ویژه کنید
عکس و تصویر . بنام الله . سال 88 بود میخواستم برم زیارت خونه خدا .. اما پولم ...

.
بنام الله
.
سال 88 بود میخواستم برم زیارت خونه خدا .. اما پولم کم بود ،قصد داشتم طلامو بفرشم برای هزینه سفر... رفتم طلا فروشی گردنبدمو نشون دادم ، وزن کردو قیمتش رو گفت
منم به ناچار گفتم باشه با همین قیمت میفروشم .
همون موقع گوشیم زنگ خورد ،کمیل بود
گفت کجایی؟
گفتم:تو شهرم
پرسید واسه چه کاری رفتی؟
گفتم دارم گردنبدمو میفروشم برا هزینه سفر به مکه
خیلی ناراحت شد گفت چرا میخوای بفروشی؟! من هر چقدر پول کم داری بهت میدم ،گردنبدتو نفروش ...
.
گفتم تو الان دست خالیه گفت کاریت نباشه تو بیا خونه ... خوشحال شدم و برگشتم خونه
پول رو برام فرستاد گفت فقط وقتی برنجارو درو کردین پولشو بدین که از دوستم قرض کردم
بعدا فهمیدم از محمد محرابی قرض کرده بود

وقتی رسیدم مکه کمیل زنگ زد بهم پرسید: کجایی؟
گفتم: روبرو خونه خدام
با صدای بغض گرفتش گفت از خدا بخواه تا به آرزوم برسم میدونستم آرزوش شهادته
گفتم چطوری من از خدا بخوام داداشمو ازم بگیره ؟
گفت باید دعا کنی منم گفتم هر چی خیره همون بشه و عاقبت بخیر بشی و به آرزوی دلت برسی ...
اینو که گفتم خوشحال شد و خداحافظی کرد

دوسال بعد داداشم به آرزوش رسید

راوی:خواهر شهید کمیل صفری تبار
----------

#شهید_مصطفی_صفری_تبار
#شهید_کمیل_صفری_تبار

#کمیل

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

کانال رسمی ویسگون در تلگرام

http://telegram.me/wisgoon

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...