رضایت ازم فاصله گرفت...کنارم ایستاد وبازوشو به سمتم گرفت وبا چشماش بهم اشاره کرد که بگیرمش...اصلا حالم دست خودم نبود...اگه نیما یه بار دیگه انقد بهم نزدیک بشه نمی دونستم چه کاری انجام میدم...وقتی بهم نزدیک میشه انگار از خودم اراده ای ندارم واون فرمان مغزم رو متوقف میکنه...نفسم رو به آرومی فوت کردم تا نیما متوجه حال خرابم نشه،بازوشو گرفتم وبا لبخندی پر از استرس همراهش به سمت سالن رفتم...جمعیت زیادی اومده بود...نگاهی به ساعت انداختم که 7رو نشون میداد...توی دلم گفتم"بازی شروع شد"...
نیما به هر کسی که میرسید دوستانه وصمیمی احوالپرسی می کرد چند نفری ازش درمورد من پرسیدن که خیلی راحت میگفت عشقشم...به همین راحتی منم شدم عشق...اونم عشق کی...نیما سلحشور...کم چیزی نیست...وقتی تعجب حاضران رو میدیدم وخنده ای که توی چشمای نیما نشسته بود کم کم از این بازی خوشم اومد...فقط نمی دونم یلدا کدوم یکی از دخترای توی مهمونیه...دخترایی که بعضیاشون از فرط حسادت چشماشون پر از خون شده بود...با شنیدن صدای نازی که مثل ابریشم لطیف ونرم بود به عقب برگشتم:
-سلام نیما...بالاخره بعد از سه سال دیدمت...
نمی تونستم از الهه ی زیبایی که جلوی روم ایستاده بود چشم بر دارم...چشمای سبز آبی کشیده و خمارش دلمو لرزوند...اون دماغ باریک وگونه های برجسته،لبای خوش فرم گلبهی رنگش زیبایشو دوچندان کرده بود...نمیشد گفت عمل کرده ولی اگه واقعا عمل کرده بود باید به دکترش هزاران بار درود فرستاد...با مخاطب قراردادن نیما وحرفی که زد فهمیدم که این همون یلدا خانومیه که باید در مقابلش بایستم...یعنی من یه آدم معمولی که نه ،یه انسان، پایینتر از همه کسانی که اینجا دارن با شعف به این صحنه نگاه میکنن،می تونستم کاری از پیش ببرم؟...یلدا قطعا آدم نیست بلکه یه فرشته اس که خدا با اکراه به زمین فرستاده بود...با پوستی به شفافی شیشه ولباس بلند سفیدش فقط یه جفت بال می خواست تا به یه فرشته شبیه بشه...وای نیما چطور دلت میاد بگی ازش متنفری؟...حالا مطمئن شدم که تو آدم نیستی که اگه بودی الان مث تموم مردایی که با چشماشون مشغول قورت دادنش بودن تو هم از این لقمه چرب ونرم نمیگذشتی...یعنی خـــــــــــــــاک بر سر چلمنت کنن...
نیما-سلام یلدا خانوم...رسیدن بخیر...
یلدا-ممنون...خوش اومدی نیما جان...دلم خیلی برات تنگ شده بود...بی من بهت خوش گذشته؟
نیما پوزخندی نثار یلدا کردوگفت:
-گذشت...زندگی میگذره...چه خوب چه بد...آمریکا بهت ساخته یلدا...بزنم به تخته خانوم شدی...
نمی دونم چرا احساس می کردم تمام حرفای نیما با کنایه اس...اما یلدا خیلی عادی انگار ازش تعریف کرده باشن لبخندی از سرخوشی زد...خدای من لبخندشم زیباست...خیلی دوست دارم بدونم نیما چرا از یلدا خوشش نمیاد...یادمه به شایان گفته که وقتی به قیافش نگاه میکنم دوست دارم بالا بیارم...این وسط یا نیما مشکل عقلی داشت یا واقعا یلدا اون چیزی که نشون میده نیست...هنوز داشتم به یلدا نگاه میکردم که انگشتای نیما میون انگشتام خونه کرد...سرم رو پایین انداختم وبه دستمون خیره شدم...فشار دستش بیشتر شد طوری که انگشتر کوچیکی که توی انگشتم بود باعث دردم شد...سرم رو بالا گرفتم تا بفهمم چرا این کارو میکنه ولی صورت نیما به سمت یلدا بود...منم به طبع مسیر نگاهش رو دنبال کردم...یلدا لبخندش رو جمع کرد...هنوز متوجه دستامون نشده ...کمی به نیما نزدیک شد ودستش رو به طرف یقه لباسش برد،قد بلندی داشت برای همین صورتش روبه روی صورت نیما قرارگرفت...نیما کمی گردنش رو عقب برد...اخماشو درهم کرد...قیافه عصبانی داشت...من از چشماش ترسیده بودم اما یلدا با چشمای خمارش بیشتر به نیما نزدیک شد...هر چه قدر یلدا به سمت نیما میرفت انگشتای منم بیشتر فشرده میشدن...بالاخره یلدا ایستادودرحالی که دستاشو روی سینه نیما گذاشته بودو حرکت میداد گفت:
-فکر میکردم بعد از سه سال دوری استقبال بهتری ازم بشه...هنوزم مغرور وسردی عزیزم؟...
نیما با دست آزادش هر دو دست یلدا رو گرفت وسرش رو کنار گوشش آورد طوری که فقط من ویلدا شنیدیم:
-چه سه سال چه ده سال وچه یه عمر...هیچوقت برام مهم نبودی...همیشه بهت گفتم بازم تکرارمیکنم هرگز...هرگز...اتفاقی بین ما نمیوفته...
بعد از گفتن این حرف دست یلدا رو پایین انداخت وکمی ازش فاصله گرفت طوری که منم باهاش جابه جاشدم...دلم برای یلدا سوخت،با اون نگاهی که برای لحظه ای پراز غم شد یاد بچه هایی افتادم که ابنبات چوبی شون رو ازشون گرفتن وحالا دارن غصه میخورن...
یلدا دو قدم از ما دور شد وانگار نه انگار نیما بهش چی گفته دوباره با لبخندی زیبا بهش خیره شد:
-خیلی بی انصافی نیما جان...من هنوزم مث قدیم دوست دارم...هیچوقت نتونستم فراموشت کنم...این سه سال خیلی بهم سخت گذشت...باورم کن...
نیما پوزخند همیشگی اش رو مهمون لباش کرد و گفت:
- الان جای این صحبتا نیست... دوست ندارم این حرفای بی سر وته رو کسی که همراهمه بشنوه...بهتره تو این مهمونی به هردومون خوش بگذره...راستی تولدت مبارک...مهمونای زیادی اومدن...پدربزرگت سنگ تموم گذاشته...
یلدا غم توی چشماشو با لبخندی پنهون کرد وبه جمعیت حاضردر مهمونی نگاهی انداخت ومسیر نگاهش روی من ثابت شد...با تعجب ابروهاش رو بالا داد...نیما دستش روتوی دستم جابه جاکرد که یلدا متوجه شد وبه دستامون نگاه کرد...اگه بگم ترسیده بودم دروغ نگفتم...انگار منتظر بودم که یلدا مث بمب منفجربشه وبدن منم هر تکه ش یه جا بیفته...یلدا کمی به من نزدیک شد ودرحالی که چشماشواز من برنمیداشت نیما رو مخاطب قرارداد:
-معرفی نمیکنی نیما جان؟
نیما دستم رو بالا اورد ودر یه عمل ناگهانی پشت دستم رو بوسید...چشماش که حالا تو چشمای متعجب من قفل شده بود پرشد از احساس وبرقی که با نورش برای ثانیه ای پلکهام رو روی هم گذاشت...نیما واحساس؟؟...قطعا بازیگر قهاری بود...صداشو شنیدم وچشماموباز کردم:
-عشقم مهسا...این خانوم هم یلدا هستن...دختر صمیمی ترین دوست پدرم...
نیما کمی چشمانش رو گرد کرد،متوجه شدم نوبت من شده...نفس عمیقی کشیدم،لبخندی پراز عشوه زدم...نمی دونم خوب شد یا نه ولی به نقشم ادامه دادم:
-سلام یلدا جان...خوشبختم...راستشو بخوای من تازه دیشب درباره شما از نیما جووون شنیدم...خیلی دوست داشتم تو این مهمونی شرکت کنم...تولدتتونم تبریک میگم...
یلدا با چشمانی از حدقه دراومده اول به من بعد به نیما نگاهی انداخت می خواست لب بازکنه وچیزی بگه که این پسره،سیا ایکبیری به ما نزدیک شد ودستش رو دور کمر یلدا انداخت:
-میبینم که جمعتون جمعه گلتون کمه...یلدا جون نیما رو دیدی...اصلا عوض نشده...همراهشونم که یه پرنسس اومده...بهم میان نه؟
یلدا با شنیدن حرف آخر سیا،با عصبانیت دستش رواز کمرش جدا کرد وبدون حرفی از ما دور شد...سیا هم پشت سرش راه افتاد...با چشمام دنبالشون کردم،همراه هم از سالن بیرون رفتن...با فشاری که به دستم اومد برگشتم وبا دیدن صورت نیما که به سمتم خم شده بود هیییی آرومی گفتم که لبخند رو روی لبای نیما اورد:
نیما-چیه دختر چرا ترسیدی؟
-ببخشید...
-کارت خوب بود...گل کاشتی...
خدای من نیما چقد ذوق زده شده...یعنی اینقدر از یلدا بدش میاد؟...نمیتونستم کنجکاوی نکنم برای همین اولین سوالی که بذهنم رسید گفتم:
-اقا نیما یلدا دختر زیبا وبا ادبیه، چرا ازش بدتون میاد؟
نیما اخمی کرد:
-همه چیز زیبایی نیست...ادبشم تو سرش بخوره...ادب به سخن درست گفتن نیست خانوم،ادب آدم نه تنها تو کلامش بلکه تو رفتارشم باید باشه...تو چیزی نمیدونی...نیازی هم نیست بدونی فقط تو نقشت باقی بمون...بیا بریم بشینیم...
نیما دستم رو کشید وهمراه خودش به میزی وسط سالن برد...پس درست حدس زدم...نیما چیزی از یلدا می دونست که حتی یلدا هم از اینکه نیما میدونه اطلاعی نداشت...مهسا نیستم اگه امشب سر از کارشون درنیارم...
نیما صندلی رو برام کنار کشید تا بتونم بشینم،خودشم کنارم نشست...هنوز دستم توی دستش بود...دستم رو روی پاش گذاشت وهمینطور که اطراف رو دید میزد با انگشتای دستمم بازی میکرد...خجالت میکشیدم دستم رو از روی پاش بردارم اما اگه بازم می خواست به کارش ادامه بده نمیتونستم کنترلی روی حرکاتم داشته باشم...سرم رو نزدیک گوشش بردم:
-آقا نیما میشه دستم رو ول کنید؟
نیما نگاهی به چشمام انداخت وقاطعانه گفت:
-نه...دارن نگامون میکنن...
-اما قراربود فقط وقتی یلدا هست بازی کنیم...
-همه کسانی که اینجا هستن از آشناهای یلدان که در جریان روابط ما بودن...الان ما زیر ذره بینشون هستیم...وقتی پاتو گذاشتی اینجا بازی شروع شد پس اینقدر غر نزن...
-اما آخه آقا من ...من...معذبم!
جونم در اومد تا تونستم همین کلمه رو بگم...نتوستم به چشمای نیما نگاه کنم...احساس کردم دستم توی دستای نیما لرزید...مطمئنم فهمید چون دستش رو زیر چونه ام گذاشت وسرم رو بالا آورد...چشمم قبل از اینکه به نیما بیفته به در ورودی افتاد...یلدا به تنهایی وارد سالن شدوبا چشم دنبال کسی گشت...با پیدا کردن ما به سمت میزاومد...سریع قبل ازاینکه نیما بتونه حرفی بزنه سرم رو زیر گلوش بردم...زاویه دید برای یلدا طوری بود که انگار من داشتم گلوی نیما رو میبوسیدم...
-یلدا داره میاد این سمت...
نیما کمی خودش رو بهم چسبوند ودستش رو دور بازوم حلقه کرد...یلدا رو زیر چشمی نگاه کردم...برای لحظه ای ایستاد اما دوباره به سمتمون حرکت کرد...با رسیدن به ما من از نیما فاصله گرفتم...تمام بدنم بخاطر نزدیکی به نیما داغ شده بود...صدای یلدا که حالا کنار نیما ایستاده بود روشنیدیم:
-نیما باید باهات حرف بزنم...
-در چه مورد؟
-مهمه...بیا بیرون...باید چیزی رو نشونت بدم...
-اگه حرفی هست همینجا بزن...مهسا اینجا غریبه اس نمیخوام تنهاش بذارم...
کارد میزدی خون یلدای بیچاره در نمی اومد...کمی به طرف نیما خم شد:
-میشه این مسخره بازیا رو تموم کنی...نمی تونی منو گول بزنی...نیمایی که من میشناسم هیچوقت با یه دختر نمی موند...
ادامه حرفش روبا پوزخند صداداری زد:
-اونم چی بشه...عاشق؟؟؟...امکان نداره...این بازی رو شروع کردی که منو از خودت دور کنی ولی من عقب نمیشینم چون دوست دارم واینو بهت ثابت میکنم...
-نیازی به اثبات نیست میدونم دوسم داری خیلیا منو دوست داشتن ولی مهمه اینکه...
نگاهی به من انداخت:
-من کی رو دوست دارم...آره من عاشق هیچ دختری نشدم...اما مهسا هر دختری نیست...یه تار موی عشقمو با دنیا عوض نمی کنم...
آب دهنم رو قورت دادم که نیما به سمت یلدا برگشت:
-تو هم داری با این حرفات مهسا رو اذیت میکنی...نمیخوام فکر کنه که من وقتی با اونم به کس دیگه ای هم فکر میکنم...
اشک توی چشمای سبزابی یلدا نشست،کمر خم شده اش رو صاف کرد:
-نیما من تمام عمرم بهت عشق دادم چرا داری این کارو باهام میکنی؟...تو از احساسم به خودت خبر داشتی...ای کاش میدونستی که تو این 3سال من چقدر از دوریت اذیت شدم...این حقم نیست...فکر کردم برگردم تومثل قبل باهام رفتار میکنی...
-یلدا برای بار هزارم میگم...هیچی بین ما نبود ونیست ونخواهد بود...همیشه بهت گفتم اما خودت پشت گوش انداختی...از من به تو نصیحت عشق رو گدایی نکن...
من اگه جای یلدا بودم بعد از این همه تحقیر سرم رو پایین می انداختم و توی صورت نیما تفم نمی انداختم اما ظاهرا قراره ابروی هرچی دختر رو ببره چون دوباره گفت:
-نیما،هنوز عاشق نشدی چون اگه یه درصد شده بودی اینجوری منو تحقیر نمیکردی وقتی می دونستی احساسم بهت چیه...حداقل اونقدرمرد نبودی بدون اینکه دست دوست دخترت رو بگیری و به این جشن بیاری،تنها حاضرمیشدی وتوی چشمام نگاه میکردی ومیگفتی چرا به عشقی که بهت دارم اینطور بی میلی...این حق منه که بدونم چرا؟ ...واقعا چرا نیما،چرا اینطوری منو جلوی این همه آدم که از روابط نزدیکمون خبر دارن کوچیک کردی؟
به راحتی می تونستم صدای خرد شدن قلب یلدا رو بشنوم...از اینکه منم تواین بازی شرکت کرده بودم تا دختری همجنس خودم،پراز احساس وشوق رو خرد کنم،بدم اومد...سرم رو پایین انداختم...نیما دستم رو فشار داد وبا عصبانیتی که توی صداش بود گفت:
-تمام این اتفاقا تقصیر خودته...اگه جلوی زبونت رو میگرفتی واز عشق یکطرفت جلوی هر کس وناکسی نمیگفتی الان هضم این موضوع که من نه برای تحقیرت بلکه برای تولد تنها دختر دوست پدرم اومدم،راحتتر میشد...یلدا من مقصر هیچ کدوم از اتفاقایی که الان توی زندگیت میفته نیستم...بهتره بری ومیزبان خوبی برای مهمونات باشی...تو داری با حرفات فقط خودت رو کوچیک میکنی...
یلدا لبهاش رو که از بغض توی گلوش میلرزید داخل دهنش کشوند وفشار داد...چند ثانیه ای چشماش رو بست و نفسش رو به آرومی به بیرون فرستاد...تمام این مدت نه من ونه نیما از جامون تکون نخوردیم...نیما خیلی خونسرد پا روی پایش انداخته بود وبه یلدا نگاه میکرد...
-نیما من عقب نمیکشم...این دختری که کنارته اصلا با معیارایی که تو از دختر مورد علاقت داری نمیخونه...مطمئنم اینم یه روز کنارمیذاری...من منتظرمیمونم...مثه تموم این سالا...بالاخره یه روز میفهمی من تنها کسیم که همیشه دوست داشته وکنارت مونده...
با تموم شدن حرفش ما رو تنهاگذاشت وبه سمت دیگه سالن رفت...نیما با اخم ریزی به من نگاهی انداخت:
-چرا حرفی نزدی؟...باید از وجودت کنار من دفاع میکردی...یلدا شک کرده...خودت کارت رو سختترکردی...باید بهش ثابت کنی که تو معشوقه منی...
به سختی دستم رو از دستش بیرون کشیدم وبلند شدم...نیما با تعجب به من نگاه کرد...هوای سالن غیر قابل تنفس بود...من قلب یه عاشق رو شکوندم...دختری از جنس یه فرشته...نیما خیلی پست بود...حرفاش توی ذهنم میچرخید،چرا اینکارو کردی نیما،چرا؟...بدون گفتن کلمه ای از میز فاصله گرفتم وبه سمت در خروجی دویدم...سرم پایین بود برای همین بشدت به شخصی برخورد کردم...صبر نکردم ازش عذر خواهی کنم چون صدای نیما که اسمم رو صدا میزد نزدیک خودم شنیدم...اونقدر ناراحت بودم که بدون توجه به لباسم از در ورودی رد شدم و خودم رو به حیاط رسوندم...نزدیک استخر نسبتا بزرگی ایستادم وبا تمام وجودم اکسیژن رو به ریه های خالی از هوام فرستادم...همین کارم باعث شد بغضم بشکنه وبرای کسی که تحقیر شد ومن اصلا نمیشناختمش گریه کنم...دستی روی شونه ام نشست و منوبه سمت خودش برگردوند:
-مهسا؟
تو چشمای سیاش خیره شدم...رد اشک روی گونه ام رو دنبال میکرد...انگار براش سخت بود که باور کنه من دارم برای کس دیگه ای گریه میکنم...آره باید باور نکنه چون نمیتونه درک کنه چقدر دردآوره آدم از کسی که زمانی از جونش عزیزتربوده رو دست بخوره وکوچیک وخوار بشه...ولی من درک میکنم بخاطرزخمی که روی دستمه و برای من گواه اون لحظات سخته،لحظاتی که فکر میکنی به بن بست رسیدی،که هرچقدر دست وپا بزنی کسی حرف دلت رو نفهمه،درسته که شرایط یلدا بامن فرق میکرد ولی موقعیت هر دوی ما یه چیز بود،اونم اینکه کسی حرف مارو درک نمیکرد...
نیما با شصت دستش اشک روی چشمام رو پاک کرد:
-چی شده مهسا؟...من حرفی زدم که باعث شد اینطوری به هم بریزی؟
-چرا...چرا باهاش اینکارو میکنی؟...دارم میسوزم نیما...من یه دخترم...درکش میکنم...احساساتش رو ...قلبش رو...کلامش رو می فهمم...این همه تنفراز کجا اومده...بخدا دارم میشکنم نیما...من این بازی رو دوست ندارم...احساس می کنم قلبم ایستاده...فکر میکنم با طناب پوسیده رفتم تو چاه...یه چاه عمیق وتاریک...بهم بگو که کارمون درسته...که واقعا یلدا مستحق چنین رفتاری از طرف توئه...خواهش میکنم فقط بهم نگو به تو مربوط نیست که بخدا هست...همونقدر که به تو مربوطه به منم که الان روبه روت توی این مکان ایستاده هم مربوط میشه...راحتم کن نیما...بخداوندی خدا قسم اگه بی دلیل منو آوردی اینجا که فقط قلب یه دختر معصوم رو بشکونم میرم وهمه چیز رو بهش میگم...
نفس کم آوردم...اشکهای لعنتی اصلا قصد بند اومدن نداشتن...دوباره نفس عمیق کشیدم...نیما با نگرانی نگام کرد وقتی حال خرابم رو دید به سرعت در آغوشم گرفت،صداش مثه لالایی توی گوشم پیچید...اینبار نزدیکی به نیما برخلاف دفعه های پیش تنها بهم آرمش داد...طعم آرامشی که توی این 4سال فراموش کرده بودم...آغوش پر مهر مادرم و بازوهای حمایتگر پدرم توی ذهنم تداعی شد:
-مهسا...آروم باش دختر...باشه میگم همه چیز رو میگم اما قول بده تا آخر بازی کنارم بمونی...باور کن ناراحتی یلدا ارزش یه قطره اشکهای تورونداره...هراتفاقی که واسش میفته مقصر فقط وفقط خودشه...
منواز خودش جدا کرد و روی صندلی کنار استخر نشوند،روبه روم روی زانوهاش نشست ودستامو توی دستاش گرفت...نگاهش مهربون بود،مهربونی که هیچوقت ازش ندیدم...شروع کرد به گفتن:
-یلدا دختر خوبی نیست مهسا که اگه یه درصد به پاک بودنش شک داشتم امروز اینطور تحقیرش نمیکردم...آره ما باهم بزرگ شدیم اما منم سنم کم بود وتوی غرورم غرق بودم...یلدا همسن پریسا خواهرم بود...منم ازش بدم نمی اومد چون نمیشناختمش...پیش ما دختر سربزیر واروم بود...زیبا مثه فرشته ها...منم جذبش شدم...اما اولین جرقه تنفرم وقتی زده شد که یلدا رو با بهترین دوست دوران جوونیم دیدم...21سالم بود...شهیاد دوست صمیمی و فابم بود...رفت وآمد زیاد داشتیم...توهمین رفت وآمدها یلدا هم با شهیاد آشناشد...هرجا میرفتیم اکیپ 4نفرمون به راه بود...کوه...بازار...رستوران...سینما...همه چیز...همه جا...یلدا بهم ابراز عشق میکرد...خب منم جوون بودم ومث خودش رفتار میکردم...شهیادم میدونست ولی یلدا زیبابود...هرکسی میدیدش دست میذاشت روش...موردتوجه همه بود...بیرون که میرفتیم کم کم 10،20تا شماره بهش میدادن...یلدا همشون رو میگرفت وقتی بهش میگفتم چرامیگیری میگفت میگیرم که سه پیچ نشن ودنبالمون نیان اما من فقط تو رو دوست دارم....منم باور میکردم...همانطور که تو امروز مسخ چشمای یلدا شدی واونو معصوم تصور کردی من که یه پسر بودم چی باید میگفتم...اونروزو یادمه...منوپریسا رفته بودیم بازارچه تا برای کاردستی دبیرستانش وسایل بخریم...هیچکس خونه ما نبود...یلدا تماس گرفت وگفت تنهاست...منم بهش گفتم بره خونه ما تا ماهم بیایم...هنوز نیم ساعت از رفتنمون نگذشته بود که پریسا دوستش رو توخیابون دید وبهش گفت که معلم کاردستی رو لغو کرده...ماهم خوشحال برگشتیم خونه...کلید انداختم واز پریسا خواستم سر صدا نکنه تا کمی یلدا رو بترسونیم...باور کن روزی صدبار خدا رو شکر میکنم اون لحظه ما زود اومدیم خونه ویلدا رو دیدیم که اگه نمیدیدم شاید الان یلدا زندگیمو با رفتاراش وکارهایی که بعدا به گوشم میرسید داغون میکرد...
