من آن زلف پریشانم که سامانش به دست توست
من آن زلف پریشانم که سامانش به دست توست
مرا دردی ست بی درمان که درمانش به دست توست
به شبهای پر از نذر و نیاز کوفه می مانم
که تنها چشم امید یتیمانش به دست توست
به دریای توسل می کشم پای توکل را...
خدایی را مسلمانم که دامانش به دست توست
در این دنیا کسی جز تو یداللهی نمی داند
که هر نا ممکنی در عالم امکانش به دست توست
به راه آسمان ها آشناتر از زمین چشمت...
امیر لو کشف ، خلقت گریبانش به دست توست
به توحید و نبوت رنگ یکرنگی نمی گیرد
تو آن رکنی که اشهد نیز ایمانش به دست توست
اگر اسلام ، اسلام تو باشد کفر ما پیداست
کتاب بندگی پیدا و پنهانش به دست توست
بکش ما را ، مکن با تیغ مژگانت جوانمردی...
خوش آن خصمی که بین معرکه جانش به دست توست
***
بدون عشق تو مُلک غزل را شهریاری نیست
کسی چون خواجه می داند که شعر آنش به دست توست
مرا دردی ست بی درمان که درمانش به دست توست
به شبهای پر از نذر و نیاز کوفه می مانم
که تنها چشم امید یتیمانش به دست توست
به دریای توسل می کشم پای توکل را...
خدایی را مسلمانم که دامانش به دست توست
در این دنیا کسی جز تو یداللهی نمی داند
که هر نا ممکنی در عالم امکانش به دست توست
به راه آسمان ها آشناتر از زمین چشمت...
امیر لو کشف ، خلقت گریبانش به دست توست
به توحید و نبوت رنگ یکرنگی نمی گیرد
تو آن رکنی که اشهد نیز ایمانش به دست توست
اگر اسلام ، اسلام تو باشد کفر ما پیداست
کتاب بندگی پیدا و پنهانش به دست توست
بکش ما را ، مکن با تیغ مژگانت جوانمردی...
خوش آن خصمی که بین معرکه جانش به دست توست
***
بدون عشق تو مُلک غزل را شهریاری نیست
کسی چون خواجه می داند که شعر آنش به دست توست
- ۱.۳k
- ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط