ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_31 . با حرکت ماشین شدت گریم بیشتر شدو شروع کردم به صورت هیستریک موهام ...

#پارت_31

.
با حرکت ماشین شدت گریم بیشتر شدو شروع کردم به صورت هیستریک موهام و کشیدم..
.
بدنم از زور هیجان و استرس و ترس و سرما میلرزید و مطمعن بودم که تا چند دقیقه دیگه از زور بدبختی بیهوش میشم...
.
ولی اینو نمیخاستم....نمیخاستم تو اوج بی خبری کاری که نباید و سرم بیارن...باید تا اخرش از خودم و پاکیم حفاظت کنم...
.
ولی علا رقم تلاش هایی که کردم بالاخره پلکام سنگین شدنو از حال رفتم...
. #چاوش_خان
.
با حرص چنگی به موهام زدم که ماهرخ سلطان وارد خونه شدو بقیه به دنبالش...
.
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:عه پس تپش کجاست؟...
.
پوفی کردم و عصبی گفتم:رفت...
.
شک زده بهم خیره شد که چکاوه زود تر گفت:یعنی چی داداش؟...کجا رفت؟...اون که...
.
با اعصبانیت پریدم وسط حرفشو داد زدم:رفت...به گور باباش...به من چه؟...به تو چه؟...هااااااا؟...خودش میدونه و خودش و غلطایی که میکنه...
.
چکاوه دستش رو با بهت جولو دهنش گرفت و بهم خیره شد که ماهرخ سلطان داد زد:صداتو بیار پایین...تو خونه من حق نداری عربده بکشی...اینجا چاله میدون نیست...
.
شرمنده و عصبی بهش خیره شدم و بعد مکثی طاقت نیاوردم و سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم...
.
با دیدن سکوتم ارومتر گفت:چکارش کردی؟...
.
سرمو بالا اوردم و با اخمای تو هم بهش نگاه کردم و گفتم:مهم نیست...
.
ماهرخ:ولی برای من هست...چقدر بی فکر شدی چاوش...تو اون پسری نیستی که بهش افتخار میکردم..
.
چاوه با تعجب گفت:داداش بارونه بیرون...شبه...اون دختره تنها...خدا میدونه چی به سرش میاد تو این دنیای کثیف پر از گرگ گرسنه...من میرم دنبالش...مطمعنا زیاد دور نشده...
.
ماهرخ:بشین سر جات...
.
چاوه:ولی مامان...
.
ماهرخ:تو جایی نمیری...به جات چاوش میره...
.
بعد رو به من جدی ادامه داد:اگه یه تار مو از سرش کم بشه از چشم تو میبینم...برو و صابت کن که هنوزم همون پسر پر از افتخار منی....دیر نکنی.
.
نفس عمیقی کشیدم و چنگی تو موهام زدم و خم شدم و تند دستشو بوسیدم و اروم که فقط خودش بفهمه لب زدم:شرمندتم..تا چشم رو هم بزاری کنارته...
.
لبخند ارومی زدو چشماشو با ارامش بست که سریع برگشتم و با قدم های محکم ازشون دور شدم...
.
سوار ماشین شدم و در حالی که استارت میزدم با خودم مرور میکردم رفتارمو.
.
اون دختر حق داره...بی احترامی زیادی بهش کردم...ولی بازم رو اعصابمه نمیتونم کنترل کنم خودم و...فقط پیداش کنم..امشبرو هیچی...ولی یه چک پیش من داره...
.
نگاهمو تیز جاده کردم و داشتم اطراف و دید میزدم که دیدمش زیر بارون با اون پای خرابش لنگون و لرزون راه میره و سرش پایینه

.خاستم برم سمتش که یه ماشین کنارش ایستاد
.
خاستم عکس العملش رو ببینم ولی وقتی دو تا زد تو دهنش و انداختنش تو صندوق عقب و راه افتادن... خون جولو چشمام و گرفت
*یه پارت داخل کامنتا عشقیا❤کامنت یادتون نره همگی💞

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...