{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_8

فصل چهارم | صدای بالا

چان اول وارد راه باریک شد.
بعد چانگبین.
سونگمین و آی.ان پشت سرشان رفتند.
لی‌نو آخر ایستاد و قبل از ورود نگاهی به راهرو انداخت.
فلیکس و هیونجین هم وارد شدند.
راه بسیار تنگ بود.
صدای قدم‌هایشان روی چوب می‌پیچید.
چند پله بیشتر نبود.
اما وقتی به بالا رسیدند، فلیکس همان حس آشنای قبلی را پیدا کرد.
یک فضای قدیمی.
سقف کوتاه.
چند جعبه‌ی خاک‌گرفته.
یک میز چوبی.
و...
یک صندلی که روبه‌روی دیوار قرار گرفته بود.
انگار کسی همین چند لحظه پیش آنجا نشسته باشد.
هان آرام گفت:
— این دیگه ...
چان جلو رفت.
روی میز یک ساعت قدیمی قرار داشت.
عقربه‌هایش روی ۱۱:۵۹ متوقف شده بود.
آی.ان گفت:
— باز هم ۱۱:۵۹.
چان دستش را نزدیک ساعت برد.
هیونجین گفت:
— دست نزن.
چان متوقف شد.
فلیکس به ساعت نگاه می‌کرد.
چیزی پشت سرش روی دیوار توجهش را جلب کرد.
یک عکس.
فلیکس به سمتش رفت.
در عکس، همان خانه دیده می‌شد.
اما خانه قدیمی‌تر بود.
خیلی قدیمی‌تر.
و جلوی آن...
هشت نفر ایستاده بودند.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
— بچه‌ها...
همه نزدیک شدند.
هان گفت:
— این...
سونگمین عکس را نگاه کرد.
— اون‌ها ما نیستیم.
چانگبین گفت:
— لباس‌هاشون خیلی قدیمیه.
لی‌نو خیره به عکس ماند.
— ولی هشت نفرن.
فلیکس آرام گفت:
— درست مثل ما.
هیونجین کنار او ایستاد.
نگاهش روی عکس ثابت بود.
در گوشه‌ی تصویر، یک نفر کمی عقب‌تر ایستاده بود.
چهره‌اش دیده نمی‌شد.
همان لباس.
همان حالت.
همان چیزی که فلیکس در عکس قبلی دیده بود.
فلیکس زیر لب گفت:
— دوباره اون آدم...
هیونجین نگاهش کرد.
— آره.
برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.
بعد...
تَق.
صدایی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
درب ورودی اتاقک...
آرام بسته شده بود.
هان دوید سمت در.
— نه، نه، نه...
دستگیره را پایین کشید.
در باز نشد.
چان گفت:
— هان، آروم باش.
هان داد زد
— من آرومم !!!
سونگمین گفت:
— داری با در کشتی می‌کنی.
— در شروع کرده!
چانگبین خندید.
— عه، حتی در هم حوصلتو رو نداره.
هان برگشت و نگاهش کرد.
— الان واقعاً وقت خندیدنه؟
همان لحظه...
یک صدای آرام از پشت دیوار شنیده شد.
نه قدم.
نه کشیده شدن چیزی.
بلکه صدای نفس کشیدن.
همه ساکت شدند.
یک نفس.
آرام.
نزدیک.
خیلی نزدیک.
فلیکس آهسته گفت:
— کسی اون طرف دیواره؟
هیچ جوابی نیامد.
فقط یک صدای خیلی کوتاه.
هیس...
بعد سکوت.
هیونجین ناخودآگاه کمی جلوتر آمد.
فلیکس هم بدون اینکه متوجه شود، کنار او ایستاد.
چان چراغ گوشی‌اش را روی دیوار گرفت.
هیچ دری آنجا نبود.
هیچ پنجره‌ای هم نبود.
فقط یک دیوار چوبی قدیمی.
و زیر آن...
یک جمله‌ی کوچک با همان دست‌خط.
این بار فقط چهار کلمه:
«صدایش را دنبال نکن.»
همه به جمله خیره شدند.
هان خیلی آرام گفت:
— خب...
مکث کرد.
— الان دقیقاً دلم می‌خواد صدایش رو دنبال کنم.
سونگمین با ناباوری به او نگاه کرد.
— چرا؟
هان شانه بالا انداخت.
— کنجکاوی داره خفم میکنه
لی‌نو گفت:
— نه.
— چی؟
لی‌نو به دیوار اشاره کرد.
— بچه‌ها فکر کنم صدا از پشت دیوار نیست.
همه ساکت شدند.
چان پرسید:
— پس از کجاست؟
لی‌نو به سقف نگاه کرد.
صدایی دوباره شنیده شد.
تَق...
این بار درست...
بالای سرشان.
و بعد صدای آرامی از سقف آمد:
«فلیکس...»
فلیکس خشکش زد.
هیونجین فوراً به او نگاه کرد.
اما صدای دوم...
دیگر نام فلیکس نبود.
«هیونجین...»
و چراغ گوشی چان...
یک‌باره خاموش شد.
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 10چان شمشیرش را بالا آورد.سونگمی...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط