ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۹۹ شهریار: می‌خوام دفتر شعرام رو براتون بیارم. دوست داشتم پیشنهادش و آوردن دفتر رو ...

#پارت۹۹

شهریار: می‌خوام دفتر شعرام رو براتون بیارم.

دوست داشتم پیشنهادش و آوردن دفتر رو بزارم یه بهونه برای ملاقات دوبارهٔ همدیگه؛ با این فکر و حدس  حس شیرینی توی قلبم ایجاد میشد.

ـ کجا بیام؟

احساس کردم برق خوشحالی توی چشمای مشکیش  به وجود اومد.

شهریار: شیرینی فروشیه شهرزاد می‌دونید کجاست؟

ـ بله می‌دونم.

شهریار: فردا عصر اونجا می‌بینمون.

ـ پس تا فردا خدانگهدار.

شهریار: خدانگهدارتون.  

وارد عمارت شدم، بی‌صبرانه منتظر فردا و دیدار دوباره با شهریار بودم.

وارد سالن خونه که شدم، بابا با دیدنم با اخم گفت: تا این وقت شب کجا بودی؟

پوزخندی زدم، قطعا که نگرانم نشده پس حتما پدربزرگ زیادی توی گوشش حرف زده.

ـ بیرون.

بابا: از کی تا حالا حرف گوش نکن شدی؟

نفس عمیقی برای حفظ آرامشم کشیدم و گفتم:
ـ معذرت می‌خوام، حالم خوب نبود ساعت از دستم در رفت.

خیلی کم پیش میومد عذرخواهی کنم، معمولا وقتایی که حوصلهٔ بحث با بابا رو نداشتم.

بابا کمی آروم تر شد و گفت: خیلی خب.

نگاهی به مامان که بهم چشم غره می‌رفت انداختم و با گفتن شب بخیر رفتم بالا، لباسام رو عوض کردم.
توی اتاقم یه پنجرهٔ بزرگ چوبی بود، بازش کردم تا کمی هوا وارد اتاقم بشه.
روی صندلی کنار پنجره نشستم و دفتر خاطراتم رو باز کردم، عادت داشتم اتفاقات خوب و بد روزمرم رو می‌نوشتم؛ عاشق این کار بودم.
تمام ماجرای امروز رو نوشتم، وقتی نوشتن تمام خودکار رو روی دفتر گذاشتم و دست به چونه از پنجره به بیرون خیره شدم.
به فردا فکر کردم، اشتیاق زیادی برای فردا داشتم.
امشب با بودن کنار شهریار نفهمیدم زمان کی گذشت.
 کم کم فضای اتاق رو به سردی می‌رفت، پنجره رو بستم و با فکر به فردا به خواب رفتم.

***

کت و دامن گلبه‌ای رنگ با جوراب شلواریه مشکی پوشیدم و روسریه گلبه‌ای سرم کردم.


از دور دیدمش، لبخندی روی لبام نشست.
لباسام رو مرتب کردم و به سمتش رفتم.

ـ سلام.

سرش رو بالا آورد با دیدنم با لبخند گفت: سلام.

ـ خیلی وقته منتظرید؟

شهریار: زیاد نمیشه.

ـ خب؟ قطعا که نمی‌خواید همینجا سر پا وایسیم و صحبت کنیم؟!

شهریار با خنده گفت: معلومه که نه، یه جای خوب می‌شناسم که قهوه‌هاش عالیه، اغلب اوقات اونجا میرم.

ـ وقتی میگید خوبه پس من حرفی ندارم.

شهریار تاکسی گرفت و سوار شدیم.

پیشخدمت با گرفتن سفارش دو فنجون قهوه رفت.
نگاه گذراهی به اطراف انداختم، جای خلوت و آرومی بود.

شهریار دفتری روی میز گذاشت و گفت: اینم دفتر نوشته های من، هم شعره هم دلنوشته امیدوارم خوشتون بیاد.

دفتر رو ورداشتم و گفتم:
ـ بی‌تردید خوشم میاد.

شهریار: باعث افتخاره که بپسندید.

با خنده گفتم:
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...