ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_37 . از پشت پرت شدم تو حوض که کمرم با برخورد به اب درد ...

#پارت_37
.

از پشت پرت شدم تو حوض که کمرم با برخورد به اب درد بدی گرفت و حتی فرصت نکردم جیغ بزنم...
.
بخاطر ترسم از اب و خفگی...و دست و پایی که میزدم به سرعت به زیر کشیده شدم و رفتم بین خزه و گیاهای بلندی که اونجارو پر کرده بودن...
.
دستمو به یکی از خزه هاگرفتم که خودم و بالا بکشم که نمیدونم چی بود که دستم و برید و زیر اب جیغ بی صدایی کشیدم و حجم بزرگی از اکسیژن زخیره شده رو از دست دادم...
.
ترسم بیشتر شدو در نتیجه فشار اب بیشتر و احساس خفگی بیشتر....هر چی بیشتر دستو پا میزدم بیشتر لای اون گیاها گیر میکردم...
.
دیگه محدوده ی دیدم داشت تاریک ترو تار تر میشد که یهو یه چیزی به سرعت سمتم اومد و چنگ انداخت به سینم و لباسم و گرفت و منو محکم کشید بالا...
.
وقتی روی اب اومدم خودمو به ناجیم چسبوندم و شروع کردم به صرفه کردن و نفس های عمیق کشیدن...
.
ترس از اتفاقات اون پایین باعث شد یهو بزنم زیر گریه که طرف منو بیشتر به سینش چسبوند و اروم کنار گوشم لب زد:اروم باش...چیزی نیست...تموم شد عزیزم...اروم باش...نفس بکش...افرین دختر خوب...
.
با گریه و بی اهمیت به این که العان باید از بغلش بیرون بیام ...سرم و رو شونش گزاشتم و به پیرهنش چنگ زدم و با هق هق گفتم:تو...رو ...قرا...ن م...نو ...ببر بیر...ون...اونجا...اونجا خیلی...خ...خیلی ترس...ناک... بود...د...اشتم...داشتم خفه می...شدم...منو...ببر بیرون...امیر ...ع...لی...
.
امیر علی نفس عمیقی کشید و گفت:باشه...اروم باش دختر داری میلرزی...بیا العان میریم بیرون...
.
به لبه ی اون استخر ترسناک که رسیدیم دو طرف کمرم و گرفت و بلندم کرد و منو بیرون گزاشت و بعد خودش از اب بیرون اومدـ..
.
از ترس این که یهو یه چیزی از تو اب نیاد بیرون و پامو بگیره و دوباره بکشتم تو اب...بی حال چند قدم از حوض فاصله گرفتم و بعد بی جون رو زمین افتادم...
.
امیر نزدیکم شدو چیزی روی شونه هام انداخت و با لحنی که سعی میکرد خنده رو به لبام برگردونه گفت:ببین با خودت چکار کردی؟...اون جنگولک بازیا چی بود؟...خودایی تو به این میگی رقص؟...واه واه خجالت داره والا...جان امیر جولو هیشکی اینجوری نرقصیا؟...اوکی فتنه کوچولو؟...به قول چاوش...
.
لبخندی کمرنگی زدم و بی جون و با صدایی تو دماغی گفتم:باشه...اصلا دیگه هیچ وقت نمیرقصم...هعی گوشیمم که داغون شد...

.برگشتم و نگاه ناراحتی به حوض انداختم که دستشو زیر چونم انداخت و سرمو سمت خودت برگردوند و با مهربونی گفت:فعلا به فکر خودت باش...اصلا رنگ به رو نداری...بیا بریم تو خونه یکم حالت بهتر شه...بعدش در مورد گوشیت با هم حرف میزنیم...
.
سری تکون دادم و با کمکش از رو زمین بلند شدم و رفتیم سمت خونه...
.
توی راه بودیم و داشتم به جکای مثبت ۱۸ای که تعریف میکرد ریز ریز و با خجالت میخندیدم که یهو صدای بوقی اومد..
*دو پارت در کامنتا..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...