ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_صد_و_شش #گم_شده_ها نیوشا: -میبینی ک دستم بنده... زینب: نرگس کجاس؟ -تو اتاقه فافا: هووووو نرگسسسس ...

#پارت_صد_و_شش #گم_شده_ها



نیوشا:


-میبینی ک دستم بنده...
زینب: نرگس کجاس؟
-تو اتاقه
فافا: هووووو نرگسسسس
نرگس: هااااااع؟
زینب: الاغ بیا بیرون خو
غزل: من اومدم بیرون
-واااا.... ت که یه ساعت پیش رفتی
غزل: اره... خودمم تعجب کردم... ولی دل دردم خوب شد
نرگس: معلوم نیس چی خوردی ک دل درد گرفتی
زینب: الو؟... مارلی؟... اومدم اومدم
-چیشده؟
بدون اینکه جوابمو بده رفت سمت درو بازش کرد. مارلی اومد داخلو محکم زد تو گوش زینب... زینب هم با ذوق بش نگا کرد
زینب: خوبی؟
مارلی: به قیافم میخوره حالم خوب بااااااشه؟؟؟؟ شماها چرا درو باز نمیکنیییین؟
رفتم کنارشون ایستادم
-مارلی... بکی زنگ زد... گفت امشب بریم....
هنوز حرفمو کامل نزده بودم
غزل: اااااخ جوووووون.... من برم اماده شم
فافا: ما ک همین دیشب اونجا بودیم... اینا ک از ما بیشتر ذوق دارن...
نرگس: مهم نیس کی بیشتر ذوق داره... بیاین بریم... غزل بیا بریم اماده شیم...
غزل: هوووووورااااااااااا
فافا: احمقا شب نه الان
نرگس: ما از الان اماده میشیم
-مارلی...؟ چیکا کنیم؟
مارلی: با اینکه حوصلشونو ندارم ولی بنظرم بریم بهتره... زینب؟
زینب: ها؟
مارلی: چرا رنگت پریده
زینب: ها؟؟...
مارلی: هاعو کوفت.
زینب: من نمیام... حالم خوب نیس...
فافا: یه دقس... میریم زود برمیگردیم
زینب: نه... میخوام همینجا بمونم
-بکی گفت هممون بریم... توهم باید بیای
زینب: گفتم ک... حالم خوب نیس
بعد از کلی حرف زدن بزور راضیش کردیم ک هممون بریم... خیلی ذوق دارم...

زینب:

مدام لب پایینمو گاز میگرفتم... خیلی استرس دارم... فقط نمیخوام با پسره سهون... رودر رو شم... خداکنه نباشه ولی میدونم هسسسست...
مارلی: کَرررررین؟؟ درو باز کنین دیگ
یکی از اونا درو باز کرد... من اخرین نفر رفتم داخلو به کسی ک درو باز کرد نگا کردم
با لبخند سلام کرد...
-س... سلام...
جوری ک نائون گفت فک کنم این باید سوهو باشه...
یه لحظه به غزلو نیوشا نگا کردمو سریع رفتم پیششون نشستم....
یه ساعتی اونجا موندیم ولی من همش سرم پایین بودو به هیچکدومشون نگا نکردم...
اونا هم هی بم میگفتن سرمو بیارم بالا ولی من قبول نمیکردم... مارلی بزور اومد سرمو بلند کردو دوباره رفت نشست... اب دهنمو قورت دادمو بهشون نگا کردم...
مارلیو غزلو نیوشاعو نرگسو فافا با پسرا حرف میزدنو میخندیدن... یوکیو نائون هم با من حرف میزدنو مدام درباره سهون حرف میزدن...
گوشی یکیشون زنگ خوردم... نگا کردم دیدم سهون یه نگا به گوشیش انداختو بلند شد رفت تو اتاق... کمی کنجکاو شدم...نویسنده:
@tobio
زینب:@tobio
مارلی:@marliswiftie
نیوشا:@niu-666
یوکی:@helena.bts
نائون:@likoli2
فافا:@L.H.F

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...