نسخه وب بازار مستقیم

آخرین_تکه_قلبم (۲۲۸ تصویر)

هواستون هس؟ داریم کم کم به آخر قصه ی نیما و نیاز می رسیم .. چقدر این دو شخصیت منو بزرگ کردن.. چقدر بی تجربگی من توی نوشتن رو روز به روز بهتر کردن .. ...

هواستون هس؟ داریم کم کم به آخر قصه ی نیما و نیاز می رسیم .. چقدر این دو شخصیت منو بزرگ کردن.. چقدر بی تجربگی من توی نوشتن رو روز به روز بهتر کردن .. چقدر وقتی تموم شه دلم تنگ میشه واسشون .. ♡ #آخرین_تکه_قلبم #نیما #نیاز ♡ #جذاب ...

#پارت_۲۱۰ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii توی آینه آسانسور به خودم زل زدم..زیر چشمام از خط چشم و ریملم سیاه شده بود و چهره ام‌غمگین ترین و داغون ترین حالت ممکن رو به خودش گرفته بود! ...

#پارت_۲۱۰ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii توی آینه آسانسور به خودم زل زدم..زیر چشمام از خط چشم و ریملم سیاه شده بود و چهره ام‌غمگین ترین و داغون ترین حالت ممکن رو به خودش گرفته بود! آریو همراهم اومده بود تا مبادا کسی مزاحمم بشه. به واحد شون که رسیدیم با ...

#پارت_۲۰۹ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز: با بغض گفتم: _شب حجله بدون داماد؟مگه میشه؟ هاله ای توی چشماش جمع شد و با مکث کوتاهی گفت: _امشب شب حجله ی ما نیست نیاز.. یه شب بخصوص ...

#پارت_۲۰۹ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز: با بغض گفتم: _شب حجله بدون داماد؟مگه میشه؟ هاله ای توی چشماش جمع شد و با مکث کوتاهی گفت: _امشب شب حجله ی ما نیست نیاز.. یه شب بخصوص .. که خیلی نزدیکه..خیلی زود میاد..باشه زندگیم؟ _آخه.. انگشت اشارشو گذاشت روی لبم و گفت: ...

#پارت_۲۰۸ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii رفتم داخل واتساپمو توی پی وی نیما نوشتم: _عشقم؟! چرا امشب عروستو تنها گذاشتی؟ ارسال رو لمس کردم . سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و تا رسیدن به ...

#پارت_۲۰۸ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii رفتم داخل واتساپمو توی پی وی نیما نوشتم: _عشقم؟! چرا امشب عروستو تنها گذاشتی؟ ارسال رو لمس کردم . سرمو تکیه دادم به شیشه ی ماشین و تا رسیدن به مقصد ، بی صدا گریه کردم. امشب عروسی منه ... اما داماد نیست که منو ...

#پارت_۲۰۷ #آخرین_تکه_قلبم به قلم izeinabii با باز کردن چشمام درد بدی توی سرم پیچید.. لعنتی.. خواستم از جام بلند شم که یه دختر سفید پوش اومد سمتم و گفت: _بشین عزیزم هنوز سرمت تموم نشده.. ...

#پارت_۲۰۷ #آخرین_تکه_قلبم به قلم izeinabii با باز کردن چشمام درد بدی توی سرم پیچید.. لعنتی.. خواستم از جام بلند شم که یه دختر سفید پوش اومد سمتم و گفت: _بشین عزیزم هنوز سرمت تموم نشده.. همه چیز مثل یه میکس به طور مسخره ای توی ذهنم اومد و تازه فهمیدم ...

#پارت_۲۰۶ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii لحظه ی خداحافظی هر مهمونی که کادو بهمون می داد ماهم یه کله قند کوچیک همراه یه شاخه گل کاغذی بهش هدیه می دادیم. دوستام که خواستن برن بی اختیار ...

#پارت_۲۰۶ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii لحظه ی خداحافظی هر مهمونی که کادو بهمون می داد ماهم یه کله قند کوچیک همراه یه شاخه گل کاغذی بهش هدیه می دادیم. دوستام که خواستن برن بی اختیار اشکام سرازیر شد.. خداروشکر ریملم ضد آب بود.. انقدر محکم چند نفری همو بغل کرده ...

#پارت_۲۰۵ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii لبخند خبیثی زد و گفت: _حسابی نقشه چیدم واسشون..! خندیدم و گفتم: _تو دیگه کی هستی لعنتی؟ _رفیق توام..یادت رفته چجوری چهار تا هات چاکلت از امیر تیغوندیم.. خندیدم و ...

#پارت_۲۰۵ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii لبخند خبیثی زد و گفت: _حسابی نقشه چیدم واسشون..! خندیدم و گفتم: _تو دیگه کی هستی لعنتی؟ _رفیق توام..یادت رفته چجوری چهار تا هات چاکلت از امیر تیغوندیم.. خندیدم و گفتم: _وای..اونو که من اصرار کردم وگرنه داشت بی خیالش می شد! _آره کثافت! فاطمه، ...

#پارت_۲۰۴ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیما: انقدر خانومانه می رقصید که محوش شده بودم.. اومد سمتمو دستمو گرفت ، منم آروم آروم همراهیش کردم.. با لبخند دستشو انداخت دور گردنم و منم توی یه حرکت ...

#پارت_۲۰۴ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیما: انقدر خانومانه می رقصید که محوش شده بودم.. اومد سمتمو دستمو گرفت ، منم آروم آروم همراهیش کردم.. با لبخند دستشو انداخت دور گردنم و منم توی یه حرکت بلندش کردمو چرخوندمش! خندید وبیشتر توی بغلم حل شد. یکم ازم فاصله گرفت و دلبرانه ...

#پارت_۲۰۳ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii _آرات تالشی هستم .. پسر پسر عموی نیما.. سری تکون دادم و گفتم: _خوش وقتم..با اجازتون. تا خواستم برم دوباره مچ دستمو گرفت.. این بار دستش داغ تر شده بود.. ...

#پارت_۲۰۳ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii _آرات تالشی هستم .. پسر پسر عموی نیما.. سری تکون دادم و گفتم: _خوش وقتم..با اجازتون. تا خواستم برم دوباره مچ دستمو گرفت.. این بار دستش داغ تر شده بود.. اخم کردم و با خشم خواستم بهش بتوپم که دستم به شدت از دست آرات ...

#پارت_۲۰۲ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii سراب با خنده گفت: _فکر کردی عین این عروس غریبایی؟ با خنده گفتم: _آره... مائده با اخم گفتم: _غلط کردی تو .. مگه ما مردیم؟ _دور از جونتون.. واقعا ممنونم ...

#پارت_۲۰۲ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii سراب با خنده گفت: _فکر کردی عین این عروس غریبایی؟ با خنده گفتم: _آره... مائده با اخم گفتم: _غلط کردی تو .. مگه ما مردیم؟ _دور از جونتون.. واقعا ممنونم بچه ها..جبران می کنم واستون.. مهتا گفت: _جبران نکنی من میدونمو تو.. با سرفه ی ...

یادمه ۱۰۰ پارت ک شدیم جشن گرفتم..این بارم گفتم ی جشن کوچیک چنده نفره بگیریم. .https://wisgoon.com/pin/28222280/ https://wisgoon.com/pin/27455277/ خوشحالم که این رمان رو شروع کردم و کلی دوست به دوستام اضافه شد.. ممنونم که نظر می ...

یادمه ۱۰۰ پارت ک شدیم جشن گرفتم..این بارم گفتم ی جشن کوچیک چنده نفره بگیریم. .https://wisgoon.com/pin/28222280/ https://wisgoon.com/pin/274... خوشحالم که این رمان رو شروع کردم و کلی دوست به دوستام اضافه شد.. ممنونم که نظر می دید و انتقاد می کنید..همش برام با ارزشه.. از تک تک اونایی که میخونن و ...

#پارت_۲۰۱ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii چشممو باز کردم..چقدر چهره ام معصومانه شده بود.. از جام بلند شدم و یه کم راه رفتم .. چقدر تورم بهم میومد.. چرخی زدم و بلند خندیدم. بقیه با لبخند ...

#پارت_۲۰۱ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii چشممو باز کردم..چقدر چهره ام معصومانه شده بود.. از جام بلند شدم و یه کم راه رفتم .. چقدر تورم بهم میومد.. چرخی زدم و بلند خندیدم. بقیه با لبخند نگاهم کردند و تبریک گفتن بهم و تعریف و تمجید و .. رو به دختر ...

#پارت_۲۰۰ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii وسایل و تورمو برداشتم و زدم بیرون. بازم یه چیزی کم بود.. در ماشینو باز کردم . موهاش خیس بود.. _سلام. _سلام. همین ک نشستم سرم از درد تیر کشید. ...

#پارت_۲۰۰ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii وسایل و تورمو برداشتم و زدم بیرون. بازم یه چیزی کم بود.. در ماشینو باز کردم . موهاش خیس بود.. _سلام. _سلام. همین ک نشستم سرم از درد تیر کشید. آهنگو کمتر کردم و گفتم: _سرم.. _چی شده؟ _نمی دونم یهو تیر کشید. سرمو نوازش ...

#پارت_۱۹۹ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii سریع بلندم کرد و روی تخت نشوندم. _می خوای یکم بخوابیم؟زندگی من ؟ آروم لبشو بوسیدم و گفتم: _بی حال شدم..خوبم عشقم.. دستاشو قاب صورتم کرد و گفت: _بخاطر پیاده ...

#پارت_۱۹۹ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii سریع بلندم کرد و روی تخت نشوندم. _می خوای یکم بخوابیم؟زندگی من ؟ آروم لبشو بوسیدم و گفتم: _بی حال شدم..خوبم عشقم.. دستاشو قاب صورتم کرد و گفت: _بخاطر پیاده راه رفتن تو این پاساژ و مغازه هاس. _آره..دیروز همه رو چیدیم..خیلی خوشگل شده خونه ...

#پارت_۱۹۸ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii آزیتا جونم با لبخند تشکر کرد. زیرچشمی به نیما نگاه کردم. با اخم غذاشو تموم کرد و بی حرف ازجاش بلند شد. خواستم ظرفارو بشورم که آزیتا جون نذاشت و ...

#پارت_۱۹۸ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii آزیتا جونم با لبخند تشکر کرد. زیرچشمی به نیما نگاه کردم. با اخم غذاشو تموم کرد و بی حرف ازجاش بلند شد. خواستم ظرفارو بشورم که آزیتا جون نذاشت و منم چون خیلی خسته بودم قبول کردمو رفتم سمت اتاق. درو بستم اما با اومدن ...

#پارت_۱۹۷ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii با دیدن بابا جون رفتم سمتش و دست دادم. _باباجونم چطوره؟ خندید و گفت: _سرم داره می ترکه..از دست این خواهر و برادر! لبمو آویزون کردم و گفتم: _بمیرم الهی.. ...

#پارت_۱۹۷ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii با دیدن بابا جون رفتم سمتش و دست دادم. _باباجونم چطوره؟ خندید و گفت: _سرم داره می ترکه..از دست این خواهر و برادر! لبمو آویزون کردم و گفتم: _بمیرم الهی.. _خدانکنه دخترم..تو چطوری؟ _بد نیستم..می گذرونم. _قهرید؟ خندیدم و گفتم: _آره..شما از کجا فهمیدی؟ _چون ...

#پارت_۱۹۶ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii **پنج ماه بعد** نیاز: خسته روی مبل تکیه دادم و گفتم : _بالاخره تموم شد.. هلما و پریماه که هلاک شده بودن چشماشونو بسته و رو تخت دراز کشیده بودن. ...

#پارت_۱۹۶ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii **پنج ماه بعد** نیاز: خسته روی مبل تکیه دادم و گفتم : _بالاخره تموم شد.. هلما و پریماه که هلاک شده بودن چشماشونو بسته و رو تخت دراز کشیده بودن. زندایی و مامان مشغول حرف زدن بودن و چون به غیر از حرف و غیبت ...

#پارت_۱۹۵ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز: _عشقم..بهش فکر نکن.. _آدمش کردم..که دیگه ازین ..گ*و*ه*ا نخوره... _هیچ وقت دعوا نکن..من خیلی ترسیدم. _نمی تونم نیاز..یارو داشت به تو اونجوری می گفت اصلا نتونستم خودمو کنترل کنم..عوضی..فکر ...

#پارت_۱۹۵ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز: _عشقم..بهش فکر نکن.. _آدمش کردم..که دیگه ازین ..گ*و*ه*ا نخوره... _هیچ وقت دعوا نکن..من خیلی ترسیدم. _نمی تونم نیاز..یارو داشت به تو اونجوری می گفت اصلا نتونستم خودمو کنترل کنم..عوضی..فکر کرده با اون موهای رنگ کرده ی داغونش خیلی جذاب به نظر می رسه و ...

#پارت_۱۹۴ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز: پوفی کرد و گفت: _از دست تو.. _که انقدر ماهم؟ خندید و گفت: _آره..ولی جدی پام داره می شکنه انقدر دیگه.. _عه خدا نکنه..کیف نکردی یعنی؟ به بستنی فروشی ...

#پارت_۱۹۴ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii نیاز: پوفی کرد و گفت: _از دست تو.. _که انقدر ماهم؟ خندید و گفت: _آره..ولی جدی پام داره می شکنه انقدر دیگه.. _عه خدا نکنه..کیف نکردی یعنی؟ به بستنی فروشی اشاره کرد و گفت: _چی می خوری؟ با ذوق نگاهش کردم و گفتم : _بسنی ...

عرفان:سوار موتورم شدم داد زدم: _خدایا شکرت نمیدونستم واسه ی از دست دادن حافظه اش باید ناراحت باشم یا خوشحال ؟ اما خوب می دونستم.. این بهترین فرصته که عاشقش کنم ..و آخرین تلاشمو بکنم ...

عرفان:سوار موتورم شدم داد زدم: _خدایا شکرت نمیدونستم واسه ی از دست دادن حافظه اش باید ناراحت باشم یا خوشحال ؟ اما خوب می دونستم.. این بهترین فرصته که عاشقش کنم ..و آخرین تلاشمو بکنم واسه بدست آوردنش ... #آخرین_تکه_قلبم #عرفان #سحر شهر بی نقطه ی عرفان..