ویژه کنید
عکس و تصویر تیره تر از مشکی #کوکی چان با تعجب نگاهم میکرد... -نه هیونگ...نرفتم.... _چرا؟؟؟ -بخاطر حرفایه ...

تیره تر از مشکی #کوکی
چان با تعجب نگاهم میکرد...
-نه هیونگ...نرفتم....
_چرا؟؟؟
-بخاطر حرفایه لوهان...
بکهیون:لوهان کیه؟
لبخند زدم:یه دوست..یکی که حقیقتو کوبوند تو سرم...اینکه ترسوام...اینکه بی غرورم...اینکه اگه برم چیزی از اون کم نمیشه...من از کار و زندگیم میوفتم...من خودمو میارم پایین...پس به شرکت برمیگردم و به همه نشون میدم که قویم...قویتر از اونیم که کیم تهیونگ اون حرومزاده ی لعنتی....نمیتونه...منو...داغون کنه....
انقد با قاطعیت و بلند گفتم که خودم باورم شد شجاع شدم
بکهیون خندید و گفت:این خیلی خوبه!
چانیولم به یه لبخند اکتفا کرد.اما جلمه ای گفت که مطمعن بودم تا آخر عمرم یادم نمیره
_شجاع بودن کار هر کسی نیستو توام هرکسی نیستی...موفق باشی
بکهیون بلند شد و واسه هر سه تامون هات چاکلت درست کرد.داشتیم میگفتیم و میخندیدیم.عز خاطرات مسخره میگفتیم و بلند میخندیدیم.خنده هامون جوری بلند بود ک فکر کنم به گوش ته هیونگم میرسید... #جیمین
با بیحالی از جام بلند شدم.درد کمرم امونمو بریده بود ولی باید بلند میشدمو میرفتم شرکت
تنبلی بسه....دیگه باید برم شرکت...هرچندم حالم بد باشه و دیشب زیر یکی رفته باشم....
آره دیشب در واقع من کسی بودم ک زیر جین ناله میکرد...جینم میبوسیدش و قربون صدقه ی بدن ظریف و سفیدش میرفت
از درد گریه میکردم ولی قول داده بودم....
الان هنوزم نفسم سنگین بالا پایین میشه و سکسکه میکنم اما مجبورم...
بوسه ی کوتاهی رو پیشونیش کاشتمو با لبخند به لباش خیره شدم...لعنتی عجب لبایی داشت...
سرتاسر تیپ سورمه ای زدمو موهامو مرتب کردم.صبحونه رو چیدمو رفتم شرکت
هنوزم کمی سخت راه میرفتم اما خب...دلم نمیومد اعتراضی کنم...
خب..قابل تحمله...
سوار ماشین شدمو از پارکینگ خارج شدم
امروز دیگه مخ یونگی رو میزنم...چه جانگ کوک باشه چه نباشه... #تهیونگ
باید برم پیش بکهیون...تماسامو ک جواب نمیده...حداقل برم مطعمن شم از جانگ کوک خبر داره...
حرصمو رو گاز خالی کردم....
تجربه ثابت گرده وقتی عصبیم نباید رانندگی کنم...
وگرنه خودمو ب کشتن میدم....
اصن کاش بمیرم و این روزای بدون کوکی رو نبینم....
کاش بمیرمو همه رو خلاص کنم....
میخام یکی بغلم کنه...
اگه خاکم بغلم کنه خوشال میشم...چه برسه به کوکی!
لنتی روزا دارن جوری میگذرن که آرامشمو ت مرگ میبینم....
لگتی بدون کوکی زندگی میگذره ولی تموم نمیشه.....
خدا رو شکر که برنمیگرده وگرنه دیوونه میشدم....
رسیدم...
لعنتی فقط چند قدم فاصله اس...
میخام طی اش کنم،پیدات کنم و جوری اسیرت کنم که هیچوقت عز پیشم نری...
عشقم زوریه،نمیشه که عز من دل بکنی بری....
وارد ساختمون شدم...
نگهبان خابیده بود...
امروز چقدر خوش شانسم...
کاش تو پیدا کردنشم خوش شانس باشم....
کاش این چند قدم زیاد نباشه...
آپ بعدی:دوشنبه ظهر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...