ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_23 #چند_روز_بعد . با لبخند تلفن و رو قطع کردم و روی قلبم گزاشتم... . ...

#پارت_23

#چند_روز_بعد
.
با لبخند تلفن و رو قطع کردم و روی قلبم گزاشتم...
.
امروز بعد چند روز حاج بابا بهم زنگ زد و باتمام اهل خونه حرف زدم....
.
کلی دلم تنگ شده بود...ولی اونا هم منو درک میکردن ...نمیشه بیست و چهار ساعته با هم حرف زد...سر من شلوغ و اونام که منو به حال خودم گزاشته بودن تا با اوضاع کنار بیام...
.
درضمن خط خودم ناگهانی سوخت و گوشیمم چند وقتی بود نمیدونم چه مرگش بود نمیشد باهاش به کسی زنگ زد و تو اینترنت رفت و من فقط باهاش اهنگ گوش میدادم یا فیلم از بچه ها میگرفتم و میدیدم....
.
خیلیا میگفتن بندازش دور یکی دیگه بخر...ولی هم خودم پولشو نداشتم ...هم دلم نمیخاست از کسی بگیرم و هم بخاطر این که مامان بابا اینا توی زحمت نیافتن چیزی نمیگفتم و هر چند وقت یکبار از تلفن خارج از دانشگاه یا اگه وقتش و نداشتم با خط جدیدم ولی با گوشیه یکی از بچه ها زنگ میزدم و حالشون و میپرسیدم...
.
تلفن و سر جاش گزاشتم و از پیر مرد مهربون تشکر کردم و پولش و دادم و با حسی عالی... سمت دانشگاه راه افتادم...

امروز روز مسابقه و امتحان گروهی بود و من بخاطرش خیلی هیجان داشتم...نه تنها من...بلکه تمام بچه های هنر...
.
توی این چند روز که گزشت و توماس و جیکوب با ورود به گروه ما کلی باعث حرف و حدیث و خبر های عجیب غریبی بود که حتی باور کردنش یک در هزار بود...
.
ولی با این همه خوشحال بودم که بالاخره یه جوری با هم کنار میومدیم...البته این بین بازم از جنگیدن و رو اعصاب هم دیگه رفتن از هیچ فرصتی دریغ نمیکردیم...و قابل ذکره که بگم که توماس از قبل با درک و فهم تر شده بود و زیاد به پروپام نمیپیچید...
.
نگاه های خیره ی جیکوب روی اتنایا برای من و توماس جالب بود و بعضی وقتا بد جوری ازیتش میکردیم و سر به سرش میگزاشتیم ولی نم پس نمیداد...
.
این چند روز با بچه ها کلی تمرین کردیم...
.
گاهی من مدل میشدم و اونا صورتم و میکشیدن و اشکالاتشونو میگرفتیم و گاهی اونا مدل میشدن و من دست به کار میشدم...
.
یاد دادن به توماس لارنس خیلی سخت بود...گوش نمیداد...ازیت میکرد...یهو سر کار قوطی رنگ و سرم خالی میکرد و با خنده فرار میکرد و من با جیغ جیغ دنبالش میافتادم...یا گاهی که من مدل میشدم به جای اینکه منو بکشه...عکس یه خرو میکشید و قبل این که دستم بهش برسه به چنان سرعتی میدوید که اخرش با حرص مجبور میشدم بهش تمرین اضافه بدم و اونم کلی حرص میخورد ولی چیزی نمیتونست بگه...
.
هممون کلی پیشرفت کرده بودیم و روابط بینمون از قبل بهتر شده بود و من تا میتونستم سعی میکردم جولیا و توماس و مقابل هم تنها بزارم ولی نمیشد...نه تا وقتی که خود توماس دلش نخاد...
.
نگاهای حرصیه جسیکا و سوفی و دارو دستش

*یک پارت در کامنت ها....کامنت فراموش نشه لطفا...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...