ویژه کنید
عکس و تصویر #۱۵۱ لبخندی پر از آرامشی تحویلم میدهد اما چیزی از اضطراب درونم نمی کاهد ...

#۱۵۱

لبخندی پر از آرامشی تحویلم میدهد اما چیزی از اضطراب درونم نمی کاهد ...
رو به رویم مینشیند و عسلی چشمانش قفل چشمهایم میشود .

_ امیر خیلی سعی کردم ازت پنهون کنم . سعی کردم ازم متنفر بشی و از خودم دورت کنم . خیلی سعی کردم حتی خودمو تموم کنم اما واقعا نشد ... من نه عرضه خودکشی دارم و نه توان جدایی از تو ...

چهره اش همچنان غرق در آرامش لست .. هیچ نگرانی توی صورتش نمیبینم ... دستانم میلرزد ...

_ بعد از اینکه حرفامو شنیدی میخوام خودت انتخاب کنی ... .
این ماموریت لعنتی انتخاب خود من بود ... امیررضا بهم گفت با سیاست کیارشو از خودم دور کنم ... اما .......

نفس عمیقی میکشم :

_ امیر من .... من ... نتونستم ... نشد ! نق... نقشه لو رفت .... اون فهمید که ... فهمید که من دنبال مختصاتشم ... اون بهم .... اون ...

گریه امانم را میبرد ...

_امیر اون بهم تجاوز کرررد ....

هق میزنم و سرم را میان دستانِ لرزانم میگیرم ... جرئت نگاه کردن به صورتش را ندارم .

_ امیر کیارش بهم تجاوز کرد ... بخدا هر کاری کردم به هر دری زدم اما معلوم نبود اون لعنتی زورشو از کجا میاورد ؟؟ به جون تو امیر ... به جون تو که نمیخوام دنیا نباشه هیچی تقصیر من نبود من نمیخواستم این جوری شه ...

هق میزنم و ادامه میدهم :

_ نه تنها دخترونگیم به باد رفت بلکه روحمم مرد ... رها مرد !!! دیگه نمیتونم زندگی کنم . دیگه نمیتونم ادامه بدم . دارم کم میارررم ...

اشک هایم یکی پس از دیگری میچکد ‌:

_امیر تو مختاری هر انتخابی بکنی ... امیر تو حق داری منو نخوای ... برو پی زندگیت ... برو با کسی که لیاقتت رو داشته باشه .... برو ...

واقعا سکوت کرده بود .میخواهم سرم را بالا بیاورم و حالت چهره اش را ببینم که ناگهان در آغوشش فرو میروم و سرم روی سینه اش فرود می آید ... هق هقم اوج میگیرد و او همچنان سکوت کرده ...

_ امیر دیوونه ترم نکن .... امیر تو رو خدا یه چیزی بگو ...

_ تو بگو رها ... تو همه چیزو بگو ... تو خودتو خالی کن ...

_ امیر بخدا دیگه چیزی ازم نمونده ... خالی خالی ام ... تهیِ تهی ! از هر چیزی خالیم ... از هر حسی تهی!

_ حتی از عشقِ به من ؟؟؟

واقعا جوابی برایش نداشتم . معلوم است که نه ! معلوم است که از عشق او خالی نبودم ! اتفاقا مملو از عشق او بودم اما چاره چه بود ؟؟؟

مرا از آغوشش بیرون می آورد و نگاهم میکند . تازه میتونم چشم های سرخش را ببینم .

_ امیر ....

اشک هایم میریزد و تمام تنم بیش از پیش میلرزد ... دستانم را میگیرد و آرام زمزمه میکند :

_ من از غروب همه چیزو میدونم . دیگه طاقت نیووردم و به امیررضا التماس کردم که همه چیزو بهم بگه ... واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم این بیخبری رو ...

با شُک زمزمه میکنم :

_ میدونستی ؟؟

_ یه روانشناسم درست ... تو حل مشکلات خیلیا دخیلم درست ولی تو زندگی خودم کم آوردم . غروب بعد از شنیدن حرفای امیررضا باز به احسان زنگ زدم . گفت مشکلات ما مثل یه زایمانه... درسته درد آوره ولی باید با یه فشار همه چیزو تموم کنیم ... تو باید همه چیزو میگفتی تا خالی بشی از این درد ...

پشت دستش نوازش وار اشک هایم را پس میزند ... هنوز در شکم . آب دهانم را قورت میدهم و بی توجه به سوزش وحشتناک گلویم زمزمه میکنم :

_ تو ... ناراحت نشدی ؟؟ برات ... مهم نیست؟؟

_ معلومه که ناراحت شدم . اما واقعا داشت خنده م میگرفت ... تو به خاطر این موضوع این همه مدت بینمون فاصله انداخته بودی ... این اتقفاقو بخدا از همون اولم حدس میزدم اما با این رفتارای تو من فکر کردم یه چیز خیلی وحشتناک تر از ایناست ...


نکند از تعجب روی سرم شاخ در بیاید؟؟ اگر شاخ در می آمد هم کاملا طبیعی بود . امیرحسین روبه روی من داشت با آرامش حرف میزد .....!

_ رها این همه مدت ... تو خودتی و داری عذابمون میدی . اشتباه تو اینجاست که خودت بریدی و دوختی ... اصلا به این فکر نکردی که حرف من چیه ؟؟ تو به جای من با بی‌رحمی خودتو قضاوت کردی و حکم صادر کردی ... اصلا به این فکر نکردی که من بعد تو چی میشم ؟ کمر بستی به قتل خودت تو ؟؟؟

لب هایم باز و بسته میشود اما دریغ از یک کلمه ...

_رها واقعا نباید لین مسئله رو باهم حل میکردیم ؟؟؟ به عنوان یه مرد خیلی بهم برخورد که امیررضا میدونه اما من بیخبرم ...

به زحمت لب می گشایم :

_ من نمیخواستم تو عمرتو پای من تباه کنی ... نمیخواستم مثل من داغوش شی ...

اخم هایش در هم میشود :

_ داغون ؟؟؟ تباه ؟؟؟ رها تو از خودت چی ساختی ؟؟؟

سرش را تکان میدهد :

_ چرا با خودت این کارو میکنی ؟؟ مثل بچه ها شدی .... قرار نیست عمر کسی تباه بشه ... قراره من و تو کنار هم زندگی کنیم . قراره مشکلاتمونو باهم حل کنیم.... از الان تا آخر عمرمون ... ! من و تو این همه سختی کشیدیم برای این عشق...
من تو گذشتم به اندازه موهای سرم رابطه های نامشروع داشتم . تو منو بخشیدی و چشمتو روی گذشتم بستی . حالا این اتفاقی که برای تو افتاده که چیزی نیست . خودِ خدا هم میدونه که هیچ گناهی به گردن تو نیست .. رها من بخشندگی رو از خودت یادگرفتم . تو هیچوقت گذشته منو به روم نیوردی . بیا دوتامون گذشته رو فراموش کنیم .

_ اما من نمیخوام تو با ترحمو دلسوزی کنارم بمونی ...!

_ باهات تعارف ندارم ... دوستت دارم ، زنمی ، عاشقتم ، نفسم به نفست بنده .... حتی اگه بخوام ترکت کنم هم نمیتونم ، اینو بفهم . هیچ دلسوزی و ترحمی هم در کار نیست فقط نمیخوام بعد از اون همه سختی که دوتامون کشیدیم تو رو از دست بدم . تو وجود منی رها ... اگه نباشی منم نیستم . پس بیا چشمامونو ببندیم رو گذشته ها ... بیا لبخند بزنیم به آینده ای که روشنه ...!

لبخند غیرارادی میزنم و اشک دیدم را تار میکند ... دستانش را برای در آغوش کشیدنم باز میکند و میگوید :

_ گریه و زاری بسه عمرِامیرحسین ... بیا بغلم ...

خودم را در آغوشش رها میکنم و زیر لب تکرار میکنم :

_ خدایا شکرت ...

_ زندگیم باید بشی همون دختر شیطون قبلی خب ؟؟ من زنِ ساکتو گوشه گیر نمیخواما ...

_ همین که تو کنارم باشی کافیه ... قول میدم همه چیز مثل قبل میشه ...

_ من مطمئنم همه چیز بهتر از قبل میشه ... تا آخر عمرت عفو خوردی و آزادی ... دیگه ترس از اداه آگاهی هم تعطیل...

میان سیل اشک هایم میخندم و میگویم :

_ آره ... آزادِ آزادم ....

_ نخیر آزاد آزاد نیستی ... از الان تا آخر عمرت توی این بغل زندونی هستی ، حق تکون خوردنم نداری !


در اوج اشک و شادی به این فکر میکنم که چه خوب است زندانی بودن میان بازوان بهترین زندانبان دنیا ...... !









حس و نظراتتون رو کامنت کنید حتما 😍 خیلی برام مهمه ...پارت بعدی با کمال تاسف و خوشحالی پارت آخر میباشد :)💔 دیگه باید کم کم خداحافظی کنیم با دل من آسمان شب ☺💔

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...