ویژه کنید
عکس و تصویر پارت پنجم رمان : #به_تو_میگن_رفیق توی مدرسه چند تا دختر بودن که کلاس نهم بودن.. ...

پارت پنجم رمان : #به_تو_میگن_رفیق

توی مدرسه چند تا دختر بودن که کلاس نهم بودن..
مثلا روم کراش داشتن و هی سعی میکردن بپرسن چی شده..اما من که بهشون نمیگفتم.حتی به دوستای مدرسمم نگفتم
اما خودشون فهمیدن..
چون یکبار بهشون گفتم اپا دارم اما ویس رو نمیدونستن..
هی گفتن دوست مجازی بدرد نمیخوره نمیخوره که الانم خودش با من دوست نیس و همون دوستای مجازی برام موندن!
اما خب اون موقع باهاش خوب بودم..درسارو با اینکه نمیخوندم نمره 19 با 20 میگرفتم..نمیخاستم به خودم سختی بدم پس اصلا درس نمیخوندم..
اومدم خونه.
بازم بدون کاری رفتم سر گوشی و ویسگون..
با توت فرنگی چت کردم و خوابیدم..
کم کم داشتم از خود بی خود میشدم بخاطر این ویس!
دوستم زنگ زد اما زورم بود جوابشو بدم پس گوشیمو خاموش کردم.
یک ساعت در و دیوارو نگاه کردم و به خودم و نیل و همه اتفاق های ویسگون فک میکردم..یکمی به خودم اومدم ..دیگه گریم نگرفت! نمیدونم شاید برام عادی بود..
راستش من توی اینه دستشویی یک نامه برای نیل نوشته بودم و گزاشته بودم اونجا و هرشب میخوندم...
نوشته بودم :
حتی اگه بمیرم تورو فراموش نمیکنم و فکر میکنم الان تنها کسی هستی که برام موندی..
اون نامه رو اتیش زدم و جلوی اتیش نشستم..
گفتم : یک روزی میرسه که خودمو بکشم؟
..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...