ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت نوزدهم #از شهر بازی برگشتیمـ لباسمو عوض کردم و اومدم برم مسواک و اینا ...

#پارت نوزدهم #از شهر بازی برگشتیمـ  لباسمو عوض کردم و اومدم برم مسواک و اینا بزنم که بخوابم که یه صدایی تو اتاق مامان اینا میومد
بابا:ولی رزا حقشه که بهش بگیم
مامان:چی رو بهش بگیم ؟ هااا؟   انگاد دعواشون شده بود
بابا :رزا حقشه بدونه ثمین حقشه بدونه      دارن در باره من حرف میزنن چی رو حقمه بدونم؟ نکنه برا منم خاستگار اومده میخوان شوخرم بدن بخبختم کنن؟؟؟واییییی نه خدا نه ! من میمیرم !!من هنوز جونم هنوز دهنم بو گربه مرده میده جوونم اوووووه ثمین تا کجا رفتی؟
مامان : مگه چی براش کم گزاشتیم من به امیلی قول دادم قول دادم نزارم که اذیت بشه     عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود داشتم از استرس میمردم چی حقمه بدونم چی رو به امیلی قول داده لعنتی این امیلی کیه که برام آرامش نگزاشته خدایا!!!!
بابا:درسته ولی حقشه بدونه مامان بابای واقعیش کیا هنـ
مامان :مهران بس کن مامان و بابای واقعیش ماییم ما بزرگش کردیم من از بچه ی نداشتمم بیشتر دوسش دارم            وای نه !همون طور که پشت در وایساده بودم افتادمـ مامان اینا سریع صدا رو که فهمیدن خودشون و رسوندن ولی من  که پشت در دیدن بد وضع استرس گرفته بودن جون اصلا نداشتم  بابا بغلم کرد و رو مبل خوابوندم و دوتایی گفتن چی شده مامان داغون بود وهمش میگفت چته مامانی بابا گفت پاشو ببریمش بیمارستان گریه ام گرفت و با داد گفتم ببرینم بیمارستان؟؟ امیلی کیه ؟؟؟امیلی کیه ؟؟؟مامان گفت هیچکس !  بابا گفت :دخترم بهتری؟
-خوبم امیلی کیه ؟
-دخترم مامانی هیچکس
-رزا بزار حالا که فهمیده بهش بگیم
-چیشده بهم بگین زود باشینـ اون شناسنامه هه که اسممو نوشته اسم مامان بابام چیز دیگه اس امریکاییه اون عکس که من تو بغل یه زن چشم ابی ام
-ببین دختر گلم بابا جون سعی کن اروم باشی بهت میگم
-بگو
-باشه بابا جون بهت میگم ایلی مادر واقعیته و ادوارد پدرت منتهی فوت میشن و امیلی به رزا وصیت میکنه از تو نگهداری کنیمـ قضیه اینه
حالم خیلی بد بود نمیدونم چی شد که همونجا خوابم برد یا بیهوش شدم فقط صبح که بلند شدم خودمو رو تختم دیدم
همه چی یادم اومدو زدم زیر گریه خیلیـ داغون بودم هر چیـمیخواستم مثبت فکر کنم نمیشد فقط یه جمله تو ذهنم تکرار میشد (میتونستن ازت نگهداری نکنن ولی کردن و تورو مث بچه خودشون بزرگ کردن و هیچ چیزو برات کم نزاشتن)
ولی این جمله دردمو تسکین نمیداد و فقط یه اهنگ غمگین دلم میخواس ولی بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون
مامان و بابا نشسته بودن و مامان گریه میکرد رفتم جلوشون بابا شعی کرد روحیه خودشو حفظ کنه سلام کردم که بابا گفت سلام به روی نشستت
من :ببرینم سر خاکشون
بابا:ایران نیست امریکاست
من:خب ببرینم
بابا :باشه     رو بهـماما گفت وسایلام رو جمع کن

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...