صورت نیما با یاداوری خاطراتش جمع شد،میدونستم مرورشون براش سخته و میتونستم حدس بزنم چی دیده اما دوست داشتم خودش برام تعریف کنه وقتی چشمای منتظرم رو دید ادامه داد:
-صدای خنده های ریز شهیاد و یلدا رو تو اتاق خواب بابا ومامانم شنیدیم...کمی لای در رو باز کردم اما دیدن اونا با هم روی تخت با بدن نیمه برهنه که از هم کام میگرفتن حالم رو بهم زد...مغزم بهم فرمان داد،سریع پریسای بیچاره رو از در دور کردم وبا هم به بیرون خونه رفتیم...قسمش دادم به جون خودم که هرچی دیده رو فراموش کنه...پریسا هم قبول کرد ومنم زنگ خونه رو زدم...طول کشید تا در باز بشه وشهیاد اولین کسی بود که پشت در با لبخندی که از اون روز شد کابوس شبهام،دیدم...اونروز هم من وهم پریسا لام تا کام حرف نزدیم اما سردی هر دومون از فردای اونروز شروع شد...با یه بهونه ای دوستی با شهیاد رو به هم زدم و یلدایی که آمارشو هر روز با یه پسر بدستم میرسید از زندگیم حذف کردم...حالا خودت قضاوت کن تو حسی که یلدا بهم داره رو میذاری عشق و دوست داشتن؟؟؟...بنظرت میتونم تو چشم دختر دوست پدرم نگاه کنم وبگم من آمارتو دارم خانوم؟؟...که از اول میشناختمت؟...یلدا خیلی وقته از زندگی من رفته...اما من امشب نه تنها برای دور کردنش که به اندازه کافی دور هست،برای احساسی که بهش داشتم و خیانت دیدم اینجام...باید حسی رو که من داشتم رو روزی که با شهیاد دیدمش تجربه کنه...حالا چی؟هنوزم بنظرت یلدا یه فرشته اس؟
نمی تونستم حرفی بزنم،حق کاملا با نیما بود...قلبم برای لحن محزون صداش درد گرفت،نگاه مهربونش اشکای چشامو بند آورد...دستش که هنوز توی دستم بود رو فشردم...تصمیم سختی بود...درسته که یلدا راهش از اول کج بود ولی کار نیما هم اشتباهه...شکستن دل یه انسان هیچوقت درست نبوده ونیست...من نمی تونستم به این همه احساسی که یلدا به نیما داره پشت کنم...مطمئنم که اون اگه راهش درست نیست ولی دوست داشتنش واقعیه...خوب و بد کنار هم نمی ایستن وبا هم جمع نمیشن اما توی 23سال از عمرم فهمیدم هیچ چیز توی این دنیا غیرممکن نیست و زشتی وزیبایی توی وجود همه هست...صدای نیما منو به خودم آورد:
-به بازیمون ادامه میدی مهسا؟
قاطعانه گفتم:
-نه...
نیما دستم رو فشار داد:
--چرا؟...بعد این همه حرف وماجرا که برات تعریف کردم بازم نظرت عوض نشد؟
-من در جایگاهی نیستم که بدونم کدومتون حق دارید ولی کاری که ما میخوایم امشب انجام بدیم اشتباهه...نیما بخدا من توی چشمای یلدا دوست داشتن رو دیدم وتو هم نمی تونی انکارش کنی...رفتار تو آینه رفتار یلداست...چه فرقی بین تو و یلداهست؟...اون با بودن در کنار دیگران ارزش عشقی که به تو داره رو پایین میاره و تو با کار امشبت شخصیتش رو...نیما من سر سفره پدر مادرم بزرگ شدم...لالایی شبهای من نصیحت های شیرین مادرم بود..."هرکسی که بتو بدی کرد،تو بهش بدی نکن...تو به اقتضای شخصیت خودت واون به اقتضای شخصیت خودش..."تو باید با یلدا فرق داشته باشی...خواهش میکنم کار یلدا رو با این انتقامی که سالهاست ازش گذشته وهر روزش به گفته خودت با نادیده گرفتنش جبران کردی یکی نکن...این وسط منم دارم عذاب میکشم چون با روحی که پرورشش دادم نمیخونه...
نیما با چشمای گرد شده بهم خیره شده بود...نمی تونستیم از نگاه هم بگذریم...منتظر بودم حرفی بزنه ولی همچنان مات وسردرگم روبه روی من نشسته بود...دستم رو از دستاش بیرون آوردم و روی شونه اش گذاشتم،لبخندی زدم وگفتم:
-تو با نیومدنت به این مهمونی بهش ثابت میکردی که برات ارزشی نداره حتی اگه دختر صمیمی ترین دوست پدرت باشه...هوووم؟
نیما لبخندزیبایی زد،بلند شد وکنارم نشست:
-دختر این همه حرف رو از کجات درآوردی؟...میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه...نصفت تو زمینه هااااا...
نمی دونم چرا ولی اون لحظه ناراحت نشدم بهم گفت قدم کوتاهه فقط در جواب حرفش لبخند زدم که صورتش رو نزدیک صورتم کرد وگفت:
-حرفات درسته منم بچگی کردم ولی حالا که اومدیم نمیتونیم برگردیم چون بابابزرگ یلدا از صدتا خبرگزاری بدتره...خبر نرسیده به گوش پدرم،کارم تمومه...تو که دوست نداری گوش منو بکشن؟
خندم گرفته بود،تمام حرفاشو با لودگی خاصی که اصلا ازش انتظار نداشتم گفت:
-قول بده که یلدا رو اذیت نکنیم...
-قول میدم...بریم تو ومث دوتا آدم باشخصیت یه گوشه بشینیم واز این مهمونی لذت میبریم...خوبه؟
-عالیه...ولی...
-ولی چی؟...نکنه شرط وشروط داره؟
-نه...ولی میشه اینقدر دستم رو فشار ندید...انگشتر توی دستم اذیتم میکنه...
سرم رو پایین انداختم که صدای خنده نیما منو هم به خنده انداخت...بلند شد ودستم رو به آرومی گرفت وبالا کشید:
-باشه...ولی زودتر بریم داخل که اون کیک تولد بدجوری تو چشممه...تا ازش یه کم نخورم از اینجا نمیرم...
ازاینکه نیما با حرفاش سعی می کرد ارومم کنه خوشحال شدم...این بشرچقد کیک دوست داشت خدا می دونه...شونه به شونه هم در حالی که دستام حصار بازوش بود به مهمونی برگشتیم...
آهنگ شادی توی سالن پخش میشد ونورهای رنگی همه جا در حال حرکت بودن...همراه نیما به میزی که قبلا روش نشسته بودیم رفتیم...نیما کنارم نشست ولی اینبار دستام رو نگرفت...منم از فرصت استفاده کردم وغرق مهمونی شدم...پسرها ودخترای جوون وسط سالن میرقصیدن...یلدا رو کنار سه مرد دیدم،با اینکه از میز ما دور بود ولی می تونستم غم توی چشماشو ببینم...امیدوارم بتونه نیما رو فراموش کنه...هنوز محو زیباییش بودم که سنگینی نگاهمو فهمید وچشمامو اسیر نگاهش کرد...هول شدم ولی اگه از چشماش فرارمیکردم میفهمید ازش خجالت میکشم...دوست داشتم حالا که توی مهمونی هستم به منم خوش بگذره...یلدا دست مردی رو که به طرفش دراز شده بود رو گرفت وبه وسط سالن رفت.صدای پوزخند نیما رو شنیدم پس اونم داشت به یلدا نگاه میکرد...برگشتم وبه صورت بی احساسش که به یلدا بود نگاهی انداختم:
-آقا نیما...من تشنمه...شما تشنتون نیست؟
نیما به من نگاه کرد وچشماش رو مهربون روی هم گذاشت وقتی فهمیدم اونم تشنه اس بلند شدم که برای هر دومون نوشیدنی بیارم که نیما مچ دستم رو گرفت:
-کجا؟
-میرم براتون نوشیدنی بیارم...
-لازم نیست...بشین خودشون خدمتکار دارن...اینجا که عمارت نیست...
با خجالت به روی صندلیم برگشتم...بدجوری تشنم بود...نیما مردی رو صدا زد:
-ببخشید آقا...چندلحظه...
مرد سفید پوش به سمت ما اومد وکمی روبه روی نیما خم شد:
-بله آقا؟
-لطفا دوتا نوشیدنی بیارین...
-شامپاین میخورید یا آبمیوه...
-برای من شامپاین بیارین وبرای خانومم آب گیلاس...
وقتی نیما منو خانومش معرفی کرد قند تو دلم اب شد...وای که جذبه ای داره...مرد خدمتکار با گفتن بله آقا از ما دور شد...شیطنتم گل کرد:
-از کجا میدونید که من شامپایین نمی خورم؟
نیما توی چشمای من نگاه کرد،چشمای اونم دست کمی از من نداشت:
-واقعــــــــــــــا؟...نمیدونستم خاله ریزه ها هم شامپاین میخورن؟
با گفتن خاله ریزه اخم کردم که نیما خنده ی ریزی کرد...حالا که اینجا خدمتکار نیستم چرا جوابشو ندم؟
-اونوقت چه ربطی داشت؟...مگه آدمای قد کوتاه ونرمالی مثه من حق خوردن ندارن...
-اوووه...تو به خودت نگی نرمال کی بگه...بله تو حق خوردن شامپاین رو نداری نه تا وقتی من کنارتم...
از تحکم توی صحبتش کمی ناراحت شدم...بازم شد همون نیمای همیشگی...زورگو...نردبون یه لا قبا...بزنم دهنش رو با میز یکی کنم...
-اگه از قبل می خوردی از این به بعد حق نداری بخوری...فهمیدی؟
-من الان خدمتکارتون نیستم وهر چی خودم دوست دارم می نوشم...
این جملات غیر ارادی از دهنم پرید...نیما عصبانی شد ودستم رو گرفت ومحکم فشار داد...بازم درد توی انگشتام پیچید...عوضی...خوبه بهش گفته بودم هاااا...سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بیارم ولی نذاشت...
-هرجا باشی...هرجا باشم تو خدمتکار منی...انگار یادت رفته برای چی اینجا اومدی؟
اشک توی چشمام حلقه بست وبرای اینکه مانع از فرو ریختنشون بشم سرم رو پایین انداختم وزیر لب گفتم:
-اصلا شاید من به آب گیلاس حساسیت داشته باشم...نباید ازم بپرسی چی دوست دارم بخورم...
صدای نیما رو کنار گوشم شنیدم:
-سرت رو بالا بگیر...
نمی تونستم دستورش رو اطاعت کنم...سرم رو بیشتر توی گردنم فرو بردم...که دستش زیر چونه ام قرارگرفت وصورتم رو بالاکشید:
-من از دخترایی که شراب می خورن بدم میاد...
توی چشماش نگاه کردم...حرفش دوپهلو بود...منظورش رو نفهمیدم...با دستم،دستش رو از روی چونه ام برداشتم:
-پس چرا خودتون می خورید؟
-مهسا شرایط یه پسر با یه دختر توی مملکت ما فرق میکنه...یه پسر هرچه قدر شراب بخوره هیچکس هیچی نمی تونه بهش بگه وهمه اینو یه امر عادی میدونن ولی وقتی یه خانوم با شخصیت شراب بخوره میشه هرزه... دوست داری تو رو به چنین چشمی نگاه کنن؟
سریع جواب دادم:
-نه...هرگز...من هیچوقت شراب نخوردم ونمی خواستمم بخورم فقط لجبازی کردم...
نیما لبخندی نثارم کرد وبا گفتن"خوبه می دونستم "بحثمون رو پایان داد...مرد خدمتکار برامون نوشیدنی اورد ومن مشغول خوردن شدم...یلدا رو کنار سیا دیدم که مشغول رقصیدن بودن...سیا کمر یلدا رو محکم گرفته و اونو توی آغوشش فشرد... تمام این مدت نگاهش سمت میز ما بود...دلم بحالش سوخت...با این همه زیبایی خدا ذره ای بهش عقل نداده...آخه احمق تو که چند دقیقه پیش واسه نیما بال بال میزدی ومی خواستی عشقتو بهش ثابت کنی اونوقت رفتی تو بغل یکی دیگه عشوه میریزی؟...موندم تو کارش بخدا...
-میگم آقا نیما این پسره سیا،یلدا رو دوست داره؟...منظورم ازدواجه؟
نیما کمی از محتویات لیوانش رو مزه مزه کرد وگفت:
-همه یلدا رو دوست دارن ولی اون به یه نفر قانع نیست...فکر نمیکنم خودش رو پایبند کسی کنه...سیامکم چند سالی هست پاپیشه ولی شده همون ضرب المثله که میگن نرود میخ آهنین در سنگ...سیا یه احمقه ونمی دونم چرا خودش رو درگیر یلدا کرده...یلدا هیچوقت دستمالی رو که کثیف کرده دوباره تمیز نمیکنه...پسرا براش تاریخ مصرف دارن...ولی این سیا یا خیلی سیریشه و با یلدا بودن ارضا میشه یا کلهم بالا خونه نداره...
از حرف آخر نیما خجالت کشیدم...یعنی یلدا با سیا رابطه داشت؟...حالم از هر دوشون بهم خورد...البته با عشوه ای که یلدا می ریخت واون نگاههای سیا که همش روی سینه ی یلدا زوم شده بود هرکسی می فهمید اونا با هم رابطه دارن...
1ساعتی از مهمونی گذشته بود که پیرمرد خوش پوشی عصا زنان به سمتمون اومد...
