ویژه کنید
عکس و تصویر #girls_fire #پارت_هشتم #سوم_شخص زمان : سال 2017 میلادی جونگهو :بازم من گریه کردم. عهههه. لعنتی. ...

#girls_fire #پارت_هشتم #سوم_شخص
زمان : سال 2017 میلادی
جونگهو :بازم من گریه کردم. عهههه. لعنتی. دوساله توی این خراب شده زندونی ام. معلوم نی تا چند ساله دیگه برمیگردم به وطنه خودم.
برای بارع پنجم آهنگه promise رو پلی کرد و بازم هق هق گریه کرد. یهو در خونه باز شد و پدرش اومد توی خونه. هو فقط سلام کرد و حتی آهنگشو استپ نکرد.
پدرش گفت : ویداااااا(اسمی که توی ایران جونگهو رو با اون اسم میشناسن). تو بازم کره ای گوش دادی؟؟؟مگه قرار نبود یه مدت ایرانی زندگی کنیم؟
هو : بابااااا برا چی درکم نمیکنی؟ درکم کنین . فک کن از چهارده سالگیت عاشقه یه گروه باشیو هیچوقت نبینیشون. بخاطره اون گروه بری دقیقا توی یکی از سختگیر ترین کمپانی ها کارآموز شی که شاید بتونی ببینیشون که بازم فقط مثه یه معلمن برات و تو حس نکنی که این همونیه که طرفدارشی. بعد پدر و مادرت تو رو دوسال ازشون دور کنن و تو غیابی کارآموز باشیو فقط فیلمه تمریناتو بفرستی برای کمپانی. نمیتونم ایرانی زندگی کنم. کشورم ایران نییییییست. بعد با سرعت رفت توی اتاقش و در رو بست. بازم آهنگ غمگین گذاشت. تصمیمه آخرشو گرفت. سریع رفت توی گوگل و دنباله یه بلیط فروشیه معتبر و خوب گشت تا یکی پیدا کرد. چمدونشو گذاشت روی تخت و لباساشو دونه دونه تا کرد گذاشت توی چمدون . داشت بقیه ی لباسارو تا میکرد که مادرش اومد توی اتاق و گفت : ویدا داری چیکار میکنی؟؟؟
هو : دیگه نمیتونم تحمل کنم مامان. عذابم نده . دیگه نمیخام از وطنم دور باشم.
مادرش سریع رفت بیرون و زنگ زد به پدرش. اونم چون تازه رفته بود بیرون سریع خودشو رسوند به خونه و وارد خونه شد. به زنش گفت : تو نیا توی اتاق، من خودم باهاش حرف میزنم.
وارد اتاقه هو شد و دید هو چمدونشو بسته و خوابیده. رفت بالاسرشو گفت: جونگهو . پاشو دخترم اذیتمون نکن دیگه. لباساتو بزار سره جاش بعدا با هم میریم.
هو *کره ای گفت* : بابا.
پدرش سعی کرد کره ای جوابشو بده : بله دخترم.
هو : نمیتونم تحمل کنم. باید برم.
پدرش با ناراحتی گفت : آه. باشه بخواب بعد برو.
هو خوابیدو سه ساعت بعد با صدای باز شدن در اتاق بیدار شد.
پدرش وارد شد و گفت : جونگهو بدو . پاشو آناده شو همه ی فامیلا پایین منتظرن.
هو : آمممم . برا چی؟
_برای خداحافظی.
هو : ها؟
_دو ساعت دیگه بلیط داریم زود باش.
یهو پرید بغله پدرشو داد زد ♡사랑해 아빠♡
پا شد لباسشو عوض کرد و وسایلشو برداشت رفتن پایین. همه توی حیاط بودن. با همه ی فامیلا و همسایه ها خدافظی کرد تا رسید به جانگهان. نمیتونست از بغلش بیاد بیرون .
هان : یاااا ولم کن منم میخام هفته ی بعد بیام بمونم چند ماه.
هو : یوهووووووو عاشقتمممم.
خدافظی کرد و راه افتادن. #پایان_پارت
این چند وقت سرم شلوغه نمیتونم زیاد بزارم ببخشید

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...