{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان بود و هوا سرد بود … کلاغی غدا نداشت تا به بچه هایش

زمستان بود و هوا سرد بود … کلاغی غدا نداشت تا به بچه هایش بدهد … گوشت تنش را میکند و به بچه هایش میداد … زمستان تمام شد و کلاغ مــُرد … اما بچه هایش زنده ماندند و گفتند : خوب شد که مــُرد ، راحت شدیم از این غذای تکراری … این است واقیت تلخ روزگار

#واقعیت تلخ

#روزگار
دیدگاه ها (۴)

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

پارت اول | عروسِ دشمنباران از عصر شروع شده بود.قطرات آب با ش...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁵فردا صبحویو لارااز گشنگی از ...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۰

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²ویو لیلی ___دو هفته گذ...

این داستا نواقعی نیست ژانر : ترسناک . احساسی.خانوادگیباشه،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط