پارت (۸۵۷ تصویر)

🌼گیسوی شب🌼 #پارت سیزدهم .... گیسو: با خشم برگشتم نگاش کردم خندید وچشمکی زد ورفت وقتی دیدم همه مشغول هستن رفتم وبه گلین کمک کردم وتا ساعت دو بعد از ظهر مشغول بودیم تا وقتی ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت سیزدهم .... گیسو: با خشم برگشتم نگاش کردم خندید وچشمکی زد ورفت وقتی دیدم همه مشغول هستن رفتم وبه گلین کمک کردم وتا ساعت دو بعد از ظهر مشغول بودیم تا وقتی که خونه شده بود مثله یه خونه نو ساز وخوشگل با لبخند ورضایت به همه ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت یازدهم ... گیسو: گلین ومامان بابا بود وسرویس بهداشتی طبقه ای پایین بزرگتر بود یه سالن خیلی بزرگ مبله اونم مبلمان سلطنتی یه دست میز غذاخوری سلطنتی ست مبلمان که یه گوشه ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت یازدهم ... گیسو: گلین ومامان بابا بود وسرویس بهداشتی طبقه ای پایین بزرگتر بود یه سالن خیلی بزرگ مبله اونم مبلمان سلطنتی یه دست میز غذاخوری سلطنتی ست مبلمان که یه گوشه سالن بود ونزدیک به آشپزخونه آشپزخونه هم یه بزرگ بود ومجهز وسالن نهار خوری دنجی ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت هفتم.... گیسو: 🌼 مامان داشت مدام سرمنو گلین غر می زد وما ریز ریز می خندیدیم قرار بود امشب خانواده عمو شام بیان اینجا من که نفهمیدم رفت آمد امروز آریا وعمو ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت هفتم.... گیسو: 🌼 مامان داشت مدام سرمنو گلین غر می زد وما ریز ریز می خندیدیم قرار بود امشب خانواده عمو شام بیان اینجا من که نفهمیدم رفت آمد امروز آریا وعمو برای چی بود ولی هر چی بود آقا جون هم خوشحال بود هم ناراحت آروم ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت ششم ... آریا : مامان سرزنش بار نگاهم کرد وگفت : تو هنوز این عادت کنار نزاشتی بچه ..تو چقدر کنجکاوی دستشو به گونه ام کشید وگفت : میگم عزیزم ...حالا تو ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت ششم ... آریا : مامان سرزنش بار نگاهم کرد وگفت : تو هنوز این عادت کنار نزاشتی بچه ..تو چقدر کنجکاوی دستشو به گونه ام کشید وگفت : میگم عزیزم ...حالا تو بگو آقا جونت چی گفت ؟! - همه چیز سرسری براش گفتم انگار خودش می ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت پنجم ... آریا : ویلای مجللی که دیگه به ما تعلق نداشت ماشین دوستم رو بردم تو پارکنگ واز راه پارکینگ رفتم تو خونه مامان نبود ولی بابا توسالن نشسته بود وتو ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت پنجم ... آریا : ویلای مجللی که دیگه به ما تعلق نداشت ماشین دوستم رو بردم تو پارکنگ واز راه پارکینگ رفتم تو خونه مامان نبود ولی بابا توسالن نشسته بود وتو فکر بود با صدای قدم هام صورتشو برگردوند طرفم - سلام بابا سرشو به علامت ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت چهارم ... آریا: از در حیاط خونه ای آقا جون که اومدم بیرون یاشار بدو بدو خودشو بهم رسوند وگفت : هی آریا وایسا بینم برگشتم طرفش وبی حوصله گفتم : چته ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت چهارم ... آریا: از در حیاط خونه ای آقا جون که اومدم بیرون یاشار بدو بدو خودشو بهم رسوند وگفت : هی آریا وایسا بینم برگشتم طرفش وبی حوصله گفتم : چته یاشار... جا خورد ویه قدم رفت عقب وگفت : چیزی شده ؟ - امشب می ...

🌼گیسوی شب 🌼 #پارت سوم گیسو: گلین رفت تو آشپزخونه ومن رفتم تو اتاقم وسایلمو گذاشتم تو اتاق. ورفتم جلو آینه یکم موهام مرتب کردم تا خواستم برم بیرون در باز شد ویاشار اومد تو ...

🌼گیسوی شب 🌼 #پارت سوم گیسو: گلین رفت تو آشپزخونه ومن رفتم تو اتاقم وسایلمو گذاشتم تو اتاق. ورفتم جلو آینه یکم موهام مرتب کردم تا خواستم برم بیرون در باز شد ویاشار اومد تو اتاق حق بجانب نگاهش کردم دستاش رو به علامت تسلیم برد بالا وگفت : چته ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت دوم 🌼گیسو من گیسوته تغاری خونه بودم خونه ای ما یه باغ بزرگ وزیبا بود پر از انواع درخت وگل های گوناگون وسط اون باغ یه عمارت خیلی زیبا بود که متعلق ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت دوم 🌼گیسو من گیسوته تغاری خونه بودم خونه ای ما یه باغ بزرگ وزیبا بود پر از انواع درخت وگل های گوناگون وسط اون باغ یه عمارت خیلی زیبا بود که متعلق به آقاجون بود وچون پدر من فرزند کوچیکه ای آقا جون بود کنار آقا جونواونجا ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت اول.... 🌼🌼🌼 امروز چرا همه چیز متفاوت بود احساس می کردم میخواد یه اتفاق خوشایندی بیفته - به به ...گیسو طلا برگشتم طرف صدا یاشار بود با لبخند شیطونی ابروهاش انداخت بالا ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت اول.... 🌼🌼🌼 امروز چرا همه چیز متفاوت بود احساس می کردم میخواد یه اتفاق خوشایندی بیفته - به به ...گیسو طلا برگشتم طرف صدا یاشار بود با لبخند شیطونی ابروهاش انداخت بالا وگفت : چطوری دختر دایی ترشیده ام - گمشو یاشار ترشیده تویی یا من اومد ...

#پارت 1 بعد از اون تماس از پله ها رفتم بالا و لباسامو عوض ڪردم👗 گوشیمو برداشتم از پله ها اومدم پایین خعب تا یادم نرفته معرفے میکنم ( من فریماه هستم خواهر ڪوچیک اقای ...

#پارت 1 بعد از اون تماس از پله ها رفتم بالا و لباسامو عوض ڪردم👗 گوشیمو برداشتم از پله ها اومدم پایین خعب تا یادم نرفته معرفے میکنم ( من فریماه هستم خواهر ڪوچیک اقای فرشاد احمد زاده و 21 سالمه و کاپی وریا و نیمارم پسر خاله هامن ڪ ...