درخواستی

شب آرام بود و صدای بارون از پشت پنجره می‌اومد.

ایزانا روی مبل نشسته بود و تو کنارش بودی. چند دقیقه‌ای می‌شد که هیچ‌کدومتون حرفی نزده بودین. ناگهان دستش رو جلو آورد و انگشت‌هاش رو لای انگشت‌هات قفل کرد.

با تعجب نگاهش کردی. «چی شده؟»

لبخند خیلی کمرنگی زد و نگاهش رو ازت گرفت.

«هیچی... فقط دلم می‌خواست دستت رو بگیرم.»

آروم سرت رو روی شونه‌اش گذاشتی. ایزانا چند لحظه ساکت موند، بعد دستش رو دور شونه‌هات حلقه کرد و تو رو نزدیک‌تر کشید.

زیر لب گفت: «می‌دونی چقدر عجیبه؟»

«چی؟»

چونه‌اش رو روی سرت گذاشت.

«اینکه بین این همه آدم... فقط کنار تو احساس می‌کنم لازم نیست وانمود کنم هیچ‌چیزی برام مهم نیست.»

قلبت تندتر زد.

وقتی سرت رو بالا آوردی، دیدی نگاهش درست روی چشماته. انگشت شستش رو آروم روی گونه‌ات کشید و زمزمه کرد:

«پس امشب... فقط مال من باش.»

بعد پیشونیت رو بوسید و برای چند ثانیه چشم‌هاش رو بست؛ انگار همین لحظه‌ی ساده، تمام چیزی بود که واقعاً می‌خواست.
دیدگاه ها (۱)

سناریو سانزو

### سناریو BTS 💜 وقتی می‌گی: «من نوازش می‌خوام…» 🥺نامجون (RM...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

برادر ناتنی

سورا و رین

پارت ۱۹۵

تکپارتی تهیونگ

درخواستی چیفویو

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p40 😢انگشت‌هاش به‌آرومی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط