هر وقت خوش که دست دهد

طراوت آرزو داری ز قید جسم بیرون

غمها را گل کردم پل زدم از خود تا

تابیده مهر تو در صبح آرزو

بهار تویی که می آیی و دستهایم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی

منزلی امن تر از گوشه ی تنهایی نیست

کسی می داند من چقدر تلاش

کجا دیده ام پیش از این ها شما را

از کسی که پا میشه چای دم میکنه

گاهی آدم بیقرار چیزهای ساده است

من جمله تو بودم و نمی دانستم

خدا صبری دهد دل های از جا

جز تماشای تو از دور

بگذار اقیانوس به تو بیاموزد

چای من تلخ باشد سرد باشد

من لبریزم لبریز از عشق تو

يك پنجره براي من كافيست ...

باز از نو گل خواهیم داد .در این جهان

سوپرایزم کردین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط