ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۱۸ با حرفی که زد هیچی نگفتم، فقط شدت اشکام بود که بیشتر شد. همه ...

#پارت۱۱۸

با حرفی که زد هیچی نگفتم، فقط شدت اشکام بود که بیشتر شد.
همه چیز رو تموم شده می‌دونستم.
دلم می‌خواست خدا جونم رو همون لحظه می‌گرفت؛ ولی نه مثل اینکه من باید بیشتر از این زجر و درد می‌کشیدم.
عمارت که رسیدم یه راست به اتاقم رفتم و توجه‌ای به بقیه که متعجب به صورت پر از اشکم خیره شدن نکردم.
فقط می‌خواستم هر چه زودتر به اتاقم برسم، دور از بقیع، دور از آدمای خودخواه زندگیم!
چند ساعتی میشد که توی اتاقم نشسته بودم و بی‌صدا اشک می‌ریختم.
از روی تخت پایین اومدم.
به سمت میز مطالعهٔ کنار پنجره رفتم و روی صندلی نشستم، نوار کاستی گذاشتم که آهنگ خوانندهٔ مورد علاقم بود.
شروع کردم به نوشتن اتفاقات امروز، با هر کلمه یه قطره اشک روی گونم می‌چکید.
قلم رو روی دفتر گذاشتم و دست به چونه، از پنجره به بیرون خیره شدم.
کاست انگار خراب شده بود چون وسطاش ایستاد.
درش آوردم و کمی باهاش ور رفتم.
دوباره سر جاش گذاشتم.

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن
اگر خابم اگر بیدار، اگر مستم اگر هشیار
مرا یارای بودن نیست، تو یاری کن مرا ای یار...

(آهنگ قدیمی فریاد زیر آب از داریوش)

دستم رو زیر چونم گذاشتم و به بیرون خیره شدم.
چشمام خیلی می‌سوخت.
چشمم افتاد به بابا که روی تخت بزرگ چوبی نشسته بود و داشت قلیون می‌کشید.
ای کاش براش مهم بودم، ای کاش یکم دلش برام می‌سوخت!
سرم رو روی دستام که روی میز بود گذاشتم و چشمام رو بستم.
کم کم داشت خوابم می‌برد که تقه‌ای به در خورد.
بی‌حال سرم رو بلند کردم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
ـ بیا داخل!

مامان اومد داخل، با دیدنم ناراحت شد و غمگین نگاهم کرد.

مامان: گرسنت نیست؟

ـ نه!

مامان: از ظهر هیچی نخوردی ضعف می‌کنی.

ـ میل ندارم.

مامان ناراحت گفت: داری چیکار می‌کنی با خودت!

سکوت کردم که دوباره مامان گفت: بابات می‌خواد باهات حرف بزنه.

با پوزخند گفتم:
ـ حالا یادش اومده که دختر داره و نیازه باهاش حرف بزنه؟!

مامان سری تکون داد و کلافه گفت: بابات منتظرته، شب بخیر.

مامان رفت و من ناچار مجبور شدم پالتوم رو بپوشم برم پایین!

با فاصله توی چند قدمیه تخت ایستادم، با صدای آرومی گفتم:
ـ با من کار دارید؟

بابا کمی خیره توی صورتم موند.

بابا: گریه کردی؟!

هر وقت گریه می‌کردم بابا می‌فهمید و من خیلی از این موضوع کلافه می‌شدم.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...