-به به نیما خان...ستاره ی سهیل شدی پسرم؟
نیما سریع بلند شد ودستش رو به سمت پیرمرد کشید،منم به طبع از جام برخاستم:
-سلام آقای کرامتی...اختیار دارید ما در جریان احوال شما هستیم...شما به بزرگیتون ببخشید...نبودن پدرم باعث شده حسابی سرم شلوغ بشه...مهمونی زیبایی شده...
-آی آی پسره ی زبون باز...از بچگی زبونت شیرین بود...ای کاش منم یه نوه پسر داشتم مث تو...
-این چه حرفیه منم جای نوه تون...پدرجان توی مهمونی ندیدمتون که خدمت برسم باید ببخشید...
-آره پسرم تازه اومدم...کمی کار داشتم...حالا که من دست بوس رسیدم اجازه هست پیشت بشینم؟...
نیما به سرعت به سمت صندلی رفت واونوکنار کشید:
-باعث افتخارمه...بفرمایید...
آقای کرامتی با گفتن ممنون بر روی صندلی نشست وعصایش را کنار میز گذاشت...
-خب پسرم از خودت بگو...خیلی وقته ندیدمت...
نیما به سمت من برگشت ودستش رو به طرفم دراز کرد:
-آقای کرامتی تنها نیومدم...مهسا خانوم، عشقی که حسابی وقتمو پر کرده...درگیرودارعشق ایشون بودم...
دوست نداشتم بازم منو عشقش معرفی کنه ولی چون از اول اینطوری معرفی شدم حرفش دوتا میشد...منم چیزی نگفتم که نیما منو صدا زد:
-ببخشید معرفی نکردم...مهسا جون، آقای کرامتی میزبان این جشن وپدر بزرگ یلدا خانومه...ازدوستان صمیمی پدربزرگمم بودن...
بعد برگشت ورو به پدر بزرگ یلدا گفت:
-پدرجون...ایشونم مهسا فریماه هستن...عشقی که سالها دنبالش بودم وتوی اتفاقی ترین لحظه زندگیم پیداش کردم...
اقای کرامتی با تعجب سر تا پای منو برانداز کرد و به زور لبخندی روی لبش نشوند...می تونستم آثار بهت وناراحتی رو توی چشماش ببینم...این بازی نباید ادامه پیداکنه...ای کاش به نیما می گفتم از این مهمونی بریم...
-خوشبختم دخترم...بهت باید تبریک گفت دل بهترین پسر رو برای خودتون برداشتین...دخترای زیادی دنبالش بودن ولی نیما پسری نیست که هرکسی رو انتخاب کنه اونم به عنوان عشقش...
-ممنون آقای کرامتی نظر لطفتونه...امیدوارم بتونم لیاقت عشق نیما رو داشته باشم...منم از دیدنتون خوشحال شدم...
به کمک نیما دوباره روی صندلی نشستم...فضای سنگینی بینمون حکم فرما بود...اقای کرامتی کت وشلوار طوسی خوش دوختی پوشیده بودکه خیلی به استایلش می اومد...با اینکه موهای یکدست سفیدی داشت ولی چشمای سبزآبی کشیده اش هنوز زیبا وجوون بودصداشو که نیما رو مخاطبش کرده بود شنیدم:
-شیطون زیرزیرکی کارتو پیش میبری؟...باید توی این مهمونی متوجه بشم که میخوای قاطی مرغا بشی...خوب خوشگلی رو تور کردی...مشخصه خانوم باشخصیتی هستن...
اوه حسابی از تعریفای کرامتی جووووون داغ شدم...این دهن رو باید گلبارون کرد....
-اختیار دارید آقای کرامتی...هنوز به اون مرحله نرسیدیم...اگه خدا بخواد فعلا تو جمع خروسا می مونیم تا ببینم بعدش چی میشه...از نظر شما که مشکلی نیست؟
-ای پدرسوخته...واسه بودن با خروسا از من اجازه میگیری؟
هر دوشون شروع به خندیدن کردن منم برای خالی نبودن عریضه نیشم رو باز کردم...
-یلدا شما رو دیده؟
صداش ناراحت بود...نگاهی به اخمهای نیما انداختم...
-بله 1ساعت پیش کنارمون بودن...
-با خانومتم آشنا شد؟
چقدرناراحت سوالش رو مطرح میکرد طوری که آدم دلش ریش میشد...
-بله پدر جون...
-اوهوومم...خوبه...
آقای کرامتی به سمت من چرخید:
-دخترم چراساکتی؟...از خودت بگو...دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم...
ترسیده بودم...آب دهانم رو که منجمد شده بود به زحمت قورت دادم:
-نمی خواستم مزاحم حرفتون بشم پدر جون...
-عزیزم با من راحت باش...دانشجویی؟...چندسالته؟
-نه دانشجو نیستم...23سالمه...
-زنده باشی دخترم...اونقد تو بهت حرفای نیما بودم متوجه نشدم اسمت چیه...
-مهسا...اسمم مهساست...
-مانند ماه...درسته؟
لبخندی زدم...اونقد آروم ومتین بود که ترس از وجودم رفت:
-بله...همینطوره...
-نیما که خانوادش اینجا نیستن...اگه میدونستم نیما تنها نمیاد حتما ازش میخواستم خانوادت رو باخودشون بیارن...ایرانن؟
-ممنونم...نه...عمرشون رو دادن به شما...
چشمان آقای کرامتی غمگینتر شد...نیما قبل از اینکه سوالی پیش بیاد پیش دستی کرد وگفت:
نیما-آقای کرامتی وضع کارخونه چطوره؟
از اینکه با این سوالش می خواست بحث رو عوض کنه خوشحال شدم....
-خوبه...خداروشکر هنوز میچرخه...
-عالیه...
چند دقیقه ای سکوت بینمون بوجود اومد وهرسه به وسط سالن نگاهی انداختیم...آهنگ ملایمی پخش شده بود و زوجهای جوون دوبه دو عاشقانه توی بغل هم رقص تانگو میرفتن...یلدا رو بین جمعیت رقاصها ندیدم...با شنیدن آهنگ زیبای انگلیسی از فضای خفه جمع سه نفرمون جدا شدم وچشمام رو بستم:
-نیما جوون افتخار یه دور رقص رو بهم میدی؟
صدای یلدا بود...چشمام روسریع باز کردم...پشت سر پدربزرگش ایستاده ودستاش رو دور گردنش حلقه کرده بود،منتظر به نیما چشم دوخت...
نیما دستش رو روی دستام گذاشت:
-متاسفم یلدا خانوم من این افتخار رو به خانومم دادم...با اجازه...
با بلند شدن نیما وکشیدن دستم منم ایستادم وبدون اینکه حرفی بزنم دنبالش راه افتادم...نیما وسط پیست رقص ایستاد و دستاشو دور کمرم انداخت با تنگ شدن چشماش منظورش رو فهمیدم ودستم رو روی شونه هاش گذاشتم...نیما به آرومی شروع به رقصیدن کرد:
-مگه قرارنبود این بازی رو ادامه ندیم؟
-تقصیر من نیست دلم نمیخواست باهاش برقصم...مجبور شدم...
-نمیشه برگردیم عمارت؟
-نوچ!
-اگه به گوش پدر مادرت برسه چکارمیکنی؟
-مهم نیست...
انگار دوست نداشت حرف بزنه...اصلا چرا واسه من مهم باشه لابد خودش فکر همه جاشو کرده بود...به اطرافم نگاهی انداختم همه توی حس وحال خودشون بودن...نیما فشاری به کمرم اورد که باعث شد به سمتش برگردم:
-از اینکه با من برقصی بدت میاد؟
این دیگه چه سوالی بود؟...یعنی واسش مهمه؟....
-نه...
نیما ابروهاش رو بالا انداخت:
-پس چرا تو چشمام نگاه نمیکنی؟
نمیتونستم بهش بگم از اینکه توی آغوشش بودم معذبم و برام سخته که روی حرکاتم اراده ای داشته باشم...ضربان قلبم بالا رفته بود واز اینکه باید نفس کشیدنم رو آروم کنم کلافه شدم...نیما سرش رو زیر گردنم بردوشروع کرد به نفس کشیدن های نامنظم....از حرکت ناگهانیش تمام بدنم لرزید...چرا امشب اینطوری شده بود؟انگار روی رفتارش تسلط نداشت...میون اون جمعیت نمی تونستم کاری کنم...با خاموش شدن چراغها و تاریکی نسبی که بوجود اومده بود بیشتر ترسیدم...نیما به ارومی منو بالا کشید طوری که که نوک پاهام روی زمین بود...به آرومی منو به چپ وراست تکون میداد...یعنی با خوردن کمی شامپاین مست شده؟...لبمو به دندون کشیدم...دستم بی اختیار به سمت گردنش رفت ولا به لای موهاش نشست...نکنه بجای گیلاس بهم شراب دادن و خودم نفهمیدم...نیما سرش رو کنار گوشم اورد ونفس داغش رو بیرون داد...با اینکارش بیشتر بهش چسبیدم و بوی عطر روی گردنش رو با ولع توی ریه هام فرو دادم...نیما کمی ازم فاصله گرفت وتوی چشمام خیره شد...خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم برای همین به چونه اش خیره شدم اما اون دستش رو پشت کمرم برد وبه هم قفل کرد،منو کمی بلند کرد وبه آرومی دور خودش چرخوند...با اینکارش شروع به خندیدن کردم...به محض ایستادن نیما، توی چشمای خمارش نگاه کردم...روی لبش خنده بود...توی مهربونی چشماش غرق شدم...باورش برام سخته که این نیما باشه...نیمایی که شاید در روز 10 کلمه هم باهام حرف نمیزد...دستور...فرمان...تمام حرفایی بود که من ازش میشنیدم...این نیما با تصوراتم فرق داشت...من این نیما رو دوست داشتم...اره من دوسش دارم...
اهنگ تموم شد وبجاش آهنگ تند وشادی توی سالن پیچید...بعضی ها نشستن وبعضی هام به رقصشون ادامه دادن...نیما اخم ریزی کرد ودستم رو به طرف میز کشوند...
-خوش گذشت؟
یلدا بود که کنار پدر بزرگش نشسته بود واین سوال رو پرسید...نیما همینکه کنارم نشست ،دستش رو پشت صندلی من گذاشت وگفت:
-بله...تولدتون واقعا عالی شده...
به قیافه درهم آقای کرامتی وچشمای به خون نشسته یلدا نگاه کردم...دیگه دوست نداشتم یه ثانیه دیگه اونجا باشم...
یلدا-مهسا خانوم مشخصه بلد نیستید برقصید...نیما رقص تانگو و سالسارو حرفه ای بلده ولی در مقابل تو اصلا نشون نداد...
از این همه پررو بودنش ناراحت شدم نیما می خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم:
-بله متوجه شدم ولی من ازش ممنونم که رعایت ندونستن منو کرد...
نیما با مهربونی نگاهی بهم انداخت ومن بهش لبخند زدم...
یلدا-خیلی دوست دارم بدونم چطور باهم اشنا شدین؟
اینبار نیما با خونسردی وکلامی بی تفاوت گفت:
-ببخشید ولی نحوه آشنایی من ومهسا کاملا خصوصیه...

یلدا با لبخندزیباش رو به پدر بزرگش کرد:
-یعنی ما غریبه ایم پدرجون؟...حتما تو یه رابطه باهم آشنا شدن نه؟...یادمه نیما دوست دختر زیاد داشت...اینطور نیست باباجون؟
یلدا بد بازی رو شروع کرد اینو از رگهای متورم شده گردن نیما فهمیدم...نتونستم بیکار بشینم تا هرچی که لیاقت خودشه بارمون کنه...
-یلدا جون من از گذشته نیما خبر دارم اما چیزی که الان مهمه زمان حالشه...اینکه کی رو دوست داره وچقد براش احترام قائله...در ضمن هر اتفاق خصوصی که نباید ذهن شما رو به سمت رابطه بکشونه...نیما عاقلتراز این حرفاست که بخواد با دختری باشه که بدنش لجنزار بدنهای دیگرونه...
ایول بابا چی گفتم؟...جوگیر شدن هم عالمی داره...دوتا تیر همزمان بهش پرتاب کردم...اول نشون دادن پاکی من و نیما ودوم زیر سوال بردن شخصیت خودش...با دیدن اخمهای در هم آقای کرامتی ودهان باز یلدا توی دلم بلند خندیدم...صدای نیما خندم رومتوقف کرد:
-یلدا بهت اجازه نمیدم به مهسا توهین کنی...
