𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۷

از طرفی، دلش می‌خواست مینی رو به دار بکشه. لحظه‌به‌لحظه چیزهای جدیدی به یاد می‌آورد. نمی‌دونست برای احمق بودنش اشک بریزه یا عاشق بودنش!

عاشق یه آدم اشتباه، اون هم در زمانی اشتباه، به دنبال راهی بود؛ اما انگار همه‌ی درها بسته بودن.

اصلاً چه کاری می‌تونست انجام بده؟

با دختری که فریبش داده بود، باید چیکار می‌کرد؟

می‌خواست به عشق اون دختر شک کنه، اما دلش این اجازه رو بهش نمی‌داد.

اون تفاوت نگاه‌های دروغین هه‌را و نگاه‌های قابل‌پرستش لیویا رو به‌خوبی می‌فهمید.

اما با اعتماد شکسته‌شده‌اش چه می‌کرد؟

با قلبی که هزاران بار ترک خورده بود، چه می‌کرد؟ با داغ از دست دادن مادرش چه می‌کرد؟

جونگکوک بدون هیچ گناهی همه‌چیزش رو باخته بود. سال‌ها از زندگیش رو به خاطر گناهی که مرتکب نشده بود، عذاب کشیده بود.

خودش هم نمی‌دونست تاوان چه چیزی رو پس می‌ده. فکر می‌کرد با اومدن لیویا، زندگی قراره چهره‌ی جدیدی بهش نشون بده.

فکر می‌کرد بالاخره قراره زندگی کنه.

اما فهمیدن اینکه همه‌ی این نقشه‌ها رو با عامل نابودی این چند سال از زندگیش چیده بود، دیوونه‌اش می‌کرد.

ذهنش گنجایش این‌همه فکر رو نداشت.

مادر لیویا هرچقدر از دخترش سؤال می‌کرد، هیچ جوابی دریافت نمی‌کرد. نگرانی تمام وجودش رو فرا گرفته بود. دیدن اینکه دخترش دوباره به حال‌وروز چند سال پیشش برگشته، نگران‌ترش می‌کرد. مدام ازش خواهش می‌کرد چیزی بگه، اما اون دختر حتی لب به غذا هم نمی‌زد.

با گذشت هر روز، لیویا بیشتر به جنون نزدیک می‌شد و فکرهای عجیب‌وغریب به ذهنش می‌رسید. اون به هیچ قیمتی نمی‌ذاشت جونگکوک مال کس دیگه‌ای باشه! به هیچ قیمتی...

مادر لیویا که از این سکوت طولانی، چشم‌های گودرفته و خونین دخترش عصبی شده بود، از جاش بلند شد و از خونه بیرون رفت.

تصمیم گرفت جونگکوک رو ملاقات کنه؛ البته برای سرزنش کردنش بابت حال بد دخترش.

می‌خواست بگه: «تو چه کاری کردی که دختر من به این حال افتاده؟ ترکش کردی؟ سرزنشش کردی؟»

در واقع، همه‌ی این اتفاق‌ها درست بودن؛ اما نه از دید مادر لیویا که از هیچ‌چیز خبر نداشت و فکر می‌کرد جونگکوک دخترش رو مثل یه زباله کنار گذاشته.

قدم‌های محکم و تندش رو برداشت و بعد از سوار شدن به تاکسی، به سمت خونه‌ی پسر رفت.

سه روز بود که دخترش لب به هیچ‌چیزی نمی‌زد و فقط به یه گوشه خیره می‌شد.

مصرف اون قرص‌های لعنتی آرام‌بخش رو شروع کرده بود؛ اما مادرش خبر نداشت که اون پسر هم وضع بهتری از دخترش نداره. اگر دخترش روزها بود که به یه گوشه خیره می‌شد، جونگکوک هم شب‌ها بود که نخوابیده بود و حسرت این عشق ناپاک رو می‌خورد.

مدام با خودش تکرار می‌کرد:

«کاش عشقمون این‌قدر لجن نبود...

کاش عشقمون این‌قدر دروغین نبود...

کاش این‌همه کثافت و پلیدی باهاش همراه نبود.»

جونگکوک رنگ به چهره نداشت و خودش رو با مصرف الکل از پا انداخته بود.

کنترل اشک‌هاش از دستش خارج شده بود و برخلاف لیویا، مدام اشک می‌ریخت.

فریاد می‌کشید.

مادر لیویا مشتی به در کوبید و نگهبان در رو باز کرد.

مادر لیویا با صدای بلندی گفت:

م. ل: جونگکوک کجاست؟

نگهبان جلوی در ایستاد.

نگهبان: کاری باهاشون داشتید؟

م. ل: از جلوی در برو کنار!

نگهبان: متأسفم.

م. ل: گفتم برو کناررر!

جونگکوک با شنیدن صدای آشنای مادر لیویا از خونه بیرون اومد و رو به نگهبان گفت:

• بفرستش داخل.

نگهبان از جلوی در کنار رفت و مادر لیویا وارد حیاط شد.

جونگکوک در خونه‌اش رو نیمه‌باز گذاشت و منتظر ورود مادر لیویا موند.

هرچقدر هم که عصبی بود، نمی‌تونست به اون زن بی‌احترامی کنه.

مادر لیویا با عصبانیت وارد شد و با صدای بلندی گفت:

م. ل: پسرم، دوستت داشتم! چطور تونستی این کار رو با لیویا بکنی؟ من تو رو مثل هرزه‌ها...

جونگکوک که از حرف‌های مادر لیویا شوکه و عصبی شده بود، پوزخندی زد و با لحنی پرسشگر برگشت.

• ببخشید؟ این حرف‌ها رو با من بودید؟ من چه کاری با لیویا کردم؟! یادم نمیاد جز خوبی، کار دیگه‌ای براش کرده باشم.

مادر لیویا با فریاد ادامه داد:

م. ل: خوبیت اینه که دختر من چند روزه لب به هیچ‌چیزی نمی‌زنه؟! خوبیت اینه که دختر من برگشته به حال‌وروز چند سال پیشش؛ همون زمانی که من و دوست‌هاش خودمون رو به آب‌وآتش می‌زدیم تا از اون شرایط دور بشه؟! خوبیت اینه که معلوم نیست باهاش چیکار کردی که دوباره سراغ اون قرص‌های کوفتی رفته؟! چی برات کم گذاشت که این‌جوری مثل آشغال ولش کردی، پسره‌ی
دیدگاه ها (۵)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵._ حالا با یه بچه،...

مرتیکه ح********بچه‌ها اونایی که نمی‌دونید داستان در مورد چی...

عروس فراریp²جونگکوک: اسمت چیه؟ا.ت: چه اهمیتی داره؟یکی از نگه...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.20(روایت از زبان ا.ت)...

Why Did I Fall in Love with You? P¹⁵ | ویو خونهدوهی با عصبان...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط