LoveBandar

LoveBandar

‌چِه اِفتخار بِشته اَز ای کِه خُم یِه چوکِ بَندِرُم
پوستُم سیاه دِلوم سِفید عاشِق لُنگُ و کَپرُم...👇

ساحلُ و خاکِ جنُوبنِ / سُهیلی کُو له یِ غروبِن 
باشَه شَرجی باشَه گَرمان/هر چه هَستِن همه خُوبِن 
شُوِ دیریا چِکَ نازِن / یَکه ی ماه دِگَه وازِن
عکسِ ماه داخلِ دیریا / چه نَکرِدِن نَنِمازِن
مِه که دیریا جلووُم هَ / پُشت به کوهِ گنو اُ هَ 
تو دلُم مهرِ خداوند / رو لووُم حرفِ نُو اُم هَ 
یارِ مِه تنها نَهُندنِ / نعَشی بی دعوا نَهُندن
خُنَه یِ بندِر عروسین / صدایِ لِیوا نَهُندن 
پایِ نعشی مِه اَبَندُم / به غم ُ و غُصتَه اَخَندُم 
پا نَه هُو سر آسمُنی / مِه مُغُم که سر بُلندُم...

#‌زرتشنامه... حیوانی در من خفته است حیوانی به هیئت انسانی در من خفته است. بد ذاتی ، دد خویی ، اهریمن صفتی با چهره یی هم سیمای من ، مرا به نادرستی و گناه می ...

#‌زرتشنامه... حیوانی در من خفته است حیوانی به هیئت انسانی در من خفته است. بد ذاتی ، دد خویی ، اهریمن صفتی با چهره یی هم سیمای من ، مرا به نادرستی و گناه می فریبد ، مرا وسوسه میکند ، مرا به زعم خویش بر می انگیزد به تازیانه ...

#غمانه نیشخندی تلخ و ناگزیر بر لبخنده ای که چشمان بی دل و جان را به شادکامی تعبیر می کند (چهره های سرخ و برافروخته از هزاران سیلی در خلوتگاه دل) تا مردمان همه نیکبختی ...

#غمانه نیشخندی تلخ و ناگزیر بر لبخنده ای که چشمان بی دل و جان را به شادکامی تعبیر می کند (چهره های سرخ و برافروخته از هزاران سیلی در خلوتگاه دل) تا مردمان همه نیکبختی و سعادت دروغینت را به حسرت و حسادت درنگرند آری که هر از گاهی نیز ...

‌ #نوشخنده... به خاطر ِ دل ِ تو اگر نبود کجا این گونه به عذاب خویش خو می کردم ؟ به خاطرتو اگر نبود کی این همه تلخ و نابایسته به نظاره ی مسخ ماهیت ...

‌ #نوشخنده... به خاطر ِ دل ِ تو اگر نبود کجا این گونه به عذاب خویش خو می کردم ؟ به خاطرتو اگر نبود کی این همه تلخ و نابایسته به نظاره ی مسخ ماهیت خود می نشستم ؟ باژگونه شدم در نخستین ابتسام تو دیگرگونه شدم. گریزان از ورطه ...

#هیچ در هیچ تنهائی ناب ؟ بی پاسخی به سلامی بی هیچ سلامی به آنان که در کلام میخواهندت بیمارگونه در پیله ی تجّرد ابدی و مقدَر، بگمان دیگران میخندی در اوج گریستن ، و ...

#هیچ در هیچ تنهائی ناب ؟ بی پاسخی به سلامی بی هیچ سلامی به آنان که در کلام میخواهندت بیمارگونه در پیله ی تجّرد ابدی و مقدَر، بگمان دیگران میخندی در اوج گریستن ، و درتبسـّمی ناخواسته غمی ژرف و تلخ را به نمایش میگذاری تنهایی ناب ! در قفسی ...

#رمانس (۱) خوشا دمی که برایت ترانه می سازم به یاد روی گـلت عاشقانه می سازم کبوترانه به هر شاخه ای که بنشینم برایت از گل و برگ آشیانه می سازم تو آرزوی منی بی ...

#رمانس (۱) خوشا دمی که برایت ترانه می سازم به یاد روی گـلت عاشقانه می سازم کبوترانه به هر شاخه ای که بنشینم برایت از گل و برگ آشیانه می سازم تو آرزوی منی بی توسخت نومیدم تـو را بـرای نمردن بهانـه می سازم زمانه با من بد سر نوشتنامه ...

#اعترافات (۲) در هر یکتمام بندر کیست که نداند شیخ صنعانی دیگر است این دیوانه که از فرط عشقی شگفت و غریبانه اینگونه شوربخت و پیرانه سر ای دل ای دلها می زند می خواند، ...

#اعترافات (۲) در هر یکتمام بندر کیست که نداند شیخ صنعانی دیگر است این دیوانه که از فرط عشقی شگفت و غریبانه اینگونه شوربخت و پیرانه سر ای دل ای دلها می زند می خواند، می نوازد بر تار پریش دلش می رقصد از شوق ومهر و جنون لنگان لنگان ...

زِندِگی مِه غُصَه و دَردِن راهِ خوشی اَز رو مِه بَندِن هَر جا بِرَم پا خُو بُنُسوم راهِ خُوشی بَندِن بیزارُم خُدا اَز زِندِگانی دَردِ دِلِ مِه تُو خوب اَدونی زِندِگی مِه آتِش نَگِفتِن قِسمَتِ ...

زِندِگی مِه غُصَه و دَردِن راهِ خوشی اَز رو مِه بَندِن هَر جا بِرَم پا خُو بُنُسوم راهِ خُوشی بَندِن بیزارُم خُدا اَز زِندِگانی دَردِ دِلِ مِه تُو خوب اَدونی زِندِگی مِه آتِش نَگِفتِن قِسمَتِ مِن هَمطور نِوشتِن بی کَس و تَنها اِی خُدایا هَست مُردِنُم بِهتِر...

#انتظار... میدانستم همین روزها خانه سیاه میشود. میدانستم امشب خسوفی ابدی خواهد بود. و مهتابی نمی تابد دوباره و نه شمع و چراغی و نه سوسوی ستاره ئی تا در پرتو اندکی روشنایی سیاهی خانه ...

#انتظار... میدانستم همین روزها خانه سیاه میشود. میدانستم امشب خسوفی ابدی خواهد بود. و مهتابی نمی تابد دوباره و نه شمع و چراغی و نه سوسوی ستاره ئی تا در پرتو اندکی روشنایی سیاهی خانه ام را ترانه ای بسرایم. میدانستم آری که ظلمات محتوم و تلخ است این شب ...

#چاوشی (۱) متـّه به خشخاش نهادی ... دانه ی ِ سی سال ریشه نازده در خاک ... دانه ی فرتوت فکر نمی کردم یک روز این همه تنها شوم ؟! این همه بی حاصل : ...

#چاوشی (۱) متـّه به خشخاش نهادی ... دانه ی ِ سی سال ریشه نازده در خاک ... دانه ی فرتوت فکر نمی کردم یک روز این همه تنها شوم ؟! این همه بی حاصل : دانه که بودم چرا غرش ِ دل تپاننده ی تـُندر صاعقه ی کور کننده باران ...

#تا حرف اَزنی مه از سخن بیزارُم تا ساکتی تُو مه طالب گُفتارُم از غم چه بگم که داخلی غَرکُم مه از خُوم چه بگم که خارج از درکُم مه بی مه تو بگه که ...

#تا حرف اَزنی مه از سخن بیزارُم تا ساکتی تُو مه طالب گُفتارُم از غم چه بگم که داخلی غَرکُم مه از خُوم چه بگم که خارج از درکُم مه بی مه تو بگه که مه که اَم نافهمُم عمری مه به دنبال چه اَم نافهمُم از دست خودم یِ ...

#چـــــیزی نــــــمُوندِن اَ دلُم تا عاشِقِ چِــشمِت بشُم بِی مِه بَسِن هِـمی که مِه بازَم با تو هَــــم صحـــبتُم بِی مه مَگَ که عـــــاشِقی جــاری بودِن اُ چِــشمُونُم ای اشکِ مِن که راه اَکِیت یَه ...

#چـــــیزی نــــــمُوندِن اَ دلُم تا عاشِقِ چِــشمِت بشُم بِی مِه بَسِن هِـمی که مِه بازَم با تو هَــــم صحـــبتُم بِی مه مَگَ که عـــــاشِقی جــاری بودِن اُ چِــشمُونُم ای اشکِ مِن که راه اَکِیت یَه وَقتُــــونی رو صـــــورَتُم اصلا مهم نین ای عــــــزیز نَه حالِ مِه، نَه اشـــکُونُوم مهم هِـــمین ...

#راحیل... بیا تا دوباره جنوبی ترین چهره ی شهر خود را ببینیم سیمائی چندان آراسته ی وجاهت و جمال که شاهدخت شایسته ی همه تخیلات جوانی هایم بانوی شرقی پشت حجابی از ململ‌ ِ مه ...

#راحیل... بیا تا دوباره جنوبی ترین چهره ی شهر خود را ببینیم سیمائی چندان آراسته ی وجاهت و جمال که شاهدخت شایسته ی همه تخیلات جوانی هایم بانوی شرقی پشت حجابی از ململ‌ ِ مه و حریر سبزی که نشانه ی شیرین اولین خفتنگاه تو بود بستری بکر و نیالوده ...

#بر درختِ دیرینه سالی که ” منم” یکی دو چند شاخه ی عریان که می خـَمـَد گاهی بسوئی و می چـَمَـد به نوای باد. راهی تکنده بر ساقه هائی خشک و سوخته شکسته ، خسته ...

#بر درختِ دیرینه سالی که ” منم” یکی دو چند شاخه ی عریان که می خـَمـَد گاهی بسوئی و می چـَمَـد به نوای باد. راهی تکنده بر ساقه هائی خشک و سوخته شکسته ، خسته ، اینک یکی پیر درختی بی بـَر و بار و برگم من ، که دیگرم ...

#وَقتِ مُردِن... وَقتِ مُردِن سَرِ قَبرُم مَنِویسی کِهَرُم نَه شُعاری کِه چِه اَرُم وَقتِ مُردِن آخَرین لَحظهء راهِن اُمناوا گُل سَرِ قَبرُم بُنوسی کِه کِهَرُم تو بُدو بَحرِ خُدا بَحرِ دِلِ مِه بَه دُعا تو ...

#وَقتِ مُردِن... وَقتِ مُردِن سَرِ قَبرُم مَنِویسی کِهَرُم نَه شُعاری کِه چِه اَرُم وَقتِ مُردِن آخَرین لَحظهء راهِن اُمناوا گُل سَرِ قَبرُم بُنوسی کِه کِهَرُم تو بُدو بَحرِ خُدا بَحرِ دِلِ مِه بَه دُعا تو مَزَن آتِش بِه ای پیلَه و مَنزِل ما دِل شَوا سینِهء مِه پارَه بُکُنت تا ...

#دریا... دریا امروز سخنی دارم با تو من زاده سینه ترک خورده کویرم مادرم خاک خشک و پدرم آفتاب سوزان من از جنس عشقم و از نسل آفتاب دریا همیشه انتظار می کشیدم تا نیلگونت ...

#دریا... دریا امروز سخنی دارم با تو من زاده سینه ترک خورده کویرم مادرم خاک خشک و پدرم آفتاب سوزان من از جنس عشقم و از نسل آفتاب دریا همیشه انتظار می کشیدم تا نیلگونت را در آیینه چشمانم ببینم تاب دوری در رگهایم استخوانهایم را بی تاب می کند ...

#عشق جنوب... دلم برایت هی می زند به کوچه های تنگ هی نخل می خورد به پوستم بچه های جنوب لطافت اقاقی ها را به تیزی نخل هاشان بخشیده اند این جا، آفتاب می خوانیم ...

#عشق جنوب... دلم برایت هی می زند به کوچه های تنگ هی نخل می خورد به پوستم بچه های جنوب لطافت اقاقی ها را به تیزی نخل هاشان بخشیده اند این جا، آفتاب می خوانیم که بوی شروه می دهد و فائز نی می زند به دلم هی بگو کوچه ...

#ایمان... کاری نکردیم در این جهان و رفتیم خیری ندیدیم از این زمان و رفتیم طرفی نبستیم ، سودی نبـُردیم از بودن خود بستیم لب را از هر زبان و رفتیم روزی چه سخت است ...

#ایمان... کاری نکردیم در این جهان و رفتیم خیری ندیدیم از این زمان و رفتیم طرفی نبستیم ، سودی نبـُردیم از بودن خود بستیم لب را از هر زبان و رفتیم روزی چه سخت است ، روزان چه تاریک ما زندگی را جبرا گرفتیم آسان و رفتیم بیکار و تنها ...

#طرح (۲) چهره بنمای و جهان را زیباتر کن ! لبخند بزن و غنچه های محبت را شکوفاتر کن ! حرفی بزن و موسیقی هستی ام باش ! نگاهم کن و با سکوت ، فریاد ...

#طرح (۲) چهره بنمای و جهان را زیباتر کن ! لبخند بزن و غنچه های محبت را شکوفاتر کن ! حرفی بزن و موسیقی هستی ام باش ! نگاهم کن و با سکوت ، فریاد بزن : ” دوستت دارم ابرام " #ابراهیم منصفی #رامی جنوب

#یادش به خیر... یادش به خیر بانوی من چه نازنانه دختری بود چه قد و قامتی داشت ؟ هر لحظه با هم صدها هزار شور عشق بودیم آری قلب بزرگوار و کوچکش زشتی و بدی ...

#یادش به خیر... یادش به خیر بانوی من چه نازنانه دختری بود چه قد و قامتی داشت ؟ هر لحظه با هم صدها هزار شور عشق بودیم آری قلب بزرگوار و کوچکش زشتی و بدی نمی شناخت وقتی به حرف عشق می رسید از خوشبختی پرنده ای می شد با ...

#درد تنهایی... لحظه به لحظه غنچه در غنچه شقایق اندوه می شکوفد میانه های خونین دلم دهان می گشاید ، باز می شود لحظه به لحظه هزاران گل ِ دهان بسته ی غزل و غمترانه ...

#درد تنهایی... لحظه به لحظه غنچه در غنچه شقایق اندوه می شکوفد میانه های خونین دلم دهان می گشاید ، باز می شود لحظه به لحظه هزاران گل ِ دهان بسته ی غزل و غمترانه و آواز در گستره ی جان آشفته ام ساعت به ساعت روز به روز هفته ...