ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_60 . #بهت_میرسم چشماش گرد شدو با وحشت داد زد:ایزااابلاااا.... پرید سمتمونو خاست ایزابلا رو ...

#پارت_60
. #بهت_میرسم

چشماش گرد شدو با وحشت داد زد:ایزااابلاااا....

پرید سمتمونو خاست ایزابلا رو از توی بغلم بکشه بیرون ک زدمش کنار و گفتم:خودم میارش تو مزاحم نشو...
.
دیو همینطوری ک نگاهش به ایزابلا بود ...بی اهمیت به حرفی ک زدم با لکنت گفت:ح..حال..ش..چطور..ه؟...چکا..رش کردی؟...
.
بی اهمیت به دیو رو به نگهبان گفتم:در قابو باز کن...زود باش...
.
با باز شدن در...سریع پریدم بیرون و رفتم توی سالن اصلی و بعد از اون به سمت در خروجی...
.
خیلی نگرانش بودم...قلبم به شدت و یه جور خاصی میزد...تاحالا حتی اینجوری نگران مامانمم نشده بودم...نمیدونم شاید بخاطر این بوده ک دکتر گفته علاوه بر جر شدن گوش چپش و شدید عصبی بودنش...قلبشم مریضه و هر هیجانی براش سمه...انگار از بچگی اینجوری بوده العان بد تر شده...دکتر گفته اگه درد قلبش بیشتر بشه مجبوره عملش کنه و ماهم دنبال قلب جدید بگردیم...

به ماشین رسیدم...درو باز کردم و اروم و با احتیاط ایزابلا رو پشت ماشین خابوندم و درو بستم و برگشتم تا بشینم پشت فرمون ک دیو هلم داد عقب و با اعصبانیت گفت:بقیشو خودم میرم...گمشو کنار...در ضمن...کار منو تو هنوز تموم نشده...بالاخره ک معلوم میشع چکارش کردی...
.
اخمام رو فرو کردم تو هم ک پوزخندی زدو در سمت راننده رو باز کرد و نشست و همراه با نگهبان از در شرکت به سرعت خارج شدن...
.
.....
.
با اعصبانیت داد زدم:ولی قربان...
.
سرهنگ:همین ک شنیدی...تا اخر همین ماه وقت داری وارد اونجا بشی و پرونده رو برام بیاری...وگرنه یکی دیگه رو میفرستم و خودتم از کار تالیغ میکنم اونم شش سال...تصمیم با توعه...زیاد طولش نده...
.
با قطع شدن گوشی محکم روی تخت پرتش کردم و به سمت ایینه ی بغل دیوار رفتم و برداشتمش وبا حرص محکم به زمین کوبیدمش ک هزار تیکه شد...
.
دندونام رو روی هم فشار دادم...وقت زیادی ندارم...ولی اخه چطوری؟...من هنوز برنامه ریزی نکردم...نمیدونم چطور وارد بشم...خدایا خودت کمکم کن...
.
نشستم رو تخت و شروع کردم به برنامه ریزی...دیگه هر چی تنبلی کردم بسه...باید تمام سعی خودم رو بکنم...
. #یازده_روز_بعد
.
توی خاب عمیقی بودم و داشتم لذت میبردم با صدای زنگ گوشیم از خاب پریدم...

نگاه عصبی به گوشیم انداختم و زنگش رو قطع کردم و رفتم سمت دسشویی...
.
بعد از انجام عملیات مربوطه...دست و صورتمو با حوله خشک کردم و لباسام رو پوشیدم و یه کم اب میوه و کیکم خوردم و راهیه شرکت شدم...
.
توی اسانسور با ویلیام برخورد کردم...جدیدا باهاش خیلی صمیمی شده بودم...پسر خوب و ساده ای بود...بی شیله پیله...خنده رو...با مزه...عاشق...
.
یه جورایی میشه گفت همه چی تموم اما برای سوزی...اونم دختری ساده ولی بسیارررر شکاک بود...به تمام زمین و زمان شک میکرد جز ویلیام...
.
با ویلیام و به اسرار من ...سوار ماشین من شدیم و ..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...