ویژه کنید
عکس و تصویر #نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. ...

#نالوطی
#۲۳
#یلدابانو
ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم ..
پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم..
پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟
آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟
پرهام ــ چرا اتفاقعا درس گفتی..
+ سلام خوب هستین..؟
سیروس ـ سلام خانوم ، شما دل این رفیق مارو بردی؟ بنازمم که تا بیست و نه سال این پرهام به هیچ کس نگاه نمیکرد موقعی هم که دنیا اومد همش خواب بود..
یه پوز خند زدم و رو به پرهام گفتم..
+ پراامی خودت به سلیقه خودت یکی رو انتخواب کن ، متن دعوتم بنویس ، من تویه ماشینم..
ریموت و گرفتم ، در راننده و باز کردم و سوار سوناتا سفیدش شدم .. چرا از اون فراری استفاده نمی کرد؟؟ پــیف..
موسیقی رو پِلی ڪردم
قسمتی از متن آهنگ بخند

اگه دلت گرفته
اگه که ناامیدی
اگه تو اوج سختی
بازم ادامه میدی
اگه دلشوره داری نمیخوابی انقدر که بیقراری نباید ناامید باشی چون تو خدارو داری
تو برو زیر بارون نگاه به این و اون نکن و دستتو بگیر رو به روی آسمون بخند چشاتو ببند
برو پیش مادرت فکر کن این باره آخره بگو که دوسش داری همیشه تا آخرش خندید توام بخند
ـــــــــــــــــــ
ماشین و روشن کردم و یه چند دور زدمـ. که گوشیم زنگـ خورد..
+ الو
پرهام ـ سلام ، بیا من کارم تمامه پیش سیروسم..
+باش اومدم..
گوشی رو قطع کردم امروز چندم بود..

خلاصه پرهام من و رسوند و شب شد ، گرفتیم خوابیدیم و صبح بلند شدیم بریم آرایشگاه..
ساعت هفت نگار و سوگند و مارال من و بلند کردن و به زور فرستادنم حمام و بعد به زور لباس تنم کردن و فرستادنم آرایشگاه.. یه آرایش لایت و خیلیی ساده کرد ، متوجه نشدم چرا در این حد ساده.. موهام و رنگـ عسلی کرد و بعد به وسیله بابلیس اونا رو فر داد.. یه تاج خوش کل ستاره ای هم تویه موهام زدو...

+ مارااااال میگم من تور خودم و میخواام یعنی چی که اون بچه اومده با قیچی تور من بدبخت و تیکه تیکه کردهههه..
من این تورو نمیپوشم ، برا مراسم تو باغ مناسب نیستتت...
کوش کوش اون پرهاااام هااا ..
با همیت قیافه دویدم بیرون تویه ماشین نشسته بود و با گوشیش ور میرفت..
+پرهااااام من تور خودم و میخواااتام نهههه😭
پرهام ـ بچه نشو برو اون تورو بپوش..
+خیلی بدی آخه تو نباید حواست به تورم باشهههاا
ـ خوب حالا برو بپوش مشکلی نیس..
بعد از دو هزارتا نِق و نوق از جانب من سوار ماشین شدیم واسه عکس و ..
+ من یه کس و سراغ دارم عکاسیش عالیه ..
واسه پوریا زنگ زدم .. و اونم موافقت کرد..
رفتیم آتالیه واس عکاسی..
اوایس عکس پرهام پشت سرم بود و دستاش و اورده بود جلو..
دویمین عکس پرهام جلو من زانو زده بود و دسته گل و به طرف من گرفته بود..
پوریا ـ خوب پرهام خزان و ببوس..
+یا خدا این و نه دیگــ
پرهام اومد جلو و کمرم و کرفت و به خودش فشارم داد و...
ازش جداشدم دستم و انداختم دور گردنش و به هم نگاه کردیم..
پوریا ـ عالی شد این عکس... کافیه..
بعد از خدافظی از پوریاو من با سر پایین و مثلا خجالت زده اووووق من و خجالتتتت چه جمله سنگینی ، چند لحظه نفس عمــــــیق.. ولی نمیدونم چرا از پرهام خجالت میکشم..
سوار ماشین شدیم ، پرهام صورتم و گرفت و برگردوند سمت خودش..
ــ خجالتیه کی بودی توووو ، عشق دلم..
حرفش بد به دلم نشست..
یه لبخند زدم و پرهام حرکت کرد سمت خارج از شهر..
+ پرهاااام کجا میری ..
ـ باغ یکم خارج از شهره..
+ پرهام
ــ جون دلم..
یه جوری شدم..
+من با دم پایی هستمااا
ــ کفش پشته بعد بهت میدم..
+باش..
دستش رو برد سمت ظبت وآهنگ و روشن کرد..
پرهام ـ خزانی میخوام لایو بزارم موافقی..؟
با خنده گفتم
+بزار جانم..
ــ باش..
اینستا رو باز کرد و لایو زنده رو شروع کرد..
پرهام ـ وای بدن و ببین جوون بابا خودتو بلرزون بابا
همه میگن ساسی پاشو همه رو برقصون دادا...
+ آقامون جنتلمنه جنتلمنه
ـ این خانومم عشق منه عشق منه
+ آقامون جنتلمنه جنتلمنِ
ــ این خانومم عشق منه عشق منه
پرهام ـ عشق و دلبر منه هااا
نظر هایه پایین لایو..
مارال ـ بنازم عشقا رووو
نگار ـ نه بابا..
میعاد ـ جنتلمنووو برم😂
مهنا ـ اوووق عشقشووو😂
+بله دیگه جنتلمنه خودمههه @میعاد ـ ۰۹۰۹
پرهام ـ این خانومم نفس منه khazan.sofi@
+❤ @parham.parsa
+ چیه عزیز دل @مهنا ـ عادل
مهنا ـ هیچی به جان تو ..
پرهام ـ بفرما رسیدیم..
سرم و از گوشی گرفتم و بلند کردم...واااای خداااااا
اشک تویه چشمام جمع شد....
از ماشین پیاده شدم.. پرهام واسم یه کفش ساحلی اورد ‌، وااای خدایه منننن..
دست تویه دست سوار قاسق شدیم و یکم بعد صدایه موسیقی و جایگاه عروسس..
چه دلنواز اومدم اما با ناز اومدم
شکوفه ریز اومدم اما عزیز اومدم
آخه گفته بودی دیر نکن عاشقو دلگیر نکن
گفته بودی زود بیا لحظه موعود بیا
منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز
واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز
منم اون یار شیرین منم اون یار با ناز
واسه عاشق دلتنگ دلم خونه دلباز

از قایق پیاده شدیم و رفتیم سمت جایگاه عروس..
یک دفعه مارال با یه کیک پر از فشفشه اومد و همه یک صدا خوندن ...
±تولـدت مبارک عروس جون ، تولدت مبارک عروس جون عروس جوووون...
اشک تویه چشمام حلقه زد روبه پرهام کردم و بغلش کردم و ریز تویه گوشش گفتم..
+یه جنتلمنه به تمام عیاری برام..
پرهام ـ خوشحالم که خوشت اومد،خوش اومدی به زندگیم زندگیم..
یه بوس رویه گونم نشورند و رفتیم واسه رقص دوتای..
شروع کردیم به رقصیدن..
پرهام دوتا میکرفون برداشت یکی رو داد دست من یکی هم خودش..
پرهام ـ امشب تموم عاشقها
با ما می خونن یکصدا
میگن تویی عاشقترین عروس دنیا
دلمُ بردار و بِبَر
کوچه به کوچه، شهر به شهر
بگو که نذرِ چشماته
ای عروسِ دلبر

یه جفت چشم سیاه و یه حلقة طلایی
یه فرشِ یاس و الماس
دلی که شد فدایی
+ آره من مستِ مستم
با این عهدی که بستم
پیش اون آینة چشمات
وای نپرس از من کی هستم

به چشاش زل زدم و گفتم..
+ پرهام من ، اون تناز آبی تویه چشمات هستا..
پرهام ـ خوب ..
+قشنگـ ترین رنگ تویه زندگیمه...
یک دفعه دست و جیغ همه رفت هوا ..
همه با همـ ـــ داماد ببوس ببوس ببوس...
پرهام دستم و بلند کرد جلوم زانو زد و دستم و بوسید..
همه با هم ـ اوووووه
مارال اومد پیشم و میکرفونو گرقت و گفت..
مارال ـ با یه رقص هیپ هاپ چطورین..
صدایه جیغ کر کنده همه بلند شد...
همه اونایی که هیچ هاپ و بلد بودن اومدن وسط..
+پرااام منم هیپ هاپ..
ــ واقعااا
+آره ..
پرهام ـ پاشو بریم..
+ یوهوووو
دست هم گرفتیم و رفتیم وسط..
یه آهنگ مخصوص گذاشتن شروع کردیم به رقصیدن..
اون وسط فیلمبردار کم بود .. و میعاد که داشت لایو میگرقت..
کلی رقصیدیم...
و باز این دفعه مارال گفت عروس داماد رقص سالسا برن..
و ما مجبوری رفتیم وسط و کلی رقصیدیم..
رفتیم سمت جایگا.. ساعت شیش بود هوا تاریک..
نور ها کم کم روشن شدن..
همه دباره ریخن وسط و قررررر...
ساعت نه شب بود.. غیر اصلی ها رفتن...
مامان پرهام هم که یه جا نشسته بود و اصلا یه قرم نیومد..
رفتم یکم استراحت کنم که خدمه اومد..
ـ ببخشید خانوم یه خانوم اومده با شما کار داره..
+دعوتش کن داخل..
ـ میگه که بیا کنار قایق باهاتون کار داره..
+باش..
آروم رفتم کسی نبود یه صدایه آشنا تویه گوشم پیچید..
یا خداااا نه این اون نیست..
گیسوـ سلام رفیقم..
اشک تویه چشام حلقه زد... این چرا این مدلی شده بود..
یا خداااا ... چرا سهیل زندس..؟ وااای..
هقهقم بالا رفت..
نه مژه داشت نه ابرو نه مو رنگش به زردی میزد و توان وایسادن نداشن که سهیل اون رو رویه ویلچر گذاشته بود..

گیسو ـ بعد ا ز این که رفتم انتاکیا،فهمیدم به سرطان مبتلا شدم.. واین و هم فهمیدم مجازاتیه که خدا به خاطره من نالوط در نظر گرفته... اومدم برا حلالیت ، من و ببخش..
+نزن این حرف روووو تو هنوز رفیـ
گیسو ـ نهههه تو این و نگو.. بزن تویه گووووشم هااا بزن.. دِ لعنتی بزن.. من نالوط حقم همینه...
+گیسو برگرد انتاکیا ، من بخشیدمت ، از خدا هیچ وقت نخواستم که این بلا رو به سر تو در بیاره.. برگرد...
گیسو ـ ولی اول بزن تو گوش نالوطیتـ.
+دِ نالوطی برووو دیگه میگم بخشیدمت بروووو
گیسو خیلی آروم ویلچر و حل داد خودش و رفت من موندم و سهیل...
یه روزی عشقم بود ..
یه آهنگ چخش شد...

نالوطی گذاشتی پا رو چی
دنبال چی بودی تو رابطمون با موچین
بی مرام ببین هنوزم این ورام
ببین نشد که از فکر تو درام
بی معرفت بدون که بدم میاد من ازت
با اینکه میتونست رکب نزد
دلم به عشقمون لگد نزد
بی معرفت بدون که بدم میاد من ازت
با اینکه میتونست رکب نزد
دلم به عشقمون لگد نزد
با اینکه میشد پر شه جای خالیت
حتی وقتی بودی
انداختم پایین سرمو بازم
آخرم نموندی
تو میدونستی که این دله چجوری داغونته
نگفته بودی نه که بی مرامی ته قانونته
بی معرفت بدون که بدم میاد من ازت
با اینکه میتونست رکب نزد
دلم به عشقمون لگد نزد

سهیل اومد نزدیکـ ..
نزدیک نزدیک روبه روم وایساد..
" از زبان پرهام "
کل ساحل و با چشم گذروندم ، خزانم کجاست.. یکم دیگه منتظر میمونم ، همه در حال خوردن میوه بودن.. البت برا بار دوم.. رفتم تو فکر .. من دارم عاشق خزان میشم.. حتی احساس میکنم الآن واقعا بهش حسی دارم ، حسی مثل دوست داشتن..
دیگه سبر و جایز ندونستم و رفتم دنبالش و بعد از کلی گشتن از دور دیدمش.. این کی بوددد؟ واااا سهیلهههه یا خدااا مگه این نمرده بود؟
سهیل ـ عشقم بودی ، دلیل زنده بودنم بودی ، اولین عشقم نفسم .. برایه همیشه از زندگیتون من و گیسو میریمـــ
خزان ـ پس برو لعنتی ، چرا اومدین؟
گریه نکن خزانم...
سهیل ـ برایه آخرین باز یه کار میخوام انجام بدم.. دیگه میرم و بهت قول میدم پیدام نتونی بکنی...
عوضی چیکار میخواد بکنه ...؟
اومد و ریز تویه گوشش یه چیز گفت
تا خزان اومد بگه نکن که خزان و بوسید.. خزان هیچ تقلایی نکرد..
شکستم ... پس هنوزم دوسش داره..
با عصبانیت رفتم و سهیل رو ازش جدا کردم و تا میخورد زدمش..
به زور بلند شد و رفت... لب خزان کبود شده بود..
بازوش رو گرفتم و رفتم سمت پشت درخت ...
با عصبانیت هرچه تمام گفتم
+ببین خزاااان ، ا همیچیت مال منه ، فقط یک باره دیگه ، یک بارره دیگه دست یک نفر بهت بخوره زندش نمیزارممم فهمیدییییی؟
خزان با هق هق گفت ...
ـ به خدا من نمیخواستـ
+خفه شو..
بازوش و گرفتم و کشیدمش و بردم پیش پرنسا و مامان..
همون جا وایسادم و به مارال اشاره کردم بیاد..
پرنسا ـ داداش لبش و چی کار کردی..؟ بابا یکم صبر کن..
مارال ـ وااا پرهام وحشی مگه تو؟
پرهام ـ دخترا ما دیگه میخوایم بریم..
مامان پرهام ـ چی چی و بریم ، صبر کن دیگه اه شورش و در اوردی دیگ..
پرهام ـ چه کنم دیگه
دست خزان و گرفتم و کشیدمش و انداختمش تو ماشین..
سوار شدیم و روندم سمت ویلامون تویه لواسون..
ـ وقتی اسمت تویه شناسنامه منه به چه حقی ایجازه میدی یک نفره دیگه ببوستت هااااا.. چرا میری پیش اووون هااا روز عروسیته هاا نفهم..
خزان + بس کن دیگههه خسته شدم.. از همتون گیسو اومدهبود..و...
کل ماجرا رو برام تعریف کرد ولی از عصبانیتم کم نشد..
از خودم عصبانی بودم که چرا عاشق این شدممم!
رسیدیم دستش و گرفتم و کشیدمش پایین و رفتیم تویه ویلا..
در یه اتاق و باز کردم
ـ برو داخل ..
داغون بودم خیلی... در و باز کردم و رفتم سمتش و خودم و چسبوندم بهش.. آروم بند لباسش و باز کردم..
چنان با آه گفت
+پرهام نکن
که دلم ریش ریش شد..
با هقهق گفت
+من هنوز کوچیکم ، بزار زمانی که آمادگیش رو داشتم خواهش میکنم..من تازه ۲۶سالمه..
ـ بیست و شیش سالته و کوچیکی؟و بیشتر خودم و چسبوندن بهش
+پرهام خواااهش میکنم...
ـ پس یه کار کن آروم شم داغونم ..
رفت و نشست رویه دخت منم رفتم کنارش
+سرت رو بزار رویه پاهام..
سرم و گذاشتم اونم شروع کرد به نوازش موهام..
آروم شدم ، خوابم برد..
صبح بلند شدمـ. خزان یه گوشه از تخت خوابیده بود با همون لباس عروس.. رفتم نزدیکش و خودم رو چسبوندم بهش. و دباره دو تا پاهام و انداختم روش و سفت گرفتمش
.و خودم و زدم به خواب..
چند دقیقه گذشت..
+آییییی پرهام له شدمممممم لههههه...
ـ واا به من چـ
+هیچی نگو هیچی..
به زور خودش و ازم جدا کرد...
ـ لباس پرنسا هست تویه اتاق بغلی برو بپوش..
از زبان خزان😋
ایششش رفته دوش بگیره حالا انگار...
لباش عروس رو با یه تاپ سلوارک تعویض کردم موهام و هم جمعشون کردم بالا..
رفتم اتاق هنوز حمام بود گوشیش زنگـ خورد.. یه سرکی کشیدم..
مامان عشقم در حال تماس..
داد زدم
+پرهام مامانتههه بر دارم
پرهام ـ بردار
+الو سلام ..
مامانش ـ سلام ، پرهام نیست..
+نه حما چیز کار داره دستش بنده..
مامانش ـ خوب بابا فهمیدم حمام رفته نپیچون..ببین ویلایه لواسونین؟
+آره..
ـ تویه کابینت کنار یخچال یه ظرف عسل هست برو بخور..
خندم گرفت..
+باش ممنونم..
ـ برا نهارم بیاین خونه ما ..
+چشم حتما.. فعلا کاری ندارین.؟
ـ نه ..
و گوشی رو قطع کرد.. اگه من خزانم که میدونم چطوری دلت و به دست بیارم ..
پرهام ـ خزان
+جانم.
ـ یه لباس برا من میاری..
+باش..
یه تک پوش جذب مشکی با یه شلوار لی چسبون براش بردم..
+بیا ، اینارو بپوش نهار میریم خونه مامانت اینا..
ـ اوکی..
منم یه مانتو کوتاه مشکی پوشیدم با شلوار لی و روسری طرح دار.. کفشامونم دوتامون اسپرت مشکی پوشیدیم چون نهار و بیرون بودیم..
فراریش تویه پارکینگ بود..
+پرااامی
ـ جانه دلم ..
+با فراری بریم؟
ـ بریم ، توهم رانندگی کن..
+ای جانممم ، با زوق سوار شدم و روندم سمت تهران..



پایان پارت۲۳😌










دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...