نیما با ببخشیدی از جایش بلند شد:
-عزیزم بلند شو بهتره بریم...
آقای کرامتی به سرعت ایستاد وعصاشو تو دست گرفت و به اون تکیه داد:
-نیما پسرم ،یلدا منظوری نداشت...بشین هنوزکه مهمونی تموم نشده...
-باید ببخشید آقای کرامتی ولی از قبل هم نمی خواستم زیاد بمونم...امشب با گروهم تمرین دارم...مهسا هم باید برسونم خونه...به اندازه کافی اینجا اذیت شده...
نیما رو به یلدا که با ناراحتی به ما نگاه میکردگفت:
-بازم تولدت رو تبریک میگم...امیدوارم توی این چند روزی که ایران هستی بهت خوش بگذره...اووومممم کادوی تولدتون رو هم به خدمتکارتون دادم...آقای کرامتی بااجازه...
نیما دستم رو کشید وبا خودش به سمت در خروجی سالن برد وبه اصرارآقای کرامتی مبنی بر موندن توجه نکرد...به سرعت به سمت اتاق توی راهرو رفتم ولباسهام رو پوشیدم وبه نیما که توحیاط ایستاده بود ملحق شدم...همراه هم از ویلا بیرون زدیم وسوار پورشه شدیم...به محض سوار شدن نفسی از سر اسودگی کشیدم...نیما زیر لب حرفایی میزد می دونستم داره تمام خانواده یلدا رو از حرفای خوشگل موشکل مستفیض میکنه برای همین توجهی نکردم...بعد از نیم ساعت بالاخره به عمارت رسیدیم...نیما با ریموت در روباز کرد وبا فشار روی پدال گاز به سرعت به داخل رفت وگوشه حیاط پارک کرد...می خواستم از ماشین پیاده شم که نیما بازومو گرفت:
-امشب رو فراموش کن...هر اتفاقی که افتاد وهر حرفی که زده شد...
با تعجب بهش نگاهی انداختم،دوباره همون نیما شده بود...مغرور،سرد وبی احساس...اگه هم نمی خواستم فراموش کنم با این حرفش تصمیمم عوض شد...توی لاک خدمتکاریم رفتم ومثه خودش سرد گفتم:
-چشم اقا...من که چیزی یادم نمیاد...
-خوبه...میتونی بری...
خم شدم تا از ماشین پیاده بشم که دوباره نیما بازومو به سمت خودش کشوند...برگشتم وبا بی احساسی نگاهی به چشماش انداختم...چشماش روی لبام بود...گرد شدن چشمامو احساس کردم...این چرا اینجوری میکنه...نیما به سمتم خم شد وصورتش رو روبه روی صورتم کج کرد وگفت:
-اینم فراموش کن...
تا خواستم منظورش رو بفهمم فاصله صورتمون برداشته شد ولبای داغش روی لبام لغزید...فقط چند ثانیه طول کشید تا تمام وجودم آتیش بگیره...اونقد توی شوک کارش بودم که نمی تونستم از جام ذره ای تکون بخورم...نیمااول به ارومی بعد با شدت بیشتری لبم روبوسید...نمیدونم چه اتفاقی داشت می افتاد ولی غیر ارادی دستم بالا اومدوانگشتام لای موهاش فرورفت وخودمم شروع کردم به بوسیدنش...نه نیما ونه من حاضر نبودیم از هم جدابشیم...انگار لبهامون بهم چسبیده بود...بالاخره نیما با اکراه لبش رو ازمیون لبهام بیرون کشید وسرش رو کمی عقب برد...من هنوز به لبهای خوش فرمش نگاه میکردم...به اینکه الان باید تو چشماش خیره بشم از خجالت عرق زیر لباسم نشست...نیما به صندلیش برگشت وبا صدایی که از ته چاه می اومد بهم گفت:
-یادت نره چی گفتم ...میتونی بری...
سریع از ماشین پیاده شدم...پاهام اصلا توان جلو رفتن نداشتن...احساس کردم دارم زیکزاکی راه میرم...حتما نیما الان داشت به من نگاه می کرد...باید خودم رو جمع کنم.. سرعت قدمهام رو بیشترکردم تا زودتر به داخل عمارت برم...به محض ورود به ساختمون فاصله سالن تا اتاقم رو دویدم...با بستن در اتاق روی زمین سر خوردم...دستم رو روی قلبم گذاشتم...انگار می خواست از دهنم بیرون بزنه...با دست آزادم شروع به باد زدن خودم کردم تا شاید از التهاب درونم کم بشه...با یاداوری بوسه های نیما بی اختیار لبخند زدم... انگشت اشاره ام رو روی لبم کشیدم هنوز داغ بودن...باورم نمیشد نیما خدمتکارش رو بوسیده باشه...آب دهنم رو قورت دادم...خجالت میکشیدم برای حموم از اتاقم خارج بشم برای همین بیخیال شدم وبه تختخوابم رفتم...ساعت هشت ونیم بود...گرسنم نبود،با توجه به اتفاقی که بینمون افتاده بود بهتر دیدم اصلا از اتاق خارج نشم...بلند شدم ولباسام رو عوض کردم ودوباره به تخت خواب برگشتم...هر کاری کردم تا بخوابم نتونستم،صدای موسیقی ملایمی که از سمت اتاق نیما می اومد دل ناآروم منم آروم کرد...اما باید فراموش میکردم...باید...خودشم همینو می خواست...
1ساعتی از اومدنمون گذشته بود که صدای ویبره گوشیم از توی کشوی میز ارایشم بلند شد...به سرعت به سمت میز رفتم وگوشی رو از توی کشو درآوردم وقفل صفحه رو باز کردم...از نیما پیام داشتم...پس اونم نخوابیده بود..
-سلام آنا خانوم...بیداری؟
ای نیما اگه می دونستی آنا منم چیکار میکردی؟...حالا که خوابم نمیبرد بهترین کار پیام دادن به نیما ست...
-سلام نیماجان...آره بیدارم...چطوری؟
به سمت تخت برگشتم وخودم رو با ذوق روی تخت انداختم...چند ثانیه هم طول نکشید که گوشیم لزرید...عجب سرعتی توی تایپ داشت این بشر...
-بخوبی شما...چیکار میکردی؟
-اووومممم هیچ کاری...روی تخت دراز کشیدم واستراحت میکنم...شما چیکار میکنی؟
-بیکار روی تخت دراز کشیدم واستراحت میکنم...تنهایی؟
-آره...قبلا که بهت گفتم...من همیشه تنهام...
-اوهوکی دوست به این خوبی داری اونوقت هنوز تنهایی؟
-انا که تو رو نمیبینه...دوستا که فقط بهم پیام نمیدن...میدن؟
-به در میگی دیوار بشنوه وروجک؟...یعنی بیام ببینمت؟
-نه منظورم این نبود...همین پشت خط دوست باشیم خوبه...
-باشه هر جور تو راحتی...امروز سرکار نبودی؟
-چرا بودم...چطور؟
-آخه اینموقع بیکاری گفتم شاید سرکار نبودی...
خیلی تعجب میکنم...چرا نیما توی پیام دادن به دختری که اصلا نمی شناسش انقد راحت و خودمونیه...انگار داره با خواهر یا دوست خیلی صمیمیش حرف میزنه...یعنی به همین راحتی با دخترا دوست میشه؟...براش مهم نیست کسی که پشت خطه چطور آدمیه؟...شاید آنا داره بهش دروغ میگه؟...بعضی رفتارهاش بشدت منو متعجب میکنه...وقتی رو در رو با کسی حرف میزنه مغرور،خودخواه واز خود راضیه اما با آنا مثه بقیه رفتار نمیکنه...اگه بدونه من آنام چی؟...شاید داره دست به سرم میکنه...ولی اگه میدونه که اینطوری توی روز تو چشمام نگاه نمیکرد وبی تفاوت نبود...نمی دونم شاید واقعا نمیدونه من دارم بهش اس میدم...ویبره گوشی توی دستم منو از افکارم بیرون آورد:
-الو...کجایی دختر؟
-همینجا...می تونم یه سوال بپرسم؟
-اگه بگفته خودت خصوصی نباشه اشکالی نداره...بپرس...
-چرا منو باور میکنی؟شاید من اصلا دختر نباشم؟...اصلا شاید من دشمنت باشم...چرا به کسی که پشت این خطه اعتماد میکنی؟
چند دقیقه ای از پیامی که فرستادم گذشت ولی جوابی نیومد...دیگه داشتم بیخیال میشدم که پیامش اومد:
-نمی دونم...تو بگو چرا؟...
بههههههه...اگه جواب سوالمو می دونستم،کرم که نداشتم ازت بپرسم...
-من از اینکه سوالمو با سوال جواب بدن خوشم نمیاد...
-من هیچوقت بیگدار به آب نمی زنم...
با خوندن پیامش دلم فرو ریخت...یعنی میدونه من آنام...نه امکان نداره...سریع اس زدم:
-منو میشناسی؟...
-من آنا خانوم رو نمیشناسم ولی با هر کسی هم حرف نمی زنم...
-منکه نمیفهمم چی میگی...میشه واضحتر توضیح کنی...
احساس کردم کمی ترسیدم...ضربان قلبم بالا رفته وکف دستام عرق کردن...زود باش جوابمو بده نیما...نصف جون شدم...پیامش اومد:
-آنا خانوم دختر بدی نیست ولی کمی شیطونه...منم دلم شیطنت میخواست برای همین باهاش راه اومدم...تا الانم چیزی ازش ندیدم که باعث بشه بخوام از پیام دادن بهش کنار بکشم اما اگه شما از اس دادن به من ناراحتی من حرفی ندارم همین الان خداحافظی میکنم...
آخیییشششش پس نمی دونست آنا کیه...خیالم راحت شد...سریع تایپ کردم:
-نه من ناراحت نیستم...
...Ok-
-آهنگ جدیدت کی تموم میشه؟
-آخر تابستون آلبوم جدیدمون تمومه...
-وای چه خوب...اولین نفری که آلبومتون رو می خره منم...اسمش چیه؟
-هیاهو...البته شاید عوضش کنیم...
-هیییی آهووووو.....قشنگه...(شکلک خنده دار)
-مسخره میکنی؟(شکلک عصبانی)
-نه من غلط بکنم آهنگساز معروف ایران رو مسخره کنم...(شکلک وحشت زده)
-(شکلک خنده دار)...(شکلک شیطون)
با دیدن پیامش از ته دل خندیدم اما سریع دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای خنده ام بیرون نره...امشب من روانی می شم از دست این پسر...خدایا همه اخلاق ورفتاری که تا حالا ازش ندیدم امشب یه دفعه ای سرم هوار شد...
-تو هم توی آلبومتون خوندی؟
-نه...علاقه ای به خوانندگی ندارم...فقط واسه خانوده ودوستام خوندم...
-ولی شما صدای قشنگی دارین!
-(شکلک متعجب)
با دو تا دستم آروم زدم تو سرم...اخه کودن تو که مثلا از نزدیک ندیدیش...
-یعنی چیزه دیگه...همه آهنگ سازا صدای قشنگی دارن...حتما شما هم صداتون قشنگه...
-(شکلک منتظر)
-اصلا بیخیال شما خوابت نمیاد؟
-ترانه مورد علاقه ات چیه ؟
-آهنگ "تو" از فرامزر اصلانی...خیلی احساسی وعمیقه...
-خوبه...فکر میکردم از آنگهای شیش وهشت خوشت میاد...
-اونام رو هم دوست دارم...مخصوصا تتلوووووو...
-اووووه...چه با شدت دوسش داری...
-عاشقشششششممممم...
-(شکلک ناراحت)
-تو چرا ناراحت شدی؟
-شیطونه میگه برم خواننده بشم تا بفهمی تتلو بهتره یا نیما؟....
-جان من؟...ببین اسم مستعارتم بذار شپلووووو...(شکلک خنده دار)
-دیگه چی؟...تعارف نکن یه دفه بگو هپروت...
-اینم خوبه...
-شانس اوردی الان دستم بهت نمیرسه ولی فردا رو ازم نگرفتن...وقت هست حالتو جا بیارم...
-مثلا فردا میخوای چیکار کنی؟
-حالا...خب اگه اجازه بدی بریم بخوابیم که هلاک خواب شدم...
-دور از جون...شب بخیر شپلوووو...
-از دست تو...شب تو هم خوش...
وای خستگی از تنم در رفت...امشب با تمام شبهای پیشم فرق داشت...نیما اصلا مثه گذشته بهم اس نمیداد...نه خشک بود ونه رسمی ومغرور...نیما بود وکلی شیطنت...هرچی هم بهش میگفتم ناراحت نمیشد...پیاماشو دوباره از اول خوندم وهر کدومشون رو چندبار بوسیدم...پتو رو روی خودم کشیدم وبه سقف اتاق خیره شدم...چهره خندون وچشمای مهربونش مدام جلوی چشمام می اومد...حالا دیگه مطمئن شدم که دوسش دارم...یاد فردا و برخورد باهاش افتادم...بعد اون بوسه چطور تو چشماش نگاه کنم؟یعنی فردا چی میشه؟...چطور باید باهاش رفتار کنم؟...به پهلو خوابیدم وپتو رو روی سرم کشیدم...انگار اینطوری نیما نمی تونست منو ببینه...نمی دونم چقد به نیما فکر کردم که چشمام گرم شد وبه خواب شیرینی رفتم...
***

-صد دفه بهت گفتم پیراهن منو درست اتو کن...چرا متوجه نمیشی؟
-آقا بخدا من....
-بسه نمیخواد چیزی بگی...بروجلوی چشمام نباش...
از بغض تمام بدنم میلرزید،این چند روز بعد از مهمونی، نیما اونقد بداخلاق وبد دهن شده بود که مدام منو اذیت وتحقیر میکرد...صداش تو گوشم پیچید:"کی بهت گفت این غذا رو درست کنی؟"..."چراآشپزخونه انقد کثیفه؟"..."کی بهت اجازه داد از عمارت بری بیرون؟"..."این مجسمه رو چرا جابه جاکردی؟"..."......"....
به هر بهونه ای تا می تونست اذیتم کرد...اخه نامرد من بهت گفتم می خوام بیام مهمونی؟...من ازت خواستم که منو ببوسی؟...دیگه نمی تونستم تحمل کنم...هوای عمارت خیلی سنگین شده بود...خیر سرم قراربود بعد از مهمونی به عنوان پاداش ازش چند روز مرخصی بگیرم...تمام مدتی که با حرفا وکاراش ناراحتم می کرد من حتی یه کلامم نمیگفتم...حتی یه قطره اشک هم نریختم...دیشب نیما به آنا اس داد ولی نخونده پاکش کردم...ازش متنفرم...متنفر...
-صبر کن...کجا میری؟...
-خودتون...گفتین...برم...
خیلی سخت بود که بغضم رو نگه دارم،ولی هرگز پیشش گریه نمیکنم...
-دیشب کجا بودی؟
-تو اتاقم آقا...
-تو چشمام نگاه کن...
نفسم رو بیرون دادم،خط اشکی روی چشمام نشسته بود...به زحمت سرم رو بالا آوردم وتو چشمای سردش نگاه کردم:
-بله آقا...
-وقتی باهات حرف میزنم تو چشمام نگاه کن...
-چشم اقا...
-اگه دیشب تو اتاقت بودی چرا هر چی اس...اسمتو صدا زدم جواب ندادی؟
هول شدم...اصلا یادم نمیاد که صدام کرده باشه...
-بخدا آقا من نشنیدم...
-که نشنیدی....
دادزد:
-وقتی صــــــــــدات مـــــــــیزنم بـــــــاید ســــریع جــــــواب بــــــدی،فهمیدی؟
اونقدر صداش بلند بود که اصلا نفهمیدم چه عکس العملی نشون دادم...با ترس وبهت به لبهاش خیره شدم...این نیما نیست...بخدا این نیما نیست...با لکنت زبون جواب دادم:
-چ...چ...چشم...آ...آ...آقا...ب...ب...ببخشید...
نیما از ترسی که توی کلامم بود جا خورد،انگار حتی خودشم باور نمیکرد اینطوری سرم داد زده...واقعا ازش ترسیده بودم...لرزش فکم رواحساس کردم وگرمی اشکی که روی گونه ام فرو ریخت...نگاه نیما روی رد اشکم پایین اومد وروی لبهای لرزونم متوقف شد...دستش بالا اومد...با دیدن حرکتش ناخودآگاه دستم روبالا اوردم تا توی صورتم نزنه...چشمامو بستم وکمی به راست کج شدم...
-آقا توروخدا...ببخشید...دفعه دیگه صدام کردین زود میام...غلط کردم...
روی هیچکدوم از حرفایی که میزدم تسلط نداشتم...یاد سیلی هایی افتادم که 4سال پیش از سر بی کسی و بیچارگی از برادرم می خوردم...یاد التماسام،دردهایی که میکشیدم...بدنم لرزشش بیشتر شد...وقتی دست نیما بهم نخورد چشمامو باز کردم...نیما با دستی که توی هوا مونده بود با دهنی باز وچشمای گشاد شده بهم نگاه میکرد...سریع به خودش اومد وبه سمتم اومد وبازوهامو محکم گرفت:
-هی هی هی دختر چت شد؟...فکر کردی می خوام بزنمت؟...هان؟...من هیچوقت رو زن جماعت دست بلند نکردم ونمیکنم...می خواستم چیزی بهت بگم...چرا اینطوری شدی؟
-ب...ببخشید آقا...د..دست خودم نبود...
-کسی تو رو قبلا زده؟
-م..مهم...ن...نیست...م..ی...تو..نم...برم...
رنگ چشمای نیما با دیدن حالم که هر لحظه بدتر میشد تغییر کرد...مهربون و آروم...مث شب مهمونی...با دست چپش فکم رو گرفت وآروم بستش وبه صورتم نزدیک شد:
-کی جرات کرده تو رو بزنه؟...
با اینکه توی چشمای مهربونش گم شده بودم ولی هنوز ته دلم از ترس میلرزید...نمیدونستم چی باید بگم...نمیخواستم اون چیزی از زندگیم بدونه...دستش رو از روی چونه ام برداشتم وکمی ازش فاصله گرفتم:
-میشه برم...سر...سر کارم؟...
نیما تک سرفه ای کرد ودوباره توی جلد غرورش فرو رفت:
-میتونی بری ولی قبلش باید بهت بگم که فردا تو عمارت مهمونیه...گروه موسیقی واسه تمرین میان...همه چیز رو آماده کن...
-واسه ناهار میان؟....چند نفرن؟
-اره...10نفر... قبل از اینکه بیان باید همه وسایل پذیرایی رو آماده کنی،لیست غذاهایی رو که باید آماده کنی بهت میدم؛حواست باشه، درضمن وقتی همه چیز اماده شد از خونه برو بیرون...مگه مرخصی نمی خواستی؟...شبم زودبرگرد...برو...
سرم رو پایین انداختم وبا چشمی که خودمم نشنیدم به سمت اشپزخونه رفتم...تمام کارهام رو انجام دادم...نیماهم از خونه بیرون زد وتا شب برنگشت...تا 10شب منتظرش شدم وقتی دیگه خبری ازش نشد منم برای استراحت وخواب به اتاقم رفتم...
***
هوا هنوز تاریک روشن بود..از روی تخت بلند شدم، باید خونه رو برای مهمونی اماده میکردم...لباس فرم هامو پوشیدم وموهامو بالای سرم بستم...در اتاق رو که باز کردم تکه کاغذی روی پام افتاد،خم شدم وبرش داشتم:
دست خط نیما بود،بازم لیست غذاهایی که باید درست میکردم رو نوشته بود...مخم سوت کشید...خورشت فسنجون و قورمه،باقلاپلو،ته چین،دو نوع شربت،همه اینا واسه یه ناهار فردا؟
تازه آخرشم تاکید کرده بود توی خونه نمونم...نمی خواست غریبه ای توجمعشون باشه...
به نوشته هاش پوزخند زدم...هه...غریبه؟...خیلی بی چشم ورویی نیما...هنوز دلم باهاش صاف نشده بود... بعد از اینهمه مدت که خوش خدمتی کردم واسه آقا، تازه نمیخواد جلوی چشم مهمونای عزیزش باشم.آخه من کجا برم؟

لباسامو با لباس بیرون عوض کردم و از خونه بیرون زدم.نفس عمیقی کشیدم و به سمت مقصد نامعلومی قدم برداشتم.واقعا نمیدونستم کجا برم.دلم نمیخواست ستایش از این موضوع باخبر بشه که نیما منو از خونه بخاطر دوستاش بیرون کرده،به همین خاطر سمت خونشون نرفتم.تقریبا اخرای تابستون بود و هوا گرم ...لباس فرم به اندازه کافی اذیتم میکرد حالا با این مانتو ضخیمم بیشتر اذیت میشدم.دستامو توی جیب مانتوم کردم و توی خیابون قدم میزدم.وقتی جلوی یه رستوران رسیدم تصمیم گرفتم وقتمو با ناهار بگذرونم.نمیدونستم الان با مهموناش اومده خونه یا نه.دلم میخواست عکس العمل نیمارو وقتی که میدید بازم خودم به تنهایی از پس کارش براومدم رو ببینم.
وارد رستوران کوچکی شدم...زیاد شلوغ نبود...صندلی روبروم رو دوتا دختر و پسر جوونی اشغال کرده بودن.چقدر شاد و خوشحالن...خدایا یعنی من به اندازه یه لبخند،یه روز شادی از این دنیا سهم ندارم؟سهم من از این زندگی فقط حسرت و تنهاییه؟وقتی به جای بخیه روی دستم نگاه کردم به حرفای خودم پوزخند زدم.من و چه به شادی؟؟؟
عصر حدود ساعت5بعد از دیدن دو بار فیلم سینما به خونه برگشتم.عجب روز بدی بود امروز....
در رو باز کردم.صدای پیانو میومد.نکنه هنوز نرفتن؟واااای....اگه نرفته باشن که نیماخان منو میکشه.آروم آروم جلو رفتم ،پشت ستون وسط سالن قایم شدم و سرکی کشیدم.هیچکس اونجا نبود. کمی بیشتر خم شدم...نیما رو دیدم که پشت پیانو نشسته وسر تا پا لباس سفید پوشیده...چقدر با احساس میزد...اما...آهنگش برام آشنا بود...نه امکان نداشت نیما اهنگ "تو" رو میزد...تو شوک بودم که شروع کرد به خوندن...محو صدای زیباش شدم:
همه کسم تو...هر هوسم تو...هم نفســـــــــم تو
بال و پـرم تو...همسـفرم تو...بیـــــش و بسـم تو
گـرمی خـانه...شـور ترانـه...متـن غــــــزل تو
شـعر و سـرودم...بــود و نــبودم...قنـد وعسـل تو
نغمـه ی سـازم...مـحـرم رازم از روز ازل تو
بـی تـو خـموشم...با کـه بـجوشم...جـفت تـنم تو
خـسته وعـریان...پیش غـریبان...پـیرهــــنم تو
گـرمـی خـانه...شـور تـرانه...مـتن غـزل تو
شـعر و سـرودم...بـود و نبـودم...قند وعسل تو
نغـمه سـازم...مـحــرم رازم از روز ازل تو
….
نمی خواستم بدونه من دارم به صداش گوش میدم برای همین دوباره بیرون عمارت رفتم و در روبا شدت باز کردم تا متوجه اومدنم بشه... اروم سلام کردم...یه لحظه دست از زدن کشید و نگاهی بهم انداخت،چشماش حالت خاصی داشت...انگار پروژکتور تو سیاهی چشماش روشن کرده باشن... ولی سریع تغییر حالت داد و بدون هیچ حرفی دوباره اهنگشو زد،درواقع می تونستم بگم آهنگش رو عوض کرد... یعنی من میمیرم واسه این ادب وحجب حیای این بشر...حتی جواب سلامم رو هم نداد... خیال میکنه نفهمیدم داشت چی میزد...
وقتی وارد آشپزخونه شدم خشکم زد.همه چی سر جای خودش بود.یعنی چی؟چرا غذاها دست نخوردس؟یعنی مهمونی به هم خورده؟
دوباره به سالن برگشتم ...چند قدمیش ایستادم و گفتم:
-آقا نیما...
چشماشو باز کرد،نگاهی بهم انداخت و گفت:
-چی میخوای؟
-مهمونی تموم شد؟
-میبینی که بغیر من کسی اینجا نیست،پس حتما تموم شده...
-اما...اما غذاها همه دست نخوردس...
-دست نخوردس چون مهمونی اینجا نبود!
مات موندم.منظورش چی بود؟
-یعنی چی؟
با اخم به سمتم چرخید و گفت:
-یاد نگرفتی که از من نباید از این سوالا بکنی؟چرا فکر کردی تو در مقامی هستی که منو سوال جواب کنی؟
-من...من فقط پرسیدم چرا...
از روی صندلی بلند شد و گفت:
-هر چند که به تو هیچ ارتباطی نداره اما محض اطلاعت خانوم کوچولو...من مهمونامو به رستوران دعوت کردم...
در حالیکه از توهیناش عصبانی شده بودم واین چند روز حرفاتو دلم مونده بود گفتم:
-اما شما دیدید که من از صبح زود مشغول پخت و پز بودم.هنوز خستگی این همه کار تو تنمه بعد...بعد شما به همین راحتی میگید رفتین رستوران...من6ساعت توی گرما بودم،بدون اینکه جایی واسه رفتن داشته باشم فقط بخاطر اینکه گفتید من تو جمعتون غریبه هستم،اونوقت با خیال راحت رفتید رستوران و زحمات منو نادیده گرفتین؟
جلوتر اومد، لحن صداش طوری بود مثه اینکه ذره ای دلش به حال من نسوخته:
-فکر نکن اگه کاری به کارت ندارم میتونی اینطوری وایسی و زبون درازی کنی؛تو از من حقوق میگیری پس من میگم چیکار کن چیکار نکن...فهمیدی؟
صدام غیرارادی بالا رفت :
-بله بله فهمیدم ارباب...حالا شما بگید من با این همه غذا باید چیکارکنم؟
اونم متقابلا داد زد:
-بندازشون جلوی ســــــــــــــگ،هر غلطی میخوای بکن،حالام از جلوی چشمام گمشو برو...وقت من اونقدر بی ارزش نیست که با حرفای چرت تو هدر بره...
بعد دوباره پشت پیانو نشست.میدونستم اگه یه لحظه دیگه بمونم منفجر میشم.یعنی من از صبح تا حالا بخاطر هیچی زحمت کشیدم؟
سریع به طرف اتاقم رفتم.روی تخت که نشستم بغضم ترکید.چطور تونست همچین کاری با من بکنه؟دیگه حالم ازتوهیناش بهم میخورد...اصلا حرفای من واسش اهمیتی نداشت.انگار نه انگار که بخاطر اون اینهمه سختی کشیدم.درسته که در عوض کارم حقوق میگرفتم اما این رفتارای تحقیرانه حق من نبود.
دلم خیلی گرفته بود.اونقدر که حتی این اشک ریختن ها هم علاجی برای زخم قلبم نبودن...فقط از خدا خواستم که بهم صبر و تحمل بده تا با این مشکلات کنار بیام...
***
دوماه از تابستون گذشته بود...نیما یه روز سرد بود و یه روز گرم وصمیمی میشد وهنوزهم با آنا در ارتباط بود...شاید در طول هفته سه چهاربار در حال اس دادن بودیم...در واقع میتونم بگم معتاد پیام دادن بهم شدیم...آلبوم"راز"که همون هیاهو بودهم بیرون اومد وکلی طرفدار پیدا کرد...من عاشق ترانه هاش شدم...یکی از موسیقی های بیکلام آلبومش رو گذاشتم...امروز سه شنبه اس...دلم بدجوری برای ستایش تنگ شده...هفته پیش کلی بازارگردی داشتیم...اونقد بهم خوش گذشت که تا چند روز لارژ و پر انرژی بودم...روی تخت دراز کشیدم...نیما از صبح نمایشگاه رفته وقراربود تا شب هم برنگرده...کار خاصی نداشتم انجام بدم...حوصله ام بدجوری سر رفته بود...صدای موسیقی توی سالن پیچید...پیانو به همراه ویولن،ترکیبی زیبا ساخته بود...وقتی فکر می کنم که نیما اینو ساخته کلی توی دلم ذوق میکردم...سمت آشپزخونه رفتم واز توی ظرف شیشه ای چند تا کیک فنجونی برداشتم...لبخندی روی لبم اومد...یخچال پرشده بود از انواع کیکهایی که بسفارش نیما آماده کرده بودم...کیک جز لاینفک عصرونش بود...بدون اونا اصلا عصرونه نمی خورد...راست میگن مردا بنده شکمشون هستن...این نیما هم که مستثنی نبود...همراه کیکها وقهوه ای که توی سینی کوچکی گذاشتم به سمت سالن برگشتم،روی مبل روبه روی تصویر امیربهادرخان نشستم...
-شرمنده امیرخان...شما نمی تونی بخوری...
کمی توی جام جابه جاشدم وفنجون داغ قهوه رو توی دستام گرفتم:
-میگم بهادر جووووووون...یه سوال اساسی توی ذهنم هست که از موقعی که اینجا استخدام شدم توی سرم رژه میره...بپرسم؟
امیربهادر اخم ریزی کرد ومنتظر بهم خیره شد،منم بی معطلی پرسیدم:
-ستایش دختر عموی نیماست،درسته؟...پس عمورضا بابای ستایش میشه برادر بابای نیما،درسته؟...عکس خانوادگیتونم که همه جای خونه هست؟...اما چرا بابای نیما اینقدر ثروتمنده واین عمارت رو داره درحالی که بابای ستایش رئیس شرکته...البته درسته که اونام وضع مالی خوبی دارن ولی قبول کن به پای این یکی سلحشوریا نمیرسن....اونوقت چرا؟؟؟...یعنی بابای نیما ارث ومیراث رو بالا کشیده؟....اگه اینطوره پس چرا رابطشون اینقد خوبه؟...
نگاهی به تصویر انداختم...امیر بهادر با غروری که از چشمای سیاهش فرو میریخت به پشت سرم نگاه میکرد منم بی توجه به حرفم ادامه دادم:
-ولی من به دو نتیجه رسیدم:1-بابای ستایش یعنی عمو رضا زیادی گل وبامعرفته واصلا براش ثروت مهم نیست...2-بابای نیما از پسربزرگ بودنش استفاده کرده و ارث رو خورده و یه آبم روش...از این دو حالت خارج نیست...جریانش چیه؟
فنجون قهوه رو سمت لبم بردم که متوجه دستی شدم که سمت کیکهای فنجونی میرفت ویکی روبه آرومی برمیداشت...همینطور که فنجون جلوی لبم بود شروع کردم به ردیابی دست مورد نظر...از مچ آنالیز کردم تا رسیدم به چشمایی که با شیطنت بهم خیره شده بود...اونقد تو شک تصویر روبه روم بودم که بی توجه کمی از قهوه ام رو خوردم...سری که بسمت میز کج شده بود لبخندی زد:
-با کی حرف میزدی؟
با شنیدن صدای نیما قهوه توی گلوم گیر گرد وبی وقفه شروع کردم به سرفه های خشکی که نفسم رو بند آورد...این از کجا اومـــــــــــــــــــــد؟... بخدا این پسر جنه...یه دفعه ای از کجا ظاهرشد؟...با ضربه ای که پشت کمرم می خورد نفس به قفسه سینم برگشت...صدای خنده نیما منو به خودم آورد...بهش نگاه کردم،کنارم نشسته بود،داغی دستش رو کمرم احساس کردم...سریع از جام بلند شدم وفنجون قهوه رو سرجاش گذاشتم،هول شدو وگفتم:
-وای نیما کی اومدی؟
با شنیدن صوت زیبایی که از کلامم بیرون زد دو دستی جلوی دهنم رو گرفتم...ای مهسا کفنت کنن با این حرف زدنت...مگه پسر خالته؟؟؟...نیمابا پوزخندی خم شد وفنجون قهوه رو برداشت وکمی از اونو خورد...با تعجب داشتم نگاش میکردم...جاااااان؟؟از قهوه من خورد؟...
-چند دقیقه ای هست اومدم...پشت سرت بودم متوجه نشدی...خیالتم راحت کنم،هرچی هم گفتی رو شنیدم...از کی با پدربزرگ من حرف میزنی؟
دیگه رسما آب شدم...بخدا اخرااااااااجم...من می دونم...نیما هنوز بهم نگاه میکرد...نمیدونستم باید چیکار کنم...تنها فکری که به سرم زد اینه که سرم رو بندازم پایین وسکوت کنم...
-سوال من جواب داشت...منتظرم توضیح بدی...
چشمام رو به چپ وراست چرخوندم،انگار انتظارداشتم اطرافم چیزی باشه که کمکم کنه...دستام یخ زده بود...آخه چی بهش بگم؟...با لکنت زبون گفتم:
-متوجه نشدم اومدین...ببخشید...همین...همینطوری...با خودم بودم...اخه...کی...با یه...یه تصویر...حرف میزنه...اش...اشتباه میکنید...
-اوممممم...سرت رو بالا بگیر وبه من نگاه کن ببین دوتا گوش مخملی روی سرمه؟
با شنیدن این حرف سریع سرم رو بالا گرفتم وبه گوشاش نگاه کردم...چیزی روی سرش نبود...نگام توی چشماش قفل شد...یکی از ابروهاش رو بالا برد:
-نکنه واقعا دنبال گوشهای مخملی میگردی؟!!!
-مخ...مخملی؟
نیما با خنده ای که سعی داشت پنهونش کنه با دست به کنار خودش اشاره کرد وگفت:
-بشین تا برات بگم...
-چی رو؟
-مگه واست سوال نبود که جریان ارث ومیراث چیه...بشین دیگه!
نیما چی رومی خواست برای خدمتکارش توضیح بده...انتظارداشتم بهم بگه آخه به توچه دختر...وکیل وصی خاندان سلحشوری؟...اما نیما بازهم مهربون شده بود...حالا بعد از گذشتن دوماه از مهمونی میتونستم تموم حالاتش رو حدس بزنم وبفهمم...اصلا چرا اینقد زود برگشته...نگاهی به عکس امیربهادر انداختم...لعنتی هنوز روی لباش پوزخند بود...حتما نیما رو پشت سرم دیده...مستاصل بودم...از یه طرف دوست داشتم جواب سوالم رو بدست بیارم ولی از طرف دیگه روم نمیشد کنارش بشینم....
-منتظرچی هستی؟بشین خاله ریزه...
دوباره گفت خاله ریزه؟...نیما دقیقا میدونست چطور منو عصبانی کنه...برای همین جلوش براق شدم:
-من اینجا راحت ترم...
-باشه هر طور راحتی...فقط می خوام حس کنجکاویت برطرف بشه...الان چندوقتی هست که میبینم با تصویر پدربزرگم حرف میزنی...اولش کمی تعجب کردم چون بغیر من کسی با تصویرامیر بهادر خان حرف نمیزنه...اینطور که معلومه تو هم متوجه شدی این عکس حالتهای خاصی داره...
نیما چی داشت میگفت؟...یعنی هر حرفی که با پدربزرگش میزدم اون شنیده بود؟...یعنی خاک برسرم کنن...شانس که ندارم،ولی گفت خودشم حرف میزنه...همینه دیگه...حرف زدن با امیرخان مسریه...ای بهادرمارموز...
-چرا چشماتو ریز کردی؟...باورش برات سخته که من فهمیدم؟
ووووی نیما که ذهن خون نبود...افکار منو چطور متوجه شد؟...دوست داشتم با دو تا دستام بزنم تو سرم...آخه چی جوابشو بدم؟
-انقدر خودخوری نکن...حرف زدن با پدربزرگ من یه امر طبیعی تو این خونه اس...این تصویر خیلی ابهت داره...عمارت بدون این قاب نقاشی شده هیچه...انگار که پدربزرگ با کمک این تصویر عمارت رو اداره میکنه مث مواقعی که زنده بود...اینجا رونبین که انقد خلوت وسوت وکوره...علی میدونه...اینجا کلی خدم و حشم داشت،از آشپز گرفته تا دربون درعمارت...پدربزرگم حسابی برو بیا داشت...اما بعد از مرگش این عمارتم سرد وبی روح شد...میشه بشینی من ناراحتم...
تمام مدتی که نیما حرف میزد من به سه رخش که به تصویر امیر بهادر نگاه میکرد میخ شدم...انگار داشت توی گذشته قدم میزد...همه حواسش پی تصویر روی دیوار بود...وقتی برگشت و با چشماش اشاره کرد بشینم،بی معطلی دستورشو اجرا کردم وخودم رو روی مبل یه نفره کنار مبل نیما انداختم:
-من درباره پدربزرگم تاحالا با کسی حرف نزدم اما حالا که کسی پیدا شده ودوست داره بدونه این یه بار رو مستثنی میشم...هنوزم دوست داری بدونی؟
تو شوک حرفش بودم از اینکه تا حالا باکسی در مورد پدربزرگش حرف نزده...یعنی من استثنای نیما شدم؟...اونقد از برخورد نیما خوشم اومد که بی رودربایستی گفتم:
-با حرفی که زدید بیشتر علاقه پیدا کردم در مورد پدر بزرگتون بدونم...
نیما کمی دیگه از قهوه اش رو خورد و گازی به کیکش زد:
-ولی گفتن این حرفا شرط داره؟
-شرط؟چه شرطی؟
از روی میز مجله ای رو برداشت وبه سمتم گرفت:
-بگیرش...
با تردید مجله رو گرفتم و نگاش کردم...مجله آشپزی بود...سرم رو بالا گرفتم تا بپرسم خب که چی،چکارش کنم که خودش ادامه داد:
-صفحه چهارمش یه نوع غذای محلی هست...وقتی کوچیک بودم مادر علی آقا واسمون درست میکرد...هنوز طعمش زیر دندونمه...
-مادر علی آقا؟
-بعله...مادرش آشپز اینجا بود...اون دفتری که بالای یخچال دیدی مال اونه...عصمت خانوم...سه سال پیش فوت کرد...
-اووهوممم...خدابیامرزتش...که اینطور...باشه براتون درست میکنم...
نیما لبخندی زد:
-خوبه...پس اول ناهار میخورم بعد برات تعریف میکنم...
وارفتم...این همه گفت بشین تا برات توضیح بدم الکی بود...عجب آدمیه؟...نمی تونستم که چیزی بگم پس قبول کردم...
-من میرم ناهار درست کنم...
-باشه...اون غذا رو واسه شام درست کن...
-چشم آقا...اول باید موادش رو بخرم...
-بنویس چی لازم داری...من برای نیم ساعت برمیگردم نمایشگاه...تو راه می خرم...
بله آقا...اساعه می نویسم...-
ای خدا بیامرزه کسی رو که مجله آشپزی رو اختراع کرد...اون از کیکهاش اینم از غذایی که سفارش داده...از هر چه بگذره از غذا امکان نداره بگذره...
روی یه کاغذ هول هولکی مواد مورد نیازم رو نوشتم وبه نیما که توی چار چوب در ایستاده بود،دادم...اونم بدون حرفی کاغذ رو گرفت و رفت...تا برگشت نیما تصمیم گرفتم غذای حاضری درست کنم...به ساعت نگاه کردم یه ربع به یک بود...زیاد وقت نداشتم...خدارو شکر مواد لازانیا رو از قبل آماده کردم تا برای ناهار بخورم برای همین دست به کار شدم...
نیما ساعت یک و سی وپنج دقیقه وارد آشپزخونه شد وپاکت خریداشو رو ی میز گذاشت...سلام کوتاهی کردم ومشغول چیدن میز شدم:
-آقا تا شما دست وصورتتون رو بشورین میز هم آماده اس...
-خوبه...
نیما عقب گرد کرد واز آشپزخونه بیرون رفت...میزرو اماده کردم...چون می دونستم نیما سالادشیرازی خیلی دوست داره عجله ای شروع کردم به درست کردنش...چاقو خیلی تیز بود وکارم رو راحت تر میکرد...
با تمام شدن تقریبی سالاد نیما هم در حالی که دست تو جیب شلوار گرمکنش گذاشته بود وارد آشپزخانه شد...با دیدن تی شرت سفید وگرمکن طوسی رنگی که به تن داشت برای لحظه ای مات اندامش شدم...تو دلم هزاربار قربون صدقه اش رفتم...آخه آدم با یه لباس ساده این همه خوشپوش میشد؟؟...با دردی که توی دستم پیچید و تا مغز استخونم رفت جیغ بلندی کشیدم...نیما هراسون به سمتم اومد:
-چی شد؟
چاقو رو رها کردم و با دست چپم محکم انگشت دست راستم رو که فواره ای ازش خون میریخت گرفتم...تمام خون توی سالاد ریخته شد و رنگ قرمز گرفت...با دیدن خون احساس کردم جون از بدنم بیرون زده...صحنه بریده شدن رگ دستم جلوی چشمام اومد...با نشستن دستی روی دستم وکشیده شدن به عقب سست شدم و افتادم...قبل از برخورد با زمین نیما محکم منو تو بغلش گرفت ومانع افتادنم شد...کمکم کرد روی صندلی بشینم...خون روی سرامیکهای سفید آشپزخانه ریخت...آهی از درد کشیدم...
-چیکار کردی با خودت؟...حواست کدوم گوری بود؟
با فریادنیما جون به تنم برگشت وبا دستم فشار بیشتری روی انگشتم آوردم...
-ولش کن ببینم چطور بریده که داره این همه خون ازش میره...
ترسیدم اگه ولش کنم بندانگشت اشارم از دستم جدا بشه...نیما بازور سعی میکرد دستم رو باز کنه:
-د ولش کن لعنتی...
همینکه نیما به زور دستم رو باز کرد ،خون با شدت بیشتری بیرون ریخت و روی لباس سفید نیما لک قرمز افتاد...
نیما به سرعت به سمت جعبه کمکهای اولیه رفت وماده ضدعفونی وباند رو درآورد...به زور بلندم کرد ودستم رو توی سینک ظرفشویی گذاشت...درد امونم رو برید...فکر نکنم خونی تو بدنم مونده باشه...با ریخته شدن مایعی سرد روی دستم جیغم به هوا رفت...نیما پشت سرم ایستادودستاشو رو ازدو طرف کمرم جلو برد ودستم رو میون دستاش گرفت... خون وماده زرد رنگ توی ظرفشویی حالم رو بدتر کرد...نیما سریع با باند دستم رو بست ومنو تو آغوشش گرفت...با حرکت دستش روی شکمم وسرش که توی شونه ام بود آروم شدم...آغوش نیما برام مثه مسکن بود...درد رو فراموش کردم...صدای نیما به گوشم رسید:
-خوبی؟
با رمق کمی که توی بدنم بود سرم رو به نشونه تایید تکون دادم...نیما دستش رو روی شونم گذاشت ومنو برگردوند:
-من میرم به دوستم زنگ بزنم تا بیاد دستت رو بخیه بزنه...این باند فقط جلوی خونریزی بیشتر رو گرفته...بیا بشین تا من برگردم...
با کمک نیما روی صندلی نشستم...هنوز کمی بیحال بودم...نیما کنار پام زانو زد...موج نگرانی که توی چشماش بود من رو هم نگران کرد:
-درد داری؟
-بهتر شده ولی هنوز درد میکنه...
-زود برمیگردم...
بلند شد وبه سرعت از آشپزخونه بیرون رفت...اشکهام بی وقفه میریختن اما اگه میگفتم این اشک برای درد نیست دروغ نگفتم...اشکهای من اشکای ذوق وخوشحالی بودن...خوشحالی که نیما به وجودم تزریق کرد با حس حمایتش با نگرانی چشماش وبا آغوش امنش...با اینکه نیما بیشتر مواقع سرد وجدی بود ولی وقتایی که اینطوری ازم حمایت میکرد ومورد توجه اش بودم کلی ذوق میکردم...انگار این رفتارگرمش مثه خنثی کننده عمل میکرد...یه دفعه ای تموم تحقیرها ودستور شنیدن هاش رو وجودم میگرفت وبارقه ای از امیدو شادی روتوی دلم روشن میکرد...من نیما رو با همه بداخلاقی ها وجدی بودناش دوست داشتم...چون می دونستم یه چیزی توی وجودشه که داره ازش حساب میبره...اونم احساسیه که غرورش در مقابلش کم آورده...حس مهم بودن طرف مقابلت...اینکه نمی تونی با وجود بودنش توی لحظه لحظه زندگیت انکارش کنی...این حرفا تموم امیدهایی بود که من بعد از مهربونی نیما نسبت به خودم بدست می آوردم...امیدی از جنس مهم بودن...یعنی من برای نیما مهم بودم؟...نمی دونم...با دردی که توی انگشتم پیچید چشمامو باز کردم...نیما باز هم جلوی پایم زانو زده بودو با اخم به بند انگشتم نگاه میکرد...کی به آشپزخونه برگشته بودکه متوجه نشده بودم؟...نگام روی لباس خونیش افتاد...دست سالمم رو جلو بردم و روی قفسه سینه اش کشیدم:
-لباستون کثیف شد...معذرت می خوام...
با برخورد دستم روی لباسش متوجه لرزش بدنش شدم...سریع دستم رو گرفت وروی پام گذاشت:
-مهم نیست...حواست کجا بود؟
سرم رو پایین انداختم وفقط تونستم بگم ببخشید....چی داشتم که بهش بگم...بگم که داشتم سر تا پات رو چک می کردم و تو دلم قربونت میرفتم؟
-می تونی بلند شی؟
-کجا برم؟
-باید بری تو اتاقت تا دوستم بیاد ودستت رو بخیه بزنه...
نگاهی به کف آشپزخونه وسینک ظرفشویی انداختم:
-اما اینجا کثیف شده...باید تمیزش کنم...
نیما آرنج دست راستم رو گرفت ،محکم کشید و بلندم کرد:
-پاشو ببینم...تو با این وضع چطور میخوای اینجا رو تمیز کنی؟...به علی میگم بیاد تمیزش کنه...
-اما آقا...
-اما واگر نداره...راه بیفت...
مث جوجه اردکها که دنبال مادرشون راه میرن منم کنار نیما کشیده شدم وهمراهش به سمت اتاقم رفتم...با نشستن روی تخت،نیما نگاهی اجمالی به اتاقم انداخت...جوری به وسایل خیره شد که انگار اولین بارش بود اینجا رو میدید...نفسش رو به شدت بیرون داد...دست به کمر رو به روم ایستاد وگفت:
-آخه چی بهت بگم...اگه خدایی نکرده با اون چاقوی تیز میزدی بند انگشتت رو میبریدی چیکار میکردی؟...اگه من اون لحظه نبودم که تو الان داشتی از ترس میمردی...آخه خون ترس داره که تو رنگت سفید شد و بیحال افتادی...امان از دست شما دخترا...همتون لوس وبی جنبه اید...
بچه پررو متلکم میزنه...خره من واسه تو زلیخا شدم وانگشت بریدم...مجبوری تو خونه با این لباسای خوشگل که مث چی بهت میاد راست راست راه بری؟؟...بیا یه چیزیم بدهکار شدیم...حیف که نمیشد این حرفا رو بهش بزنم...حیف...پوووففففففففف...
-کجایی باز؟...دارم با تو حرف میزنم هاااا...
نیما شانس آوردی دستم بسته اس وگرنه تیکه بزرگت گوشت بود...هی هیچی نمیگم این بازم از احساساتم نسبت بخودش سواستفاده میکنه...ولی عجب قوطی نوشابه ای واسه خودم باز کردم...واقعا اگه نبود چی میشد؟...البته اگه نبود که من دستم رو نمی بریدم...
-الو؟....الو؟...هستی؟...لااله الا اله...
جان؟؟؟؟نیما واذون ؟؟؟...اینم میدونه خداکیه؟...فکر میکردم آدمای ثروتمند خدا ندارن...نگو این شازده خدا داره اونم چه خدایی؟؟نیست خدایی جز الله...خدایا دستتو قربون...پس من چی؟؟...یه گوشه چشمی چیزی...
دستای نیما که جلوی صورتم تکون میخورد باعث شد از افکارم بیرون بیام...
-پاک از دست رفتی تو...خوبی دختر؟
-هان؟؟
-تازه بعد دوساعت میگه هاااان؟...دوستم اومده...میخوام باند رو در بیارم...
نیما با گفتن این جمله به آرومی باند رو برداشت...با جدا شدن باند دوباره خون شروع به ریختن کرد،دست مردی روی دستم نشست....پسر جوونی رو به روم نشسته بود و به دستم نگاه میکرد...خم شد و از توی کیفش پلاستیکی بیرون آورد...با دیدن وسایل بخیه ترسیدم وبا وحشت به پسر نگاه کردم...نیما متوجه ترسم شد...کنارم نشست وبا کف دستش صورتم رو به سمت خودش چرخوند وگفت:
-سینا پزشکه...به دستت بی حسی میزنه...اصلا متوجه نمیشی...بهتره تا کارشو میکنه به دستت نگاه نکنی...
باز هم مهربونی چشمای نیما تموم دردای دنیا روازم دور کرد...وقتی اینطوری باهام رفتار میکنه اصلا نمیتونستم فکر کنم که اون همون نیمای سرد ومغروره...
بعد از ربع ساعت کار سینا تموم شد و با گفتن یه سری تذکرات برای خوب شدن دستم از عمارت رفت...
اونروز علی آقا آشپزخونه رو تمیز کرد وسالاد روهم دور ریخت...خوشبختانه غذای روی میز مشکلی نداشت ومنو نیما تونستیم کمی از لازونیا رو بخوریم...به توصیه دکتر و دوست نیما کار برای چند روزی تعطیل شد وارباب جوان بهم اجازه داد تو این چند روز خونه ستایش برم واستراحت کنم